Your browser doesn't support EMBED, but you can still listen to the background sound of this page by<A href="http://enno.blogspot.com/bgsound.mid"> clicking here.</A>

اين وبلاگ گاز مي گيرد

Sunday, October 31, 2004

link

این هم آهنگ جدید
در مورد انتخابات آمریکا.. جالبه یه نگاهی بندازین
تولد سعیده عزیز بی معرفت!!! مبارک.. خودش میدونه چرا بهش گفتم بی معرفت.. ایشالله موفق باشه وخندون.. وخیلی چیزهای خوب دیگه
تصاویری از ایرانیان مدگرا.. البته اونقدر هم غیر طبیعی نپوشیده بودن.. نمیدونم چی کلیدی کرده به اینها!!
براى شروع زندگى مشترك دست كم به هشت ميليون تومان نياز داريد!
هزينه ازدواج ايرانى ها سرسام آور است..

|

سحر

سحر زمان جالبیه واسه فکر کردن.. خودتیه خودت.. میتونی بیای تو اتاقت چراغ رو خاموش کنی و بشینی پای سجاده وحسابی با اونی که که اون بالاست.. این پایینه.. همین دور و براست.. تو قلبته.. خلوت کنی.. میتونی بدون نگرانی از نگاه نامحرمی گریه کنی.. میتونی شکایت کنی.. میتونی بخندی.. میتونی قهر کنی.. حتی گاهی میتونی منت بکشی..میتونی اون قدر بری بالا که ماه هم بهت غبطه بخوره.. میتونی از هر چی که بوی خاک میده فاصله بگیری.. واسه یه بار هم که شده امتحان کن حس جالبیه..
کی میدونه تو این شبای بی ستاره چند نفر با بغض سرشون رو بالش میزارن.. کی میدونه چند نفر گوشه بیمارستان افتادن ودارن با مرگ میجنگن.. کی میدونه چند نفر از فرط گرسنگی شبها زودتر میخوابن.. کی میدونه که تو یه بی ستاره ترین شب دنیا یه ستیغ داره میباره و دلش واسه تمام ادم های فقیر .. گرفتار.. مریض.. یتیم.. گرفته.. خدایا نزار هیچ پدری شرمنده بچه هاش بشه.. نزار غرورش رو واسه یه لقمه نون زیر پاش بزاره.. خدایا کمکم کن که قدر هر چی که دارم رو بدونم وواسه نداشته هام اینقدر غصه نخورم.. خدایا کمکم کن که مرگ رو فراموش نکنم.. خدایا بیدارم کن قبل از اینکه واسه همیشه بخوابم..خدایا میترسم اونقدر گناه کنم که دیگه فراموش کنم یه شبی دلم واسه غربت تمام آدما تنگ میشد.. خدایا میترسم از جهنمت ومشتاقم به بهشتت .. بهم لیاقت انسان بودن رو بده.. خدایا قلبم رو از عشق لبریز کن واز کینه خالی کن.. خدایا میترسم .. منو بین این همه ادم که بوی خاک میدن تنها نزار..کمکم کن بتونم محبت کنم وانتظار محبت نداشته باشم.. کمکم کن ببخشم وانتظار بخشش نداشته باشم..
کمکم کن که هیچ وقت از درجه انسان بودنم افول نکنم.. و کمکم کن قوی باشم وصبورو ناشکری نکنم.کمکم کن زندگی کنم وزندگی ببخشم..فقط تو میدونی که چقدر دلم گرفته.. فقط تو میدونی..فقط تو..

