Your browser doesn't support EMBED, but you can still listen to the background sound of this page by<A href="http://enno.blogspot.com/bgsound.mid"> clicking here.</A>

اين وبلاگ گاز مي گيرد

Wednesday, September 29, 2004

چرا هیچ کی واسم کامنت نمی زاره ؟!!!!

1- دلم برات تنگ شده جونم
می خوام ببینمت نمی تونم
بین ما دیوارها ی سنگی
فاصله یه عمره میدونم
بغض ترانمو شکستم
میخوام بگم عاشقت هستم
تو عین ناباوری یک شب
خالی گذاشتی هر دو دستم
تو بودی تمام هستی ومستی و راستی و تمام قصه من
تو بودی سنگ صبورم و نگاه دورمو لبهای بسته من
یه مدته گیر دادم به این شعرهای رضا صادقی و کمتر سراغ آهنگهای سابقم میرم..امشب دلم واسه همه آهنگام تنگ شده...اصولا من موسیقی بدون کلام رو بیشتر دوست دارم ولی یکی از دوستام کله نوارهای منوگرفته تا ضبط کنه واسه دوست پسرش ولی فکر کنم منصرف شده ونوارهای منو داده چون الان دو هفته است بهش دادم وفکر کنم خیال نداره پسشون بده من شبها بدون نوای شبانه ریچارد کلایدرمن یه چیز کم دارم ...هر چی گذاشتم امشب که یه خورده اوضام ردیف شه نشد ..هایده گذاشتم ..ابی..قمیشی..کریستی برگ..نبی زاده..فروغی.. ولی انگاری امشب این دله من خیاله واشدن نداره ودلش میخواد فقط ور مزخرف بزنه وناله کنه..
چرا وقتی که آدم تنها میشه
غم و غصه اش قد یه دنیا میشه
میره یه گوشه پنهون میشینه
اون جا رو مثل یه زندون می بینه
غم تنهایی اسیرت میکنه
تا بیای بجمبی پیرت میکنه
2- آقای همسر دوستم داره میره سربازی..پارسال ازدواج کردن ..امثال نی نی شون به دنیا اومد وتازه آقای همسرش داره میره سربازی وکلی دلشون گرفته..ای کاش اینقدر عجله نمی کردن میزاشتن بره سربازی بیاد بعد ازدواج میکردن..امروز دیدمشون اینقدر ناراحت بودن که منم حالم گرفته شد کلی..
3- به این نتیجه رسیدم که %90 آقایون حلقه دستشون نمی کنن..چرا؟ نه اینکه ادم به آقایه همسرش شک داشته باشه من اینو قبول ندارم یعنی اگه طرف ادم مورد داشته باشه حلقه که سهله..با ادم میاد بیرون به بقیه ها چشم داره ولی گاهی تعجب میکنم که چرا تعداد اقایونی که بعد ازدواج حلقه دست میکنن اینقدر کمه !!! در صورتی که خانوما همیشه حلقه شون دستشونه خیلی برام جالبه بدونم دلیله این کار مردها چیه؟!
4- این هخا هم که فقط دو روز مونده بیاد ایران..خلاصه یه کار مفید کرد.. کلی مارو میخندونه...مطبوعات وسایتهای مختلف هم یه سوژه پیدا کردن واسه نوشتن..خوش به حال هر کی تو تهرانه وجمعه تو میدون آزادی از نزدیک میبینتش..سلام گرم منو هم برسونید
5- وبلاگ نویسی وهمزمان ماکارونی خوردن خیلی حال میده..البته ماکارونیش باید سرد باشه چون در غیر این صورت رو دل نمی کنید
6- اگه تا فردا هیچ کدوم از وبلاگ ها اپ دیت نکنه دیگه حوصله ام میره..هر چند منم درگیرم ولی تو وقت بیکاریم حتما می نویسم..ای کاش اون ها هم بنویسن
7- وای.. من قول داده بودم طولانی ننویسم ولی ناپرهیزی کردم امشب ..یه فال میگیرمو میرم ..قول میدم
یارب این نوگل خندان که سپردی به منش
میسپارم به تو از چشم حسود چمنش
گرچه از کوی صفا گشت بصد مرحله دور
دور باد آفت دور فلک از جان وتنش

|

اول از همه سلام
بعد یه مدت که واقعا وقت نداشتم امروز یه وقت خالی پیدا کردم تا دوباره بنویسم..یعنی هر روز مینوشتم ولی بهم حال نمیداد..چون تو پنج دقیقه یه چرتو پرتی رو تایپ میکردم ومیفرستادم ولی امروز میخوام یه خورده بیشتر تایپ کنم ..
1- یه عذر خواهی بدهکارم نسبت به یکی..چون تو دلم بهش بدو بیراه گفتم..اینم این اول مینویسم تا یادم بمونه الکی در مورد کسی قضاوت نکنم...و وقتی ناراحتم بیخودی دیوونه بازی در نیارم..
2- خیلی ها بهم میگن خط این وبلاگ خیلی ریزه..حق دارین منم مشکله اصلیم با این وبلاگ ریزی خطشه..فرقی که بلاگ اسپوت با پرشن بلاگ داره یکیش همین نوع فونت وخطه.. اینجا یه درجه ریزتر از این خط اصلا دیده نمیشه ویه درجه بزرگتر از این خط حدودا 4 برابر این خطه وخوب قطعا معقولترین خط واسه نوشتن همین خطیه که دارم مینویسم..ولی یه مزیت این بلاگ نسبت به پرشن بلاگ سرعت بالای اونه که میشه تو کمتر از سی ثانیه آپ دیت کرد
3- چند وقت پیش به یه وبلاگی سر زدم وخوب مثله اکثر وبلاگها یه غمی توش بود..ولی حس کردم دلم میخواد واسش کامنت بزارم و باهاش بیشتر حرف بزنم بعدم اونقدر دیر به دیر آپ دیت میکنه که منم یادم رفت اون وبلاگ..تا پریروز دوباره بهش سر زدم دیدم در مورد نظر من یه چیزی نوشته..نمیدونم به وبلاگم سر میزنه یا نه..ولی دلم میخواد تو این وبلاگ وسایر وبلاگها وقتی واسه هم کامنت میزاریم فقط نگیم خیلی خوب بود به منم سر بزن ..بعد یه ادرس وبلاگ بزاریم..بلکه جدای از تبلیغ وبلاگامون با هم دوست باشیم به هم کمک کنیم.. و سعی کنین 4 تا چیز جدید 4 تا دیدگاه درست رو به هم یاد بدیم من که تا الان این کارو نکردم ولی دلم میخواد هم خودم وهم دیگران این کارو بکنیم...در هر حال اگه چیزی گفتم وکسی رو رنجوندم واقعا عذر خوهی میکنم
4- من کامنتو دوباره فعال کردم البته تا همین یه هفته پیش هم کامنت وجود نداشت..ولی دوستان همیشه لطف میکردن وبه ادرسم میفرستادن..خوشحال میشم اگه در مورد متنم نظری دارن..برام کامنت هم بزارین
از امروز تصمیم گرفتم واسه قسمت های مختلف نوشتنم شماره گذاری کنم تا شما بهتر بتونن نظر بدین..هنوز نمیدونم این شماره ها سر جاش میمونه یا وسط خط در میاد تا من کاره این بلاگ رو یاد بگیرم پیر میشم..

|

Tuesday, September 28, 2004

وای بچه های کار وارد آپ دیت کردن ..مثل اینکه مشکله شوری چشمم داره حل میشه ... مشکله کوری چشمم هم حل بشه ایشالله..اینو از اونجا کپی میکنم میذارم..ما بقی رو هم خودتون برید ببینید جالبه...
يك لحظه طول مي كشه تا از يكي خوشت بياد ...

