یه روز تکراری
آبی است نگاه او آبی است
گویا خدا آسمان را در چشمانش جا گذاشته است
وقتی نگاهم میکند واز پس پنجره تردید هستیم را به خاک میکشد
و دستانم را در دستان سردش میفشارد
گویی نبض ما یکی میشود
ومن قلبم همچون خرگوشی وحشت زده میتپد
انگاری این بارون خیال بند اومدن نداره..همه چی بویه رطوبت میده..دلم واسه آفتاب تنگ شده..ولی انگاری خدا یادش رفته این شیر ابو ببنده ویه ریز داره میباره
امروز کلی درگیر بودم یکی از دوستام میخواست دماغشو واسه بار دوم عمل کنه وکسی نبود باهاش بره..از ساعت 2 مطب بودیم تا 6...ولی خداروشکر فعلا بینیش خوب شده..ولی خیلی درد داره..دکتره منو دید گفت خانوم بینی شما هم خیلی ایراد داره نمیخوای عمل کنی ..منم گفتم فعلا میشه باهاش نفس کشید..یه روزهایی واقعا دوست داشتم این کارو کنم ویه جورایی همه داشتن راضی میشدن ولی بعد پشیمون شدم ..دلم نیومد این همه پول خرج بشه که من قشنگ بشم وبعد منصرف شدم به همین راحتی
جواب دانشگاه هم نیومد دوستام که فنی بودن دارن دیوونه میشن..خدا کنه قبول شن..امروز که دیدمشون یاد سالی که کنکور داشتم افتادم واسه همه ساله بدیه پشت کنکور موندن ولی واسه من سال جالبی بود وهنوزم خاطرات اون سال جز خاطرات خوب زندگیم محسوب میشه
بعد هم هوله حوشه ساعت 7 رفتم کافی نت نمیدونم چرا حس خونه اومدن نبود حس کردم دلم میخواد برم کافی نت!!..این کافی نت که جدیدا کشفش کردم خیلی جایه دنجیه..سرعتش هم فوق العاده است..تونستم باکسمو تمیزش کنم واز 20 درصدی که پر شده بود برسونم به 8 درصد..تو ارکاتم نتونستم برم..نمیدونم چرا؟دو سه تا از وبلاگ موردعلاقه ام هم باز نمیشد ..بیخیال شدم واومدم بیرون..تو اون شرشر بارون اصلا حسه پیاده روی نبود ولی ماشینم گیر نیا وردم وتا خونه پیاده اومدم هنوزم احساس سرما میکنم حتی بلوزمم خیس بود موهام هم از زیر مقنعه خیس شده بود وحالا که خشک شده فر خورده رفته بالا الانم یه ژاکت تنمه ومثله سرمایی تو مدرسه موشها نشستم ودارم وراجی میکنم والبته دارم چایی هم میخورم
واسه فردا خیلی کار دارم ..نمیدونم کی میخوام اینجا رو حرفه ایش کنم فعلا که حسش نیست ..شروع میکنم میدونم ولی فعلا یه دفترچه خاطراتو بس...بسته واسه امشب..تا فردا چی پیش بیاد