|

Saturday, October 30, 2004

روزهایی هست که اینقدر مشغولی وداره بهت خوش میگذره که دلت نمی خواد تموم بشه..روزهایی هست که وقتی چشمات رو اول صبح باز میکنی حس میکنی خوشحالی که روزت شروع شده ودوباره میتونی شاد باشی .. تا الان چنین روزی رو داشتی؟ این روزها واسه من از همون روزها بود.. داداشه عزیزم آموزشیش تموم شد و اومد ..
و همه معتقدن که بعد مدتها لب منو خندون دیدن.. هر چند امشب دوباره رفت.. ولی دیگه خوشحالم که لااقل تقسیم شده وتهران افتاده ویه شهر خیلی دور نیفتاد..
جمعه هم با یه سری از بچه های ام. ان. دی کلاب و داداشم رفته بودیم بیرون.. هرچند به پای دور هم جمع شدن های سابق نبود وتعداد مون کم بود ولی خوش گذاشت.. با یه سری از بچه ها از 7 قرار داشتیم وتا 8:30 پارک گلسار بودیم.. کلی به یاد بچه ها افتادم که سری قبل با هم بودیم.. دیگه تاب سوار نشدیم.. حتی عکسم نگرفتیم..چقدر اون بار هم بهمون خوش گذشته بود.. یه جورایی اونجا که بودم همش یاد اون بار می افتادم..
ساعت 9:30 با یه سری دیگه از بچه ها قرار داشتیم و چون خیلی وقت اضافی داشتیم رفتیم بلورک.. اون جا هم که همه جماعت سیگار میکشیدن وادم تا دو قدمیش رو نمی تونست تشخیص بده.. شام هم با بچه ها رفتیم برگر برگر.. از دوباره آخر شب هم رفتیم بلورک.. خدا رو شکر این سری ادم های کمتری سیگار میکشیدن.. یکی از دوستامون هم سه شنبه پرواز داره ومیره کانادا.. و یه جورایی پارتی خداحافظی اونم بود .. خودشو کشت سر شام سیب زمینی رو مهمون اون بودیم.. تو بلورک هم طبق معمول من سرم پایین بود وداشتم تو دفترم واسه بچه ها نقاشی میکشیدم.. البته نقاشی که چه عرض کنم قیافه بچه ها رو .. چون حس حرف زدن نبود.. ترجیح میدادم خودمو مشغول کنم.. چون هیچ دختری تو جمعمون نبود ومن تنها بودم حسابی.. یکی از دوستامون هست که عاشق فروغ فرخزاد وصادق هدایته.. پشت دفترم واسم کلی شعر نوشت.. ای کاش یه خورده به خدا اعتقاد داشت.. بدجوری کل نظام بشریت رو زیر سوال میبره .. بگذریم.. این شعرم خودش گفته.. قرار شد بقیه شعر هاش رو هم واسم بفرسته
بر شط بی کران زمانه من نشسته ام
در انتهای پیچ ملتهب عشق
بر گستره سبز رنگ مرگ.. تنها نشسته ام
دیگر حضورت خطوط مبهم انتظار است
در انتظار ظهور حضورت
در انزوای غم .. خالی نشسته ام
من غایت صبر و انتظارو عشقم
به بیکران میروم !!!
جایی که فروغ تنها نمادش است
ای آبی ترین حضور عشق
سبز بودنت حکم تلاقی دو قلب در یک لحظه است
و حضورت گویا ترین حس بوسه است.........
خلاصه اینکه جای همه دوستای خوبم که نبودن خالی.. و جای داداشم هم که الان دیگه رفته وپیشم نیست هم خالی.. همه هستی من آیه تاریکی است
که تو را در خود تکرار کنان
به سحر گاه شکفتن ها ورستن ها خواهد برد
فروغ فرخزاد

|

Thursday, October 28, 2004

لینک برو بچ...

اول از همه تولد یکی از بچه های کاروارد مبارک.. امیدوارم 120 ساله شه.. البته ببخشید که با یه خورده تاخیر دارم تبریک میگم..
بعد برسیم به سراغ لینکهای بچه ها...
مریم عزیز از وبلاگ دلتنگی اپ دیت کرد...این نه یک نامه است ،نه یک دلتنگی.این دفعه می خواهم مخاطبم را نشناسم و برایش بنویسم .تو،تویی که الان داری این نوشته را می خوانی منم نمی شناسمت .تو که بساط شب بیداریهات شده :چیپس و ماست و چایی و کامپیوتر و نت .تویی که خیار شور خیلی دوست داری...
خلاصه بالاتر از اسمان هم اپ دیت کرد...نماز و روزه ها قبول...می بينين چه زود يک سوم ماه رمضون تموم شد!!..
جرج، جرج! منم... منم خدا...اینم از مناظره خدا با پرزیدنت بوش
دیگه نرسیدم به بقیه وبلاگها سر بزنم.. هر وقت تونستم بقیه لینکها رو هم میزارم

|

Wednesday, October 27, 2004

یه سلام گرم بعد چند روز که نبودم..