يك دقيقه طول مي كشه تا يكي رو بپيچوني ...

يك ساعت طول مي كشه تا يكي رو دوست داشته باشي ...

يك روز طول مي كشه تا دلت براي يكي تنگ بشه ...

يك هفته طول مي كشه تا به يكي عادت كني ...

يك ماه طول مي كشه تا عاشق يكي بشي ...

اما يك عمر طول مي كشه تا فراموشش كني .

|

یه ستیغ که چشماش خیلی کور شده!!


نمی دونم چه صیغه ای من آدرس هر وبلاگی رو میذارم اینجا طرف از نوشتن منصرف میشه..فکر کنم چشمام شور شده از هر کی تعریف میکنم واسش یه مشکلی پیش میاد..و در کل از عالم نویسندگی فاصله میگیره ؟!
حس میکنم چشمام ضعیف شده به محض اینکه میشینم پایه کامپیوتر سرم درد میگیره ..ساعت کاریم رو پایین آوردم ولی سر دردم خوب نشده..نمی دونم قرار بود دیروز برم دکتر نشد....دارم کور میشم..ستیغ با چشمش به درد نمی خورد حالا دیگه کور شده که دیگه اصلا به درد نمی خوره..
خلاصه اگه نمی نویسم مثله خیلی ها سا یه ام سنگین نشده بیماری کوری گرفتم ....خدا نصیب گرگ بیابون نکنه

و دیگه اینکه الان زیادی هوا روشنه حسه نوشتن به من منتقل نمیشه فقط یه چند تایی لینک میزارم ولی تا شب مینویسم
راستی خبر رو شنیدین از فردا قراره فیلترینگ دو برابر شه..خدا به خیر بیاره
من بابا مو میخوام..یه پسره تو عراق ادعا کرد که پسره صدامه ونازی... پدرشو میخواد!!
اینم عکس جشن گوجه در اسپانیا..عجب دل خوشی دارن این جماعت
این مردیکه هم که قراره جمعه بیاد ایران...به کوری چشم ضیا..هخای ما جمعه بیا
اینم طرح جدید چادر واسه خانم ها
لیست ثروتمندترین آدم های دنیا..اسم بیل گیتس هنوز بالای سر همه است..فکر کنم تو لیستش یه اشتباهی شدم اسم من جز اون لیست نیست
اینم یه جایی که میتونید هر چی اطلاعات فوتبالی که میخواید ازتوش بردارین از عصر هجر تا همین امروز.
ادرس وب سایت های تمام دانشگاهای دنیا
برای حنیف وبابک وشهرام ومسعود بهنود..ببینید
واقعا دیگه چشمام اجازه نمیده که ادامه بدم... بسته..اگه تونستم تا شب مینویسم

|

Monday, September 27, 2004

وقتی ستیغ کوچولو میشه ;;)

ما ما نم یا دم داده دست تو دماغم نکنم
لب حوض جیش نکنم
پرنده رو خیس نکنم
اگه من دست تو دما غم بکنم
لب حوض جیش بکنم
پرنده رو خیس بکنم
اون به من شام نمیده
آ خه من کوچولو یم
بچه باید شام بخوره
دست تو دماغش بکنه
لب حوض جیش بکنه
پرنده رو خیس بکنه !!!
آ فرین ستیغ ...دختر گله من اینم یه بیست گنده واسه دختر گلم..آخی ..
چه کیفی داشت حتی با یه بیست الکی هم قلبمون پر از شادی میشد..من کوچیکی هامو ولوس بازی هامو هیچ وقت فرا موش نمی کنم هر چند الانم کلی دختر لوسم ولی اون موقع ها حالش بیشتر بود..
امشب حس بزرگ بودن نیست ..میخوام ستیغ کوچولو باشم واصلا به دنیایه بزرگ اطرافم توجه نکنم ... فقط یه امشب رو ستیغ کوچو لویم واز فردا خودمم مثله دیگران یه غوله گنده میشم
تا فردا که الان نیم ساعتش شروع شده بدرود
راستی من امشب نا پرهیزی کردم ساعت 10 نخوابیدم یه هفته است ساعت 10 میخوابم و صبح کله سحر بیدارم ومشغول کارهام میشم..فردا چه جوری میخوام بیدار شم خدا خودش به خیر بیاره.. بسته برم..دوباره بدرود

|

Sunday, September 26, 2004

I lie awake and pray

من عادت دارم هر روز صبح که از خواب بیدار میشم یه سر به اینترنت بزنم ..هم سراغ اخبار میرم وهم مسنجر.. یکی از بچه ها هم هروز صبح برام چند تا جوک میفرسته..ومن روزمو با جوکهای اون شروع میکنم با این که بابت کمتر جوکی میخندم.. ولی همیشه تو روحیه ام تاثیر مثبتی داشته..امروز هم برام این کلیپ رو فرستاد وچند تا جمله از شکسپیر... که چون وقت ندارم جملات رو بعدا مینویسم ولی کلیپ رو میذارم اینجا..همین..فکر نمی کنم تا شب بشه به اینترنت سر بزنم..تا بعد بدرود

|

Saturday, September 25, 2004

الا یا ایها الساقی.....

یه چند روزی کمتر می تونم به اینجا سر بزنم..چون عروسی داریم..قرار بود ده مهر بشه..که چون بابای دوستم سکته کرده رفت 15 مهر..و خوب اونها حسابی دست تنها هستن وقراره من برم کمکشون هم تو خریدهم تو سایر کارها..
خلاصه مشغولم حسابی.... وزیاد نمی تونم به کامپیوتر نزدیک شم..دلم واسه وبلاگ جونم تنگ میشه ولی چی میشه کرد..عروسی داداش دوستم واجبتره
در ضمن چند روز پیش با وبلاگ بچه های صنایع دانشگاه قزوین آشنا شدیم..اونا هم مثله من تازه کارن نمی دونم قراره در مورد چی بیشتر بنویسن ؟ ولی قراره وبلاگامون با هم دوست باشن..اینم از لینکشون..ایشالله وبلاگشون پا بگیره
خوب ساعت 2:30 شد ومن تنها کار مفیدی که کردم این بود که ناهار خوردم..این وبلاگ نویسی هم بد جوری اعتیاد میاره...
یه حافظ هم باز کنم قول میدم فقط یه بیتشو بنویسم..
یاری اندر کس نمی بینم یاران را چه شد
دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد
هروقت بتونم دوباره مینویسم ....

|

Friday, September 24, 2004

شب ... من... تنهایی


چله نشین تو شدم
نبض زمین تو شدم
مرده بی دین همه
زنده به دین تو شدم
چقدر خوبه خدا شب رو آفرید..اگه همیشه روز بود ودورو بر آدم همیشه شلوغ بود آدم دیوونه میشد..من شلوغی رو دوست دارم ... آدما رو دوست دارم..دغدغه هاشون.. خوشی هاشون.. ولی گاهی از این همه روزمرگی خسته میشم ودنبال یه جا میگردم که با خودم وافکارم وخدا خلوت کنم واز هیاهویه این دنیا وآدماش فاصله بگیرم..
شبها وقتی همه خوابیدن ومطمئنم کسی منو نمیبینه میام رو ایوون میشینم واز خنکی شب و سکوتش وتنهاییش لذت میبرم وبا خدا حسابی خلوت میکنم ودرد دل میکنم گاهی حتی واسه خدا یه چیز رو تعریف میکنم ومیخندم وحس میکنم اونم داره میخنده !! گاهی وقتی ماه تو آسمونه وحسابی هوا روشنه حافظم رو هم میارم ومیخونم و از خلوتی که فقط ماله منو خدا والبته پشه هاو سوسکها وپروانه ها..ا ست لذت میبرم..گاهی دو تا چشم دیگه هم با من خلوت میکنه..یه گربه که نمی دونم چرا از ضیافت ما خوشش میاد همیشه میاد ومنو نگاه میکنه..گاهی فکر میکنم اون یه شاهزاده است که طلسمش کردن ومیخواد من طلسم غولو بشکنم و آزادش کنم وبعد کلی از این فکرها میخندم....گاهی سعی میکنم ستاره های دب اکبر و دب اصغر رو تشخیص بدم بعد به اشکال جدیدی میرسم..ولی هیچوقت اونایی رو که باید ببینم نمی بینم ... گاهی شبها هم که دلم گرفته یه خورده گریه میکنم و واسه خدا شکایت میکنم وبعد اونم منو آروم میکنه ...گاهی فکر میکنم که یه فرشته پیشم نشسته وداره دست رو موهام میکشه وآرومم میکنه وبعد آروم وآروم تر میشم..گاهی یه چیز که نمی دونم چیه منو میترسونه وفراریم میده میبره تو اتاق ومن قلبم تند تند میزنه... و بعد چشمام رو میبندم تند یه ایه الکرسی میخونم وپتو رو میکشم رو سرم و میخوابم
هر کی وقتی دلش میگیره یک کاری میکنه..یکی با یه دوست درد دل میکنه..یکی سیگار میکشه...یکی می نویسه.. یکی مینوازه ...یکی راه بیراه خود کشی میکنه... یکی دو رکعت نماز میخونه.... و خیلی چیزای دیگه.... منم وقتی از همه خسته ام مینویسم... گاهی نماز میخونم...دوست دارم بنوازم ولی بلد نیستم و پیشه خودتون بمونه گاهی هوس میکنم یه پک سیگار بکشم ...و به اونی که میدونم صدام رو میشنوه میگم..به کسی که حرفها رو گنده نمیکنه..به کسی که اهله خاله زنک بازی نیست...واقعا خدایه من اگه تو رو نداشتم چی کار باید میکردم مطمئنا خیلی زودتر از اینا میشکستم ..

|

Thursday, September 23, 2004

خواستم بنویسم دیدم حسش نیست گفتم مثله سابق برم وبلاگ گردی وحسابی بخونم شاید بفهمم که نوشتن یعنی چی..می نویسم دوباره شاید تاشب ..شاید فردا وشاید ..ولی قطعا الان نمی تونم زیاد پرچونه گی کنم
مرد کسي است که وقتي زمين خورد دوباره از جا بر خيزد و راست قامت تلاشش را ادامه دهد
پايت را آرام از شانه‌هايم بردار! رويه‌ی زخم کهنه را هم می‌کنی!جای پايت را روی شانه‌ی کدام زن سفت کرده‌ای؟
دعا گو، امام جمعه شميرانات گفت: تا زماني كه جناب آقاي خاتمي از ليبراليسم و مصدق دفاع نكرده بودند مدافع ايشان بودم. ولي پس از آن موضعم تغيير يافت زيرا ليبراليسم از مباني فكري سكولاريسم و بستر پيدايش فاشيسم است
Persian Garden
قسمت اول عکسهای مربوط به نمایشگاه باغ ایرونی
سرپرست دفتر نمايندگي تام‌الاختيار تجاري ايران گفت: نوزدهمين درخواست عضويت ايران در سازمان تجارت جهاني كه در اكتبر ارايه خواهد شد رد مي‌شود
فعلا بسته تا بعد ...

|

Wednesday, September 22, 2004

خیلی وقت بود به این وبلاگ سر نزده بودم..شاید یه ماه میشد..مثله همیشه متفاوت مینویسه!! و اینقدر قشنگ یه واقعیت رو به تصویر میکشه که ادم نمی تونه حتی نظر خاصی رو به عنوان کامنت بنویسه و واسش بزاره...امیدوارم منم بتونم روزی مثله شاهین بنویسم

|

اون تیتر چیه من زدم که از هرچی که بویه آدمیزاد بدم میاد الان که خوندم یاد اون گربه تو شهر موشها افتادم – اسمشو نبر خودمون – یادتونه ؟! میگفت اوهوم بویه آدمیزاد میشنوم ومنظورش از آدمیزاد همون موشهای خوشمزه چاقه چله بودن !! منم میگم آدمیزاد منظورم هر کیه که مثل اونا ضعیف باشه واز واقعیت فرار کنه ونتونه با خودش کنار بیاد و خداییش منظورم خودم بودم
کیف میکنم میبینم اینقدر پسرهای کلاسمون با انگیزه دارن درس میخونن واسه فوق..خدا کنه همهشون شن..اونهایی که خودشون رو درگیر دوست دختر وازدواج واین جور مسائل کردن میگن نمی خوان ادامه بدن ومیخوان زودتر برن سر کار تا عیاله مربوطه رو ببرن خونه ....خلاصه از این ترم همه دارن برنامه ریزی میکنن واسه فوق..منم شاید شروع کردم امروز اینقدر باانرژی از برنامه هاشون میگفتن به من هم انتقال پیدا کردواسه امسال میخونم ولی %1 هم فکر نمیکنم قبول شم..تا خدا چی بخواد...امروز دو تا از بچه هامون از من قول گرفتن سر نماز دعاشون کنم میگم خوب من دعاتون میکنم شما که خودتون به خدا اعتقاد دارین خودتون هم نماز بخونین واز خدا بخواین میگن نه تو باید دعا کنی..نمیدونن وضع من از همه خراب تره وباید یه مستجاب الدعوه پیدا کنم که واسه من دعا کنه که یه خورده ایمانم زیاد شه !!!!