N . G .O
ای ستیغ بی سواد ..با یه عالمه پوزش که من ان . جی . او.. رو اشتباه نوشته بودم.. بگذریم
خلاصه تو این جلسه ان . جی . او شرکت کردم.. چیز خاصی نبود. جز یه سری ادم جدی که سعی میکردن حسابی اخم کنن تا به خودشون وبقیه ها ثابت کنن جلسه خیلی جدیه !!!بیشترش هم برنامه ریزی واسه ماه های بعد بود.. واقعا وسط های جلسه خوابم گرفته بود .. سعی میکردم که کسی رو نگاه نکنم که یه وقت خنده ام نگیره.. وقتی نوبت به حرف زدن من شد خیلی سعی کردم جدی باشم ولی انگاری به من جدی بودن نیو مده همه بچه ها زدن زیر خنده منم راحت خندیدم وبعد حرف زدم..ببین کی منو اخراج کنن.. خوب چه لزومی داره همه همدیگر رو با اخم نگاه کنیم .. به جای این ادا اصول ها باید جدی تر به کارها چسبید.. خلاصه اینکه فعلا این گروه به دلم نچسبید.. جز اینکه قراره به من کارت مجانی بدن بابت کارهایی که باید انجام بدم..
دو سه روزه از کامپیوتر فاصله گرفتم و خبر هیچ جا هیچ کسو ندارم.. نمی دونم کدوم وبلاگها اپ دیت کردن .. گفتم اول یه چند خطی تو وبلاگ بنویسم وبعد برم به بقیه کار ها برسم.. راستی با این وبلاگ هم تازه اشنا شدم حتما به سعیده عزیز سر بزنید...
پریروز از صبح دانشگاه بودم وچون کارم تا غروب طول میکشید باید نماز رو هم اونجا میخوندم.. تو دانشگاه یه اقای اخوندی میاد ونماز رو به صورت جماعت برگزار میکنه.. مثله اینکه این حاج اقا دفتر عقد وازدواج دارن و3 زن عقدی وچندین فقره صیغه ای دارن ( واحد شمارش زن چیه؟؟؟) خلاصه اینکه بچه های معتقدن ادم زیاد درستی نیست ونباید پشت سرش نماز خوند.. منم جماعت نخوندم.. تنهایی اخر نماز خونه نمازم و خوندم ومشغول تسبیح زدن وتماشای جماعت نماز گزار بودم.. که از پنجره باز داخل نماز خونه یک عدد موش وارد شد و همه دختر ها با جیغ شروع کردن به فرار کردن.. با چادر های سفید اومدن تو کریدور وخلاصه این موشه تمام نماز رو به هم ریخت.. کلی خندیدیم.. جاتون خالی..
اما دیشب.. شام والبته افطار خونه دایی بودیم.. از اول بعد از ظهر که داشتیم افطار درست میکردیم هر چی که هوس میکردیم رو میذاشتیم کنار تا بعد افطار بخوریم.. اینقدر خوراکی جمع کرده بودیم که نگو.. ولی وقتی افطار خوردیم میل به خوردن هیچ کدوم از اونها نبود !! واقعا وقتی ادم از یه چیز منع میشه واسه ادم جذابه ولی وقتی میتو نه به راحتی از اون استفاده کنه خیلی خیلی از اهمیتش کاسته میشه!!!!!!!!
بعد افطار هم رفتیم قدم زدیم وبعد مدتها نا پرهیزی کردیم تا 9 بیرون بودیم وحسابی حرف زدیم و از هوای تمیز والبته یه خورده سرد لذت بردیم.. شب هم تا 3 بیدار بودیم .. حرف زدیم.. انواع اقسام فالها رو گرفتیم وکلی خندیدیم.. خلاصه اینکه یه خورده رفع خستگی کردیم تا اینکه از فردا دوباره برگرد یم به کارهای سابق و یه جورایی زندگی کنیم
دلم میخواد یه شعر بنویسم وبرم ولی نمیدونم چی بنویسم...
هر کجا هستم با شم ! آسمان مال منست
پنجر ه .. فکر .. هوا .. عشق .. زمین مال منست
دیگه برم وبه باکسم سر بزنم ووبلاگهای دوستان .. حتما لینکهای جالب رو میزارم.. فعلا شب به خیر و بدرود

|

Sunday, October 24, 2004


vivaldi Posted by Hello

|

اصلا این روزها تکراری نیست..