وبلاگ های ایرانی به سرکوب روز نا مه نگاران اینترنتی و سانسور اینترنت اعتراض میکنند ...مارک گلیزر.. آنلاین جورنالیزم ریویو
واسه دیدن خورشید مهم نیست که مستقیم تو چشماش زل بزنی چون اون وقت نورش کورت میکنه ونه دیگه اونو میبینی نه خودتو می تونی عکشو تو حوض آب هر روز نگاه کنی ومطمئن باشی چشماتو هم از دست نمیدی

|

از امروز همه چی تغییر میکنه چون من میخوام تغییر کنه..بچه بازی از این جور حرفها نداریم تا اطلاع ثانوی از هر چی وهر کسی که بویه ادمیزاد بده متنفرم..بدون شرح
یه اتفاق باحال !!! امروز یکی از همکلاسی هام زنگ زد وپیشنهاد کار تو یه شرکتی رو بهم داد..البته مثله این که کارهای تبلیغاتی ودرست کردن سایت از این جور چیزهاست..مثله اینکه رئیس شرکت وبلاگ سابقم رو خونده بود وخوشش اومده ومیخواد برم به شرکتشون تا بیشتر با کار اون شرکت وکاری که از من انتظار دارن اشنا بشم...وگفت رئیس اون شرکت مایله بدونه من وبلاگ دیگه ای دارم منم گفتم دارم ولی دلیلی نمی بینم ادرسشو بدم...خبیث شدم نه!!!
قراره تو هفته اینده برم شرکتشون....گفتن یه جلسه میزارن تا من با اعضای اصلی شرکت واز همه مهمتر با رئیس بزرگ اشنا شم...خدا خودش ختم به خیر کنه این ماجرا رو...من موندم یه شرکت صادرات واردات با این همه دم ودستگاه چطور وب سایت نداره ؟! خلاصه فعلا ما موندیم ببینیم چی پیش میاد...من موندم رئیس بزرگ ادرس وبلاگ منو از کجا اورده....حالا بعدا اگه شد به قول دوستان احتیاج به فیلترینگ نداشت حتما ماوقع رو مینویسم..
بزرگترین رنگین کمان انسانی با 31000 نفر توسط برو بچ دانشگاه پلی تکنیک فیلیپن ساخته شد
اینم یه مجموعه متنوع از کتابهای آن لاین ماله مجید زهری
دیگه حسه لینک دادن نیست بقیه بمونه تا شب..چون فعلا میخوام برم بیرون..امروز از صبح نا پرهیزی کردم واز 6 صبح بیدارم ودارم به اتاقم میرسم وسعی میکنم هر چی که بویه خاک میده وبویه کهنگی میده رو دور بریزم حتی افکار بیخود رو...تا شب بدرود

|

Tuesday, September 21, 2004


در دایره قسمت ما نقطه تسلیمیم
لطف انچه تو اندیشی حکم انچه تو فرمای
چقدر بده که ادم واسه کاری که نکرده توبیخ بشه؟!! به ادم بی احترامی بشه..بی محلی بشه..گستاخی بشه..ودر نهایت منجر به هزارو یک چیز دیگه بشه که به ادم نسبتش بدن..بخدا حیوونم که میخوان سر ببرن قبلش یه چیکه اب میزارن دهنش یه بسم ال.. میگن ولی وقتی بی هیچ مقدمه ای بدون این که بپرسن تو واقعا این کارو کردی یا نه توبیخت میکنن نه محاکمه! ادم شوک میشه!!!! چرا ؟! کی به دیگران چنین اجازه ای میده....اخه مگه ادم چقدر انرژی داره که هرروز هرروز یه چیز به ادم نسبت بدن..هفته پیش یه سری وحالا هم یه سری دیگه...مگه میشه...هنوزم فکرم مشغوله؟!! حتما اینم یه امتحان دیگه است..دیگه کفرم داره در میاد..بخدا دو روز دنیا ارزش نداره که ادم اینقدر خودشو درگیر کنه..اه! حالم داره از این دنیا بهم میخوره..خدایا چرا این بنده تو اینقدر اذیت میکنی..چرا؟؟؟!!! حالا جواب سوال هایه دیروزم رو میدونم ودیگه هیچ سوالی تو ذهنم نیست ولی هزارن علامت سوال جدید تو ذهنمه که میدونم جواب اینا رو دیگه هیچ کس نمیدونه جز خودت خدایه من
خدایا سکوت میکنم وباز هم سعی میکنم صبور باشم ومثل دیگران باهاشون رفتار نکنم ولی خودت قضاوت کن ...
اینا رو واسه دله خودم اینجا مینویسم و اصلا هم توضیح نمیدم چی شده چون چیزی بین منو خدایه من....گاهی یکی همه حرفاش درسته وشایدم داره واقعیت رو میگه ولی این واقعیت ای کاش زودتر از اینها گفته میشد..بخدا دارم شلوغش نمی کنم دارم پیاز داغشو زیاد نمیکنم دارم بچه بازی در نمیارم
بر در میخانه رفتن کار یکرنگان بود
خودفروشان را بکوی میفروشان راه نیست
رفتم یه چایی خوردم نماز خوندم وبرگشتم وحالا یه خورده ارومترم ! مردم با چی دوپینگ میکنن ما با چی ؟!! ای خدا چقدر طوفانیه متن بالام وای من عصبانی میشم چه جوری دیگران تحملم میکنم ..اصولا من جوش نمیارم ولی وقتی میزنم به سیم اخر بدجوری قاطی میکنم ها ! میبینم تو دانشگاه همه ازم حساب میبرن..یه بار سر یه موضوعی با مسوول اینترنتمون بحثم شد ویادم نیست بهش چی گفتم ولی یادمه تا نیم ساعت کسی بهم نزدیک نمیشد ..مثله این که اون پسره شب خواب منو میبینه وکلی از کرده خودش پشیمون میشه وخلاصه نمیدونم به هزار نفر پیغام میده که منو پیدا کنن که از من حلالیت بطلبه وکلی عذرخواهی میکنه وهنوزم که هنوزه میگه هر که با شما ور افتاد در افتاد
بس تجربه کردیم درین دیر مکافات
با درد کشان هرکه درافتاد بر افتاد
ولی حالا که دارم منطقی فکر میکنم میبینم تا خیلی از سوالات جوابش کشف نشده امکان داره هروز یه مشکل جدید ایجاد بشه ..این چه متنیه من دارم مینویسم..هیچ کی سردر نمیاره درواقع من دارم بلند فکر میکنم دارم مطلب نمی نویسم....بزار هیچ کی نفهمه مهم اینه که من چندتا چیز مهم رو فهمیدم..یکی اینکه وقتی عصبانیم چقدر وحشتناکم .. ودوم اینکه فوق العاده بعد نوشتن اروم شدم
..سوم اینکه .... بزارین سومیش رو نگم..اینطوری بهتره
بچه ها مثله فرشته هان ..فقط وقتی شماره پاشون بزرگ میشه بالهاشونم کوچیک وکوچیک تر میشه ...مارک تواین من شماره پام 40!!یعنی هنوز بالی واسه پرواز واسم مونده...اگه هست میخوام بپرم چون خیلی از این دنیا و ادماش دلم گرفته.

|


یوسف گم گشته باز اید به کنعان غم مخور کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور
ای دل غمدیده حالت به شود دل بد مکن وین سر شوریده باز اید بسامان غم مخور
گر بهار عمرباشد باز بر تخت چمن چتر گل در سرکشی ای مرغ خوشخوان غم مخور
دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نگشت دائما یکسان نباشد غم مخور
هان مشو نومید چون واقف نئی ازا سرارغیب باشد اندر پرده بازی های پنهان غم مخور
ای دل ار سیل فنا بنیاد هستی بر کند چون ترا نوح است کشتیبان ز طوفان غم مخور
در بیابان گر بشوق کعبه خواهی زد قدم سرزنشها گر کند خار مغیلان غم مخور
گرچه منزل بس خطرناک است ومقصد بس بعید هیچ راهی نیست کانرا نیست پاین غم مخور
حال ما در فرقت جانان وابرام رقیب جمله میداند خدای حال گردون غم مخور
حافظا در کنج فقرو خلوت شبهای تار تا بود وردت دعاو درس قران غم مخور

|

دیشب که داشتم از بیرون می اومدم طبق معمول مسیر از سر خیابون تا خونه رو پیاده اومدم و فکر میکردم وسرم پایین بود وتو این دنیا نبودم که یهو دیدم یکی داد میزنه سلام..سرمو بلند کردم ودیدم یه دختر کوچولویه خوشگل از بالای ساختمون داره برام شکلک در میاره منم براش دست تکون دادم اونم داشت برام زبون در می اورد وتو تاریکی شب هم میشد شیطونی وشور وشوق زندگی رو تو چشماش دید..که یهو دیدم ماه تو اسمون هم داره نگاهم میکنه..خیلی تعجب کردم شاید حدود دو ماه بود که ماه رو نگاه نکرده بودم وهمیشه تو این مسیر اینقدر فکرم مشغول بود که یادم می رفت که نگاهش کنم....چقدر از دیدنش خوشحال شدم حتی نمی دونم شب چندم ماهه...گاهی اینقدر خودمون رو تو مشکلات غرق میکنیم که فراموش میکنیم که یه روز از لبخند زدن به ماه هم لذت میبردیم
خدا رو شکرحاله بابای دوستم خیلی بهتره..همه چیزش داره طبیعی میشه...همکلاسیمونم دیروز مرخص شد..دختر داییم وتمام دوستام هم دانشگاه ازاد قبول شدن ...و میشه گفت همه چیز داره عادی میشه...
از دیروز یه عالمه چیز نوشتم که بزارم این تو ولی دیدم حسش نیست حس میکنم به یه ماده نیرو زا احتیاج دارم
گاهی خود ادم هم نمیدونه چی میخواد..از صبح که بلند شدم الکی دشارژ بودم..نمیدونم دیگه چی باید بشه ..که من این طوری بهونه گیری نکنم.. چرا الکی خودمو درگیر میکنم...چرا این همه سوال تو ذهنم هست...کی باید جواب اینا رو بده...نمیدونم....
تا شب دوباره مینوسیم فعلا زیادی فکرم درگیره ونمی تونم چیزی بنویسم

|

Sunday, September 19, 2004

؟!خیلی خسته ام
خیلی خسته ام ..نور این مانیتور هم بدجوری داره چشمامو اذیت میکنه..نمی دونم چه اجباری با این سر درد بنویسم ..روز پر دغدغه ای بود از 9 دانشگاه بودم واسه انتخاب واحد..روز انتخاب واحد همیشه دانشگاه وحشتناک شلوغه وباید صف واستاد تا به برد نزدیک شدبا این حال تا ساعت 11 انتخاب واحد من تموم شد مردم تا 20 واحد رو جور کنم که تداخل نداشته باشن با این حال جمعه از صبح تا غروب کلاس دارم .. بابای دوستم هم سکته مغزی کرده واز دیروز بیمارستان خوابیده واونم اصلا حوصله انتخاب واحد کردنو نداشت وتا واسه اون انتخاب واحد کردم وساعت از 12 هم گذشت از ساعت 12 هم آموزش چیزی رو قبول نمی کنه..مجبوری ناهار رو دانشگاه خوردیم..اصلا حسه دانشگاه موندن نبود دلم گرفته بود حوصله اذیت شدن ومتلک چرتو پرت شنیدن بابته موهامو نداشتم دیگه زیادی دارن مساله رو بزرگ میکنن ومن هم زیادی دارم خودمو کنترل میکنم ببین کی دیونه شم یه چیز بهشون بگم ... شورشو در آوردن..بخدا کلافه ام..عصبانی ام..دلتنگم.. وخوب خسته ام واصلا دلم میخواد یه گوشه ای زار زار گریه کنم...
امشب بازم دوباره بچه شدم ودوباره دارم بهونه گیری میکنم...گفتم بنویسم شاید یخورده سبک شم .ولی بیخودی دوباره یادآوری شد همه چی..دلم از دسته خودم گرفته ...هر کاری میکنم جملات رو جور کنم وبنویسم همه اون چیزایی که فکرم رو مشغول شده وامروز این جوری ضعیفم کرده وداره اشکمو در میاره نمیشه!!....
از ساعت 2 هم بیمارستان بودم تا اومدم خونه ساعت 9 شد..چقدر بده یه مرده قوی وسالم که همه چیزه زندگیه یه خانواده است گوشه بیمارستان باشه..و آدم فقط نگاه کنه وخیره بشه ودعا کنه..امروز فقط یه چند لحظه رفتم پیشش چشماشو باز کرد ودستایه منو گرفت وگفت به مامانت بگو برام دعا کنه ومن فقط نگاهش کردم واشکام میریخت ونمی تونستم هیچی بگم حالم از دسته این بغضم به هم میخوره که بی موقع میشکنه..ای کاش خوب بشه آخه 10 مهر عروسی پسرشه...
تو بخشم یکی از همکلاسیهامون بستری بود تازه دیشب از اورژانس به اونجا منتقل شده بود..اونم یه بیماری نادر گرفته ودر عرض چند روز عفونت به طحال وکبدش زده بود اسمه بیماریشم گفت ولی سخت بود ومن الان یادم نیست..خلاصه روحیه همه حسابی پایین بود وکسی حالو حوصله خودشو نداشت..
این آهنگم که الان دارم گوش میدم یه جورایی آخر مصیبته و بیشتر غم میاره..دلم میخواد برم بخوابم ولی دلم نمیاد چون از صبح نبودم الانم برم بخوابم حتما بابا ومادر دلشون میگیره..واسه همین باید لبمو خندون کنم وبرم بشینم اونجا و سعی کنم اونها نفهمن که من چقدر خسته ام وحالم بده چون اگه بدونن دیگه نمیزارن فردا برم بیمارستان..چقدر سخته فیلم بازی کردن

|

هستیم را با تو قسمت خواهم کرد
هستیم را با تو قسمت خواهم کرد
چشمهایم را به تو خواهم داد
وقلبم را با قلبت گره خواهم زد
وبر تمامی تردیدهایت دیوار خواهم کشید
و قدم هایم را با تو هم قدم خواهم کرد
اشکهایم را به باد خواهم سپردو اضطرابم را
وتمامی لحظات با تو بودن را
در قلبمان ثبت خواهم کرد

|

Saturday, September 18, 2004

زورقی خواهم ساخت!!!