Antonio vivaldi (1678_ 1741)
Guitar concerto in E ( mi ) minor , “ il favorito

دیشب به اتفاق داداش ارشدم رفته بودیم تحلیل اثار ویوالدی .. البته تحلیل تریوستات در رماژور کنسر توی گیتار بود.. در کل 6 تا از اثارش پخش وتحلیل شد.. میتونم بگم عالی بود.. سبکش یه خورده با اثار جدید موسیقی فرق میکرد میتونم بگم سنگین تر بود البته نه اونقدر سنگین که نشه درک کرد.. مثلا من تحلیل اثار بتهوون رو هم رفته بودم ولی حس میکردم که مال خیلی وقت پیشه ونمی تونستم باهاش ارتباط برقرار کنم ولی این انتو نیو ریوالدی چیز جالبی بود من که خیلی خوشم اومد قراره سی دیش رو هم بگیریم.. انتونیو ریوالدی کشیش یک نوانخانه دختران بود.. وهرگز ازدواج نکرد.. ولی تمام وقتش رو به اموزش اون دختر ها اختصاص داد واون ها رو تبدیل به بهترین موزیسین های اروپا کرد..تو اثارش یه غم خاصی دیده میشد حالا نمیدونم واسه مجرد بودنش بود ویا نه !! به این سبک از کار ها علاقه داشت.. جالب اینجاست من همش اونجا که بودم به یاد آقای دکتر سید محمد رضا هاشمی می افتادم..و یاد تحقیقشون در مورد موسیقی.. در بعضی از زمینه ها حق با ایشونه .. مثلا گاهی شدت صدا در بعضی از اثار به حدی بود که به ادم فشار می اورد موهای ادم رو از زیر روسری سیخ میکرد وگاهی اینقدر موسیقی زیبا و احساسی بود که اشک ادم رو در می اورد وادم رو هوایی میکرد ولی در اینکه اجراهای فوق العاده ای بود هیچ شکی نیست.. در هر حال من که خیلی لذت بردم.. هر چند برنامه بعد افطار بود ومن همش خمیازه میکشیدم ولی اونقدر جذاب بود که من کمتر حواسم میرفت پی چیزهای دیگه.. کنسرتویی هم که دیشب اجراش رو دیدیم همنام من بود .. خلاصه اینکه به خدا موسیقی بدون کلام اون قدر ها هم بد نیست..
Njo
از فردا قراره برم تو جلسات این ان. جی. ا و . شرکت کنم.. البته بقیه دوستام هر هفته میرفتن ومن اولین جلسه ای که میخوام برم اصلا نمیدونم در مورد چی هست.. البته پست ها تقسیم هم شده وامروز تو دانشگاه بچه ها میگفتن من معاون ستاد تبلیغات شدم...خلاصه اینکه دوباره کارهایی که باید انجام بدم داره زیاد میشه ومن میترسم به درسم نرسم..
به یکی از استادام هم قول دادم تو نوشتن کتاب جدیدش کمکش کنم.. خودش خیلی ازم تشکر کرد وگفت حتما اسمتون رو روی جلد کتاب بعد اسم خودم میزنم.. من دق کردم که من اسم رو چیکار میخوام بکنم 8 واحد باهات دارم رو نمره اش یه خورده باهام راه بیا..از اون استاد خوب هاست که من خوشم میاد.. تمام وقت حواسش به دانشجو هاست.. تا من یه خورده حواسم پرت میشد تو کلاس سریع ازم درس میپرسه ونمیذاره ادم فکرش از 4 چوب کلاس خارج بشه..
خلاصه اینکه این روز ها همش درگیرم.. و خداییش از خونه نشستن.. ول گشتن.. به کامپیوتر گیر دادن.. تلفن حرف زدن خیلی بهتره..
یه مشکل جدید هم واسم پیش اومده واسه هر کی نامه ارکات رو میفرستم گیر میده و
Error
میگیره.. تا حالا چند نفر بهم گفتن .. انگاری قسمت نیست دوستهای من زیاد بشن..
راستی مشکل کارتم حل شد.. ادم یه داداش لارج مثله داداش من داشته باشه که دیگه نباید غمگین باشه.. خدایا ازت به خاطر همه چی متشکرم به خاطر همه چیزهایی که چشمام رو میگریونه .. ولبخند رو ازم میگیره.. به خاطر همه چیز..

|

Thursday, October 21, 2004

یه روز کاملا تکراری

شبهایی هست که ماه می اید به زمین
تا خود پنجره تنهایی ات
حس میکنی سایه اش از پس تنها یی اتاقت پیداست
و غریبانه به توو ملودی اشکهایت مینگرد
شبهایی است که ماه میهمان اتاقت میشود
بر روی تختت مینشیند
دستهایت را میگیرد
و بر تمامی دردهایت التیام میگذارد
شبهایی است که ماه به قلبت سر میزند
و به نجوای نا گفته هایت گوش میسپارد
و تو را تا انتهای رویاهایت میبرد
شبهایی هست که تو وماه یکی میشوید
و...
اول از همه یه خبر جالب.. البته واسه من جالب بود.. یه وبلاگ بهم لینک داد.. پیش خودمون بمونه اولین وبلاگی که به من لینک دائم داد.. حتما بهشون سر بزنید . هر چند دیر به دیر اپ دیت میکنن ولی جالب مینویسن..3 تا جوون با انرژی از دانشگاه قزوین که هنوز نمی دونم سال چندم هستن ولی میدونم صنایع میخونن.. و به من گفتن فعلا لینک دائم شون رو ندم ..اینم از وبلاگ کاروارد که باید زودتر از اینا در موردشون مینوشتم وازشون تشکر میکردم ..
به این
وبلاگ هم سر بزنید.. یه مقاله تحقیقاتی در مورد موسیقی نوشته بود که من زیاد باهاشون موافق نبودم که خوب قصد دارم نظرم رو بدم ولی هنوز فرصت نشد اونجا چیزی بنویسم.. ولی جالبه حتما سر بزنین.. از دید من یه موسیقی مناسب و موزون نه تنها ایرادی نداره بلکه میتونه به ادم ارامش بده.. خوب مثلا وقتی ادم متالیکا گوش میکنه ارامشی رو که کنی جی به ادم میده رو احساس نمی کنه .. و به حکم موسیقی هایی راک وتندی که وجود داره نمیشه گفت که در کل وجود موسقی ایراد داره.. فکر هم نمیکنم شنیدن موسیقی بدون کلام حتی از لحاظ شرعی هم گناه داشته باشه (اگه بخوایم صد در صد رعایت کنیم ) خوب اگه به یه جوون تازه مسلمون بگیم موسیقی گوش نکن .. فقط به خدا ونمازت برس قطعا زود از دین وخدا زده میشه !!! من همیشه دوست داشتم موسیقی رو یاد بگیرم سنتی رو خیلی دوست دارم ولی چون سازهای سنتی ایران اکثرا غمشون زیاده زیاد مایل به یاد گرفتن اونا نبوده ونیستم .. واز میان سازها ویلون وپیانو رو بیشتر از همه دوست ولی چون مامانم مذهبیه .. قبول نداره که یه ادم مسلمون بره دنبال این جور چیزها وخوب منم سعی میکنم رو حرفشون حرف نزنم ولی خودم شخصا فکر نمی کنم که یاد گرفتن موسیقی و گوش کردن اون مورد شرعی داشته باشه.. بگذریم
چند روزیه که زیاد وقت نمیکنم بیام بشینم پای کامپیوتر.. وقتی هم میشینم نمیتونم به یه عالمه کار که انبار شده رو هم برسم... یعنی چون کارتم تموم شده واین کارتها ی 2 ساعته ای که میخرم جوابگو یه حجم کارهایی که باید انجام بدم رو نمیده در هرحال به بزرگواری خودتون ببخشید که یا جواب پیغام ها رو نمیدم یا اینقدر کوتاه میدم ...
دیشب خواب دیدم که یه دختر کوچولو یه خوشگل دارم .. نمی دونم تعبیرش چیه ؟؟ مثله همه خواب های دیگه ای که میبینم ونمیدونم تعبیر شون چیه .. شاید هم اصلا هیچ تعبیری نداشته باشه نمیدونم والله..
اینم لینکهایی که یه دور فرستادم ونرسید ..