زورقی خواهم ساخت
وتا انتهای رویاهایم پارو خواهم زد
وتورا خواهم دید که لبخند زنان به سویم می آیی
ودست هایمان را گره خواهیم زد
وتا انتهای رویاهایمان پاروزنان خواهیم رفت

هر کاری میکنم با این وبلاگ جدید ارتباط بیشتری پیدا کنم انگاری نمیشه..دلم واسه پرشن بلاگ با اون سرعت پایینش تنگ شده..دلم وبلاگ خودمو میخواد...نمیدونم شاید چون اینجا از ادم به دورم وکامنت رو حذف کردم این حسو دارم گاهی دلم میگیره که هیچ کی نظر نمیده ولی خوب دسته خودمه میتونم کامنت رو دوباره بزارم ولی حس میکنم چیزی نمی نویسم که کسی نظر بده..ای کاش یکی بهم میگفت با کدوم خط اینجا بنویسم بهتره..آخه هیچ کدوم از فونت های این ور به دلم نمی چسبه..همه یه جوری عجیب غریب هستن..حالا اگه کسی حوصله داشت بهم بگه که کدوم خط خواناتره وبا اون بنویسم خیلی منو خوشحال میکنه اینم آدرس به اینجا روونه کنه
seteegh@yahoo.com
بدجوری اوضاع مالیم خرابه...دلم کارت 30 ساعته میخواد..ولی فعلا پول ندارم اخه تو این ماه عروسی دوتا از دوستام بود وحسابی الان بی پولم..چقدر دلم میخواد برم سر کار ودستم تو جیب خودم بره !این ترم حتی دور شاگرد خصوصی رو هم باید خط بکشم چون 20 واحد فقط اختصاصی میخوام بردارم وهمین که بتونم اون ها رو پاس کنم ومشروط نشم کلیه. دیگه واقعا دلم میخواد این 3 ترم زودتر تموم شه وزودتر برم سر کار..فردا انتخاب واحد دارم و واسه اولین بار دلم کلی واسه درس خوندن تنگ شده..ترم پیش واقعا خوب درس خوندم هرروز از 8 صبح تا 7 غروب کتابخونه بودم وخدا رو شکر نمراتمم خوب بود جز یکی ..آخه من به پشته سریم همه سوالات رو گفتم چطور امکان داره اون بشه 17 ومن بشم 12 هر چی فکر میکنم به نتیجه ای نمیرسم جواب اعتراضمونم هنوز نیومده خوب قطعا استاد که 5 نمره کم نداده نمیدونم چرا این جوری شد آخه درسم 4 واحد داشت وکلی معدلم پایین اومد..بیخیال درس
این هفته میخوام برم کوه..کلی دلم تنگ شده..تو کوهنوردی یه چیز خوب هست اونم اینه که آدم میتونه یه خورده بیشتر با خودش خلوت کنه..هر چند اگه با بچه های دانشگاه بریم فرصتی واسه این جور کارها نمی مونه ولی در کل هوای پاک ..یه روز از صبح تا شب تو طبیعت بودن و از عالم وآدم فاصله گرفتن وشاید یه خورده از بالا نگاه کردن واسه این که آدم دوباره انرژی بگیره و با مشکلات راحتر دست وپنجه نرم کنه موثره....امیدوارم بتونم برم کوه چون واقعا نیاز دارم..

|

Friday, September 17, 2004


دیروز تنهاییم را به باد سپردم
و امروز به یادت سبزه ای خواهم رویاند
وفردا روبانی قرمز به دورش خواهم پیچید
وهروز گره ای بر آن خواهم زد
هیچ کدوم از بچه ها دانشگاه قبول نشدن وکلی ماتم گرفتن..از دیشب خونه دایی اینها بودم وچون دختر داییم هم قبول نشد وداره دیونه میشه....واقعا وقتی ادم به اون چیزی که میخواد نمیرسه چیکار باید بکنه ..اینقدر حرصم میگیره میگن پسر که نیستی بری سربازی یه سال دیگه بخون؟! تا 3 شب داشتیم حرف میزدیم ..من که بهش میگم بیخیال درس شه بره دنبال کاری که دوست داره بره سرکار حالا در کنارش درس هم بخونه..بخدا دانشگاه رفتن اونقدرم مهم نیست..مهم اینه که ادم تو کاری که داره میکنه بهترین باشه..چرا ادم بره دانشگاه یه رشته چرتو پرت بخونه وهیچوقت هم در زمینه کاری نتونه ازش استفاده کنه؟!خلاصه از دیشب اینقدر این حرفهارو تو گوشش خوندیم .. سربه سرش گذاشتیم زدیم رقصیدیم مسخره بازی در اوردیم که خلاصه یه خورده بهتر شد..خدا کنه دوباره حالش خراب نشه..دختر همسایمون که دانشگاه قبول نشده به مامانش اینا گفته خودمو میکشم وهمه میترسن این کارو بکنه؟!
من موندم که ماها هم یه سال پشت کنکور موندیم این جور مسخره بازی ها رو در نیاوردیم این نسل بعدما چه اعصاب ضعیفی دارن با یه شکست میرن سراغ خودکشی...اینقدر زندگی بالا پایین داره که اگه ادم بخواد خودشو زود ببازه از پا میفته
ای کاش خدا سه چیز را نمی آفرید
غرور ..عشق.. دروغ
تا از سر غرور به خاطر عشق دروغ نگوییم
دکتر علی شریعتی
این نوشته تو اتاق دختر داییم بود.من فکر کردم معنیش اینه که از سر غرور وخودخواهی واسه عشقمون دروغ بگیم ولی اونها گفتن که معنیش اینه که غرورمون مانع از این بشه که به عشقمون راستش رو بگیم وعشقمون رو کتمان کنیم...نمیدونم شاید معنیش همینی باشه که اونها میگن

|

یه روز دیگه

آدما موجودات پیچیده ای هستن؟! یکیشون خود من که هنوزم که هنوزه خودم هم نتونستم بفهمم کی هستم.گاهی از این همه ادا اطوار خودم خسته میشم..کارهای برعکس میکنم..درست زمانی که تو یه جمعم وباید بخندم گوشه دلم گرفته وغمگینم ووقتی تو مجلس عزام همه دارن گریه میکنن من یاد یه چیز خنده دار می افتم وهمش لبم خندونه؟! حالا مدتیه یه مشکل دیگه هم بهم اضافه شده واونم اینه که وقتی دلم واسه یکی تنگ میشه بجایه اینکه مثله بچه آدم بهش بگم دلم تنگه !! هرچی میگم غیر این یکی وشاید یخورده با اون شخص دعوا هم میکنم..اینم از عجایب جدیده کی دیده آدم دلش تنگ بشه وبعد دیوونه بازی در بیاره..
امشب حسه هر چی بود غیر خوابیدن .مامانو بابا ساعت 8:30 رفتن عروسی.منم حسه هیچیم نبود یه خورده به طفلکی کامپیوتر گیر دادم و بعد رفتم خوابیدم..یعنی دراز کشیدم وحافظ خوندم وفکر کردم وچشمامو بستم وانگاری خوابیدم چون ساعت 10:30 با صدایه تلفن بیدار شدم وحالا دوباره اومدم نشستم ور دله کامپیوتر..و نمیدونم چرا یخورده امشب هاپو شدم ویخورده الکی دارم گیر میدم جایه داداشم خالی – رفته سربازی- اگه بود یخورده به اون لااقل گیر میدادم..به مادر وبابا که نمی تونم گیر بدم ...نکنه یه وقت عقده ای بشم یکی بزاره من بهش گیر بدم یخورده سبک شم..تو چهار خط 500 بار نوشتم گیر بدم.معلومه اوضام زیادی ناجوره
وای دلم میخواد برم کنار دریا هوا سرد باشه دریا اروم باشه پشه هم نداشته باشه یه موسیقی هم پخش بشه چی مثلا آها مثلا ریچارد کلایدرمن..منم یه لیوان چایی دستم باشه وحسابی فکر کنم وخستگی در کنم ....
این اراجیف چیه من دارم مینویسم فقط خدا میدونه !! از یه آدم که تازه از خواب بیدار شده ویخورده هاپوشده یعنی هاپوش کردن چه انتظار میتونین داشته باشین
مامان یکی منو دریابه؟؟!!! اینقدر نوشتم که چاییم یخ شد.راستی یه چیز دیگه تعریف کنم وبعد برم دیشب خواب دیدم بورسیه شدم واسه یه کشور دیگه فکر کنم انگلیس بود ..بعد من یهو تصمیم گرفتم قورمه سبزی درست کنم ودنبال سبزی تازه میگشتم ولی همه سبزی های قورمه سبزی رو پیدا نمیکردم وکلی عصبی شده بودم وقتی بیدار شدم کلی خنده ام گرفت که مردم خواب میبینن منم خواب میبینم..آخه خواب قورمه سبزی هم شد خواب ولی انگاری خوابم تریپ رویای صادقه بود چون نهار قورمه سبزی داشتیم
انگاری زیادی دیگه خوابم میاد بهتره برم تا بیشتر چرتو پرت نگفتم

|

Tuesday, September 14, 2004

یه روز تکراری

آبی است نگاه او آبی است
گویا خدا آسمان را در چشمانش جا گذاشته است
وقتی نگاهم میکند واز پس پنجره تردید هستیم را به خاک میکشد
و دستانم را در دستان سردش میفشارد
گویی نبض ما یکی میشود
ومن قلبم همچون خرگوشی وحشت زده میتپد
انگاری این بارون خیال بند اومدن نداره..همه چی بویه رطوبت میده..دلم واسه آفتاب تنگ شده..ولی انگاری خدا یادش رفته این شیر ابو ببنده ویه ریز داره میباره
امروز کلی درگیر بودم یکی از دوستام میخواست دماغشو واسه بار دوم عمل کنه وکسی نبود باهاش بره..از ساعت 2 مطب بودیم تا 6...ولی خداروشکر فعلا بینیش خوب شده..ولی خیلی درد داره..دکتره منو دید گفت خانوم بینی شما هم خیلی ایراد داره نمیخوای عمل کنی ..منم گفتم فعلا میشه باهاش نفس کشید..یه روزهایی واقعا دوست داشتم این کارو کنم ویه جورایی همه داشتن راضی میشدن ولی بعد پشیمون شدم ..دلم نیومد این همه پول خرج بشه که من قشنگ بشم وبعد منصرف شدم به همین راحتی
جواب دانشگاه هم نیومد دوستام که فنی بودن دارن دیوونه میشن..خدا کنه قبول شن..امروز که دیدمشون یاد سالی که کنکور داشتم افتادم واسه همه ساله بدیه پشت کنکور موندن ولی واسه من سال جالبی بود وهنوزم خاطرات اون سال جز خاطرات خوب زندگیم محسوب میشه
بعد هم هوله حوشه ساعت 7 رفتم کافی نت نمیدونم چرا حس خونه اومدن نبود حس کردم دلم میخواد برم کافی نت!!..این کافی نت که جدیدا کشفش کردم خیلی جایه دنجیه..سرعتش هم فوق العاده است..تونستم باکسمو تمیزش کنم واز 20 درصدی که پر شده بود برسونم به 8 درصد..تو ارکاتم نتونستم برم..نمیدونم چرا؟دو سه تا از وبلاگ موردعلاقه ام هم باز نمیشد ..بیخیال شدم واومدم بیرون..تو اون شرشر بارون اصلا حسه پیاده روی نبود ولی ماشینم گیر نیا وردم وتا خونه پیاده اومدم هنوزم احساس سرما میکنم حتی بلوزمم خیس بود موهام هم از زیر مقنعه خیس شده بود وحالا که خشک شده فر خورده رفته بالا الانم یه ژاکت تنمه ومثله سرمایی تو مدرسه موشها نشستم ودارم وراجی میکنم والبته دارم چایی هم میخورم
واسه فردا خیلی کار دارم ..نمیدونم کی میخوام اینجا رو حرفه ایش کنم فعلا که حسش نیست ..شروع میکنم میدونم ولی فعلا یه دفترچه خاطراتو بس...بسته واسه امشب..تا فردا چی پیش بیاد