تجمع روزنامه‌‏نگاران در اعتراض به بازداشت‌‏هاي اخير روزنامه ‌‏نگاران و فعالان اينترنتي آغاز شد تجمع اعتراض‌‏آميز روزنامه‌‏نگاران كه به دعوت انجمن صنفي روزنامه‌‏نگاران، انجمن دفاع از آزادي مطبوعات و انجمن روزنامه‌‏نگاران جوان در اعتراض به بازداشت‌‏هاي برخي از روزنامه ‌‏نگاران و فعالان اينترنتي تدارك ديده شده بود، در دفتر انجمن صنفي روزنامه‌‏نگاران آغاز شد. در اين مراسم كه با استقبال گسترده اعضاي انجمن صنفي روز نامه نگاران ايران وجمعي از نويسندگان و خبرنگاران همراه بود علاوه بر خانواده‌‏ها و همكاران روزنامه‌‏نگاراني كه اخيراً بازداشت شده بودند، چهره‌‏هاي مختلف سياسي و حقوقي نيز حضور داشتند. در ابتداي اين مراسم، “ماشاءالله شمس‌‏الواعظين"، سخنگوي انجمن دفاع از آزادي مطبوعات و عضو انجمن صنفي روزنامه‌‏نگاران، با خيرمقدم به ميهمانان، از بازداشت روزنامه‌‏نگاران و فعالان اينترنتي انتقاد كرد

|

Monday, October 18, 2004

تولد یه دوستی ....

از دیروز حسه نوشتن نبود.. حسه هیچی نبود.. دلم میخواست رو تختم دراز بکشم ونوار گوش کنم وبخاری اتاقمو خاموش کنم .. در اتاقمو باز کنم وبعد لحاف بندازم و یخ کنم وحافظ بخونم.. دلم بهار میخواست وبوی بهار نارنج.. روزهایی که همه درخت های حیاطمون گل میدن وخونه بویه بهشت میگیره .. وقتی که با صدایه یه عالمه پرنده از خواب بیدار میشم واز تو تختم به خودم قول میدم دختر خوبی باشم وکمتر شیطونی کنم.. واز تختم میپرم وتو آینه واسه خودم شکلک در میارم وروزمو با لبخند شروع میکنم ومثله همیشه اونقدر شیطونی کنم که همه رو ذله کنم ونذارم هیچ کس دلش بگیره.. وای که چقدر دلم واسه ستیغ پر انرژی سا بق تنگ شده.. دیروز یکی از استادامون هم میگفت دلش واسه اون ستیغ تنگ شده.. واسه اون دختر با انرژی که همش تنبیه میشد وباید کنفرانس میداد .. و من از این همه مثبت شدن خجالت کشیدم و لی هر کاری می کردم که خوب بشم وهمون دختر خانم مغرور پرمدعایه وروجک باانرژی .. بشم نمیشد...
حتی از دیروز صبح باکسم رو هم چک نکردم.. امروز هم همین جوری اومدم یه سری بزنم که دیدم 46 تا نامه دارم وخداییش حسه چک کردن نبود وتصمیم گرفتم همه شون رو پاک کنم.. همه رو تیک زدم تا رسیدم به آخری...دیدم یه نامه است از طرف یه دوست.. یه دوستی که تا به حال ندیدمش.. یه دوستی که نمیدونم چند سالشه.. نمی دونم چه شکلیه.. نسترن..
اینم از نعمتهای دنیایه اینترنته.. نامه شو خوندم.... چندین بار.. و دلم براش تنگ شد.. سعی کردم تجسمش کنم.. اینقدر قشنگ نوشته بود که حس کردم صداش رو میشنوم و میتونم چشم هام رو ببندم وبرم پیشش .. چقدر دوستش دارم..
_ شب...سکوت...تنهایی...فرصت برای بازگشت به خویش...فرصت برای اين که خودت باشی...دورازهیاهوی روزوآدم های مهربانی که تنهایی ات رامی دزدند... آدم هایی که دوستت دارند...آدم هایی که دوستشان داری وبه داشتنشان دل خوشی...ودوست داشتن که مهم ترین دلیل بودن توست...