|

Monday, September 13, 2004

چهل روز گذشت
چهل روز گذشت ومن کم کم دارم باور میکنم که می تونم حجاب کنم..فقط خدا میدونه که چی ها تو این مدت بهم گذشت..از روزی که تصمیم به این کار گرفتم تا امروز که خلاصه چهل روز شد میتونم بگم هرروزش یه خاطره بود.نمیدونم چرا تصمیم به این کار گرفتم همیشه میدونستم یه روز این کارو میکنم ولی اصلا فکر نمیکردم تو 22 سالگی این کارو انجام بدم ..این قدر یهو تصمیم به انجام این کار گرفتم که خودمم باورم نمیشد..من.. دختری که همیشه موهاش بیرون بود ..حتی وقتی دانشگاه هم میرفتم مقنعه ام از پس کله ام داشت می افتاد پای ثابت رقص تو همه مهمونی ها..تصمیم بگیرم حجاب کنم..شاید از دید خیلی ها حجاب کردن چیز سختی نباشه ولی از دید من کار سختیه چون من معتقدم نمیشه موهارو تا اخر کرد تو وبعد تو دانشگاه مدام هرهر کرکر راه انداخت نمیشه روپوش تنگ پوشید شلوار کوتاه پا کرد استین روپوش رو تا ارنج تا کرد با پسرها دست داد یه عالمه ارایش کرد ...چون زشته ادم محجبه باشه وبعد این کارها رو بکنه..واسه همین اگه ادم بخواد تصمیم بگیره رو همه اینها یه خط قرمز بکشه ومثبت شه هم قبولش واسه خودش سخته وهم برای اطرافیان..من خیلی زود با این مساله کنار اومدم..اصلا لذت میبردم ومیبرم که حجاب میکنم ویه نوع احساس امنیت میکنم وقتی موهام تویه وپسرهای خیابون کمتر مزاحمم میشن ولی بعد 40 روز هنوز واسه اطرافیانم این مساله اصلا جا نیفتاده!!! این قدر تو این مدت مهمونی رفتیم که همه دیدن من حجاب میکنم وکلی سربه سرم گذاشتن خسته شدم..تنها مادر بود که خیلی از این مساله خوشحال شد البته به اونم بعد یه هفته گفتم چون جلو در موهامو میکردم تو اون منو نمیدیدولی چون عروسی پسرداییم بود من باید لباسی رو که دوخته بودم رو نمی پوشیدم ویه لباس دیگه تنم می کردم وروسری میذاشتم فهمید اصلا نپرسید چرا داری این کارو میکنی فقط پیشونی مو بوسید وگفت من دیگه هیچ ارزویی ندارم من ازت راضیم خدا هم ازت راضی باشه ...روز عروسی هم هیچ کس باور نمیکرد بعضی ها فکر میکردن من ازدواج کردم واصلا باور نمیکردن تو دختری دارم این کارو میکنم وهی ازم میخواستن برقصم و من تو دلم صلوات میدادم واز خدا میخواستم صبور باشم ووسط این جماعت خوش تیپ با این همه رنگهای جورواجور کم نیارم ویه وقت ته دلم هم ارزو نکنم روسری رو بردارم وخداییش تجربه خیلی سخت وجالبی بود ومن تونستم وخیلی اعتماد به نفسم نسبت به کاری که داشتم انجام میدادم بیشتر شدولی دانشگاه رفتن با این قیافه تازه یه چیز دیگه بود. چون ترم تابستونی داشتم مدام بچه ها رو میدیدم واین قیافه تازه ام کلی تو دید بودروزهای اول اکثرا فکر میکردن من موهامو مش کردم ورنگش تابلوست از ترس حراست موهامو تو میکنم ولی کم کم ازم میپرسیدن ووقتی میگفتم میخوام از این به بعد این طوری باشم بهم پوزخند میزدن تو این مدت بچه ها همه کار کردن مقنعه مو کشیدم واسه دیدن موهام شرط بندی کردن عکسمو کشیدن زدن رو برد خلاصه کلی مسخره ام کردن ومن سعی میکردم فقط لبخند بزنم وحتی یه لحظه هم جلویه اون ها کم نیارم وکاری نکنم که اونها فکر کنن کم اوردم ولی خداییش گاهی خسته میشدم وقتی واسه ام شعر میساختن در باره این که با یه اخوند خلاصه ازدواج میکنم و باید منوترشی بزارنو بعد مدتی هم به این نتیجه رسیدن که حتما من نامزد کردم واونا خبر ندارن وشوهرم گفته باید حجاب کنم واین قضیه هم اخر مصیبت بود چون دانشگاه ما کوچیکه در مدت دو روز این موضوع تو کله دانشگاه پخش شد وموج جدید اذیت وازار شروع شد وهمه بهم تبریک میگفتن ومن فقط میگفتم من اصلا قصد ازدواج ندارم وخودم تصمیم گرفتم این کارو کنم خلاصه این موضوع هم بعد یه هفته خوابید هر چند هستن کسایی که هنوزم فکر میکنن یه کاسه ای زیر نیم کاسه است بزار دلشون خوش باشه..تو این مدت این قدر به خدا توکل کردم ونماز خوندم مردم ولی خوب خیلی ارومم میکنه..از اثرات این تریپ جدیدم اینه که یه عالمه دوسته جدید پیدا کردم که با کوچیک ترینشون شاید 30 سال تفاوت سنی داشته باشم..این روزها اکثرا میرفتم خواهر امام ونماز رو مسجد همون جا میخوندم وبا کلی از حاج خانم ها اشنا شدم چون من جوون ترین فرد مسجدم وهمه دوستم دارن وکلی هوامو دارن یه سجاده با یه تسبیح هم بهم دادن اصلا این جماعت خیلی لطف دارن ومنو شرمنده میکنن دوهفته پیش یه خانومه اومد چادر نمازمو زد به صورتش گفت ایشالله حاجت بگیره حالش خوب شه گفت من قیافه ام نورانیه من که هر چی تو اینه نگاه کردم هیچ نوری ندیدم جز دوتا چشم خندون ویه عالمه ابرو نمیدونم شاید خانومه عکس صورت خودش رو تو چشم های من دیده بود...خلاصه حسابی عادت کردم به همشون البته یه هفته بود رفته بودم مسافرت وخبرشون رو ندارم امروز میرم ومیبینمشون انشالله...گاهی وقتها که شبها دلم میگرفت پیشه خودم میگفتم خوش به حال حضرت علی که لااقل یه چاه بود که حرفهاشو بهش بزنه ولی من حتی به چاه هم نمی تونم بگم چون در چاهمون سنگینه نمیتونم بلند کنم شاید حضرت علی هم الان بود بجایه چاه تو وبلاگ مینوشت ولی من حتی حسو حال این کارو هم نداشتم چسبیده بودم به اتاقم ومثلا درس میخوندم میترسیدم بیام پای کامپیوتر وبازم اون دلتنگی همیشگی برگرده من به خدا قول داده بودم...حالا خوبم سالمم دیگه نمیترسم چون میدونم از سرپایینی در اومدم ودیگه میتونم بلند شم وبازم مثل سابق باشم دیگه نمی خوام دلتنگ باشم دیگه نمی خوام گریه کنم دیگه نمیخوام از شکست بترسم ..چقدر خوبه هیچ کی ادرس این وبلاگ رو نمیدونه ..فقط داداشی میدونه که اونم فکر میکنه از نوشتن منصرف شدم..تو وبلاگ سابقم خیلی اذیت شدم هنوزم یه ادم چی بگم احمق به باکسم چیزهای چرتو پرت میفرسته که من تنهایی شرمنده میشم اون عکس هایی که میفرسته رو نگاه کنم اصولا بعضی ها مریضن وکاریش هم نمیشه کردنمیدونم چه گیری داده به من..خدا رو شکر دوباره میتونم واسه دله خودم بنویسم تو این مدت فقط داستان نوشتم وشعر گفتم وکلی از این که با خدا 40 روز خلوت کرده بودم لذت بردم اصلا من وخدا کلی رفیق فابریک شدیم ونمی خوام هیچ کس رو جایگزین این رفیقم کنم یادم باشه خدارو هم تو ارکات عضو کنم وروزی هزار تا واسش فان بفرستم که من کلی دوسش دارم..کلی نوشتم خسته ام برم رو تختم وبه همه چی دوباره فکر کنم

|