وتو...که مرادلتنگ" من" می کنی..."من" که نمی دانم کجای این سالهای درس و دانشگاه وکارودغدغه گم شد...درازدحام شهر... پشت ترافیک..."من"که عاشق نوشتن بودومهندس شد..."من"رویانشین قصه پردازمن ازمن گریخت وحالا دیرگاهی ست شبانه های بی رویا زودبه خواب می روم وخواب هم نمی بینم _
و دلم برای تمام رویاهام تنگ شد.. و برای تمام شب بیدار موندن هام.. شعر نوشتن هام.. بوی بهار نارنج.. خاک خشک بارون خورده.. یه لیوان چایی داغ..گم شدن تو کتاب هام وفراموش کردن تمام چیزهایی که منو سر پا نگه میداره.. و دلم گرفت وگریه کردم همین جور الکی ودلم خواست ببینمش وبهش بگم نامه اش منو سر پا کرد
_ وتو...ولیوان های مکررچای...وتو...وخدای مهربانت که شوخ می شودوباتومی خندد...وتو...وگریزازروزانگی...وتو...ودب اکبرکه هیچ وقت پیدانمی شود...وتو...وهوس بی گاه پکی برسیگار...وتو...ودست های دراشتیاق نوشتن تب دار_
و من دوباره ستیغ شدم همون ستیغ شیطون .. که چشماش از شیطنت برق میزنه واز لباش یه لحظه لبخند دور نمیشه.. وعالمو ادم رو اذیت میکنه.. و هفته ای یه بار باید کنفرانس بده.. و شبها تا همه رو نخوابونه و سر به سر همه نذاره خوابش نمیبره.. همون ستیغ که خواب قورمه سبزی میبینه.. واز همه این کابوس ها رها میشه..
و نسترن نمیدونه که من هم الان خیلی دوستش دارم و نمی دونه امشب میخوام تو این شب ابری واسش یه ستاره بچینم وتقدیمش کنم. کسی چی میدونه شاید هیچ وقت نبینمش ولی دوستش دارم به همین راحتی

|

Saturday, October 16, 2004

خوشبختانه خبر مربوط به درگذشت آقاي قرائتي صحت نداشت ظاهراً خبر درست، درگذشت آيت ا.. صرافها معروف به قرائتي كه در محله مولوي تهران مريدان بسياري دارد صحيح است از دامين عزيز خواهش ميكنم درصورت امكان هر دو خبر را بردارد
سیاوش قمیشی می خواهد برگردد سیاوش قمیشی » خواننده لس آنجلسی خواستار باز گشت به ایران شده است . گفته می شود قیمشی در نامه ای به احمد مسجد جامعی وزیر فرهنگ وارشاد اسلامی خواستار باز گشت به ایران وفعالیت در زمینه موسیقی در چار چوب سیاستهای نظام جمهوری اسلامی شده است
در دفاع از طنز تصويري در ايران پس از انقلاب اسلامي و حضور آیت الله خمینی به عنوان يک روحاني در راس حکومت جمهوري اسلامي و پس از رئيدادهاي سالهاي اول انقلاب و حضور تقريبا يکدست روحانيت در مصادر اصلي نظام جمهوري اسلامي ؛ روحانيت به عنوان نماد قدسيت نظام و مذهب ممنوع از نقد و طنز تصويري شد..
حس میکنم در انتهای تنهاییم ایستا ده ام
بر روی تکه چوبی که سنگ بود
واینک چشمه گشته است..
خداحافظ

|

یه ماه رمضون دیگه هم اومد

ماه مبارک رمضان با یه خورده تاخیر مبارک.. امیدوارم ماه خوبی واسه همه باشه.. گاهی پیش خودم فکر میکنم اگه یه روزی از ایران برم دلم جدای از اشخاص واسه چند تا چیز تنگ میشه.. یکی صدای اذان موذن زاده اردبیلی.. یکی خواهر امام شهرمون.. ویکی ماه رمضون.. میدونم اسمون همه جا یه رنگه واگه ادم بخواد میتونه تو بین اون ادم ها باشه ولی ایمانشو داشته باشه ولی ماه رمضون واسه من خیلی مقدسه.. از کوچیکی یادمه بیدارمون میکردن ..اون موقع ها داداشام ازدواج نکرده بودن وهمه با هم دور یه سفره می نشستیم.. دعای سحر.. غذا خوردن هول هولکی.. از مسواک زدن در رفتن.. گاهی وقتی کوچیک بودم میخوابیدم ونمازم هم قضا میشد.. اما مامانم همیشه ما کوچیکتر ها رو هم بیدار میکرد تا تو ذهنمون این دور هم بودن ودعا خوندن باقی بمونه.. وخداییش اگه الان مختصر ایمان واعتقادی هم که دارم به خاطر اینه که از کوچیکی با همین فرهنگ بزرگ شدم..و الان میبینم تو خیلی از خانواده ها این فرهنگ اصلا وجود نداره وبچه ها فرق یه ماه عادی وماه رمضون رو اصلا نمیدونن..
تو اینجا میتونیین ترتیل 30 جز قران رو داشته باشین..
این جا هم در مورد اعمال شبهای قدر بیشتر توضیح داده..
اینم مخصوص خانم ها.. طرز تهیه سفره افطار...
خدایا کمکم کن تا صبور باشم وبتونم با این همه مشکل کنار بیام..

|

Thursday, October 14, 2004

در میوه چینی بیگاه رویا را نارس چیدند ! و تردید از رسیدگی پوسید!!

گاهی ادم بین چیزی که تو دلشه ومیخواد بنویسه و چیزی که خلاصه مینویسه خیلی تفاوته.. بارها شده که اصلا منصرف میشم وهمه چی رو پاک میکنمو بیخیا ل نو شتن میشم.. نمیدونم چرا مثله سابق دستم به نوشتن نمیره.. حس میکنم با خودم لج کردم و نمیخوام با این شرایط کنار بیام.. وقتی سعی میکنم خودم رو بیخیال نشون بدم وادای ادم های اخر روحیه رو در بیارم تو اوج غمم.. همیشه این طوری بودم از کوچیکی هروقت مریض بودم بیشتر شیطونی میکردم تا همه فکر کنن من حالم خوبه ومنو دکتر نبرن.. ووقتی بزرگ هم شدم وقتی از لحاظ روحی واقعا مشکل دارم جلویه دیگران تمام وقت دارم لبخند میزنم که دیگران نفهمن من حالم ناجوره.. این روزها هم از همون روزهاست بی هیچ دلیلی وقتی تنها م اشکام میریزه وبی هیچ دلیلی دلم میگیره.. تو این وبلاگ خوندم که ادمهایی که نماز گزار باشند از یه خوشی مغرور واز یه ناخوشی غمگین نمیشن وناله سر نمیدن.. هر چی سعی میکنم در مقابل مشکلات صبور باشم نمیشه.. گاهی وقتی نقش ها مشخص نیست ودرست تعریف نشده ادم دچار مشکل میشه !!..
بگذریم که من عمریه دارم میگذرم ..
این وبلاگ رو هم جدیدا کشف کردم.. ادرسش رو میزارم اینجا.. این یکی هم که مدتیه مینویسه ومن همیشه بهش سر میزنم.. تو این دوره زمونه که به هر وبلاگی سر میزنم یا طرف زیادی عاشقه وداره از عشق به محبوبش خودش رو تلف میکنه.. یا شکست خورده وداره به هر چی عشقه توهین میکنه ویا بوی سیاست از سرو کله اش می باره..از خدا واخرت گفتن واقعا جای تامل وتعمق واحترام داره...
خدایا به من انرژی بده تا باز هم قوی باشم.. بدجوری خسته ام .. کمکم کن




|

Wednesday, October 13, 2004

بارون میاد شر شر.. پشت خونه هاجر

از مرز خواب می گذشتم.. سایه تاریک یک نیلوفر روی همه این ویرانه فرو افتاده بود.
کدامین باد بی پروا دانه این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد؟!
در پس درهای شیشه ای رویاها .. در مرداب بی ته آیینه ها
هر جا که من گوشه ای از خودم را مرده بودم ! یک نیلوفر روییده بود
گویی او لحظه لحظه در تهی من میریخت ومن
در صدای شکفتن او لحظه لحظه خود را می مردم
بام ایوان فرو می ریزد و ساقه نیلوفر بر گرد همه ستون ها می پیچد
کدامین باد بی پروا دانه این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد؟!
نیلوفر رویید..ساقه اش از ته خواب شفافم سر کشید. من به رویا بودم
سیلاب بیداری رسید. چشمانم را در ویرانه خوابم گشودم :
نیلوفر به همه زندگی من پیچیده بود . در رگهایش من بودم که میدویدم
هستی اش در من ریشه داشت.. همه من بود.
کدامین باد بی روا دانه این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد؟
سهراب سپهری
دوباره بارون شروع شده و داره شر شر میباره ودله ادم میگیره.. امروز خوب درس نخوندم و از دست خودم ناراحتم.. باید یه تنبیه حسابی بشم.. این جوری که نمیشه.. وقتی بارون میاد من بی حوصله ام ووقتی بی حوصله ام درس نمی خونم و از همه این ها نتیجه دو شرطی میشه که ستیغ همه درسهاشو می افته.. دیگه ترمهای اخر حسابی خسته شدم از درس خوندن وارزو میکنم هر چی زودتر تموم بشه..
امروز از کتابخونه داشتم بر میگشتم یکی از همسایه هارو دیدم گفت میخواد پسرشو بفرسته کلاس خصوصی پیش من.. من عذر خواهی کردم که من دانش اموز پسر قبول نمیکنم در ضمن یه خورده درسم زیاده ونمیرسم درس بدم.. خانمو خندید گفت پسرش شش سالشه و میخواد بفرسته پیش من تا شعر های امادگیش رو بهش یاد بدم... خلاصه به زور بچه شو اورد من یه شعر رو از رو دفتر چه اش بهش یاد دادم ولی گفتم دیگه وقت نمی کنم.. آخه مگه من کودکیاری میخونم ..یه خورده بچه اش بی استعداد بود منم همش خنده ام میگرفت .. خلاصه خدا انگاری منو خیلی دوست داره تا دلم میگیره یه سوژه واسم میفرسته تا کلی بخندم.. اینم شعری که یاد گرفتم
شیر تا بخوای مفیده
مانند برف سفیده
کاملتر از این غذا
کسی ندیده تا حالا
شیر بخوری سیر میشی
اگه هر روز بنوشی
هیچ وقت مریض نمیشی
خلاصه اگه شنیدین ستیغ درسشو ول کرده رفته تو مهد کودک کار میکنه اصلا تعجب نکنین..

|

Tuesday, October 12, 2004

شعله آه شدم صد افسوس...که لبم باز بر آن لب نرسید

این شعرو از وبلاگ کسوف برداشتم
می روم خسته و افسرده و زار
سوی منزلگه ويرانه خويش
به خدا می برم از شهر شما
دل شوريده و ديوانه خويش
می برم ، تا كه در آن نقطه دور
شستشويش دهم از رنگ گناه
شستشويش دهم از لكه عشق
زين همه خواهش بيجا و تباه
ناله می لرزد ، می رقصد اشك
به خدا غنچه شادی بودم
دست عشق آمد واز شاخم چيد
شعله آه شدم صد افسوس
كه لبم باز بر آن لب نرسيد
می روم ، خنده به لب خونين دل
می روم از دل من دست بدار
ای اميد عبث بی حاصل
( فروغ فرخزاد - مهر 1333 )

|

Monday, October 11, 2004

اولین روز کتابخونه !!!

اول از همه بزرگداشت حا فظ مبارک!!!! یکی از بچه ها که میدونه من چقدر به حا فظ علاقه دارم برام پیغا م گذاشت واین روز رو به من تبریک گفت!! مثله روز زن که بچه ها تو دانشگاه بهمون تبریک میگن وما خنده مون میگیره امروز هم من خندیدم !! که من چه کاره حا فظم به من تبریک میگین.. حالا بگذریم
از امروز دوباره رفتم کتابخونه !! تریپ بچه مثبته ! ودرسو! از این جور حرفها... خوب بیست واحد اختصاصی دارم یه خورده شل بگیرم نه تنها می افتم حتی امکان مشروطی هم هست..
کتابخونه ما یه روز پسرها میرن یه روز دخترها.. بعد بچه ها از طریق نوشتن رو میز با هم دوست میشن وواسه هم پیغام میذارن وخلاصه کلی برنامه دارن واسه خودشون البته اکثرا بچه های پشت کنکوری هستن.. امروزم دیدم رو میز من این شعر سهراب نوشته شده بود .. با یه آدرس ایمیل.. تاریخ رو نگاه کردم دیدم واسه دیروزه.. نوشته بود خیلی فوری احتیاج به یه دوست دختر داره!! منم از شعر سهرابش خوشم اومد نوشتم پشت دفترم..
صدا کن مرا !
صدای تو خوب است
صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است
که در انتهای صمیمیت حزن میروید
در ابعا د این عصرخاموش
من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنها ترم.
بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است
و تنها یی من شبیخون حجم تو را پیش بینی نمیکرد
و خاصیت عشق این است
کسی نیست
بیا زندگی را بدزدیم آن وقت
میان دو دیدار قسمت کنیم
بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم
بیا زودتر چیزها را ببینیم
ببین عقربک های فواره در صفحه ساعت حوض
زمان را به گردی بدل میکند
بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشیم
بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را
......
و آن وقت من مثل ایمانی از تابش استوا گرم
ترا در سر آغاز یک باغ خواهم نشانید

|

Saturday, October 09, 2004

یه سری لینک

اول از همه فوتبال.. هر چند اصلا به فوتبال علاقه ندارم.. و فقط وقتی همسایه ها داد میزدن من کانال 3 رو میگرفتم ولی از حق نگذریم بازی مهمی بود ولی من ترجیح دادم همایش چهره های ماندگار رو از اول ببینم.. ولی به هر جا سر زدم حرفه فوتبال بود منم اینا رو گذاشتم اگه دوست داشتین ببینین
راستی من شنیدم همسر آقای علی اکبر ولایتی زیر عمل جراحی زیبایی در گذشته.. مثله اینکه خبرش فیلتر شده.. من نتونستم ببینم.. به محض اینکه بتونم اخبار دقیق رو میزارم اینجا
حجت‌الاسلام و المسلمين هاشمي رفسنجاني گفت: بارها گفته‌ام كه اگر فرد ديگري براي انتخابات رياست‌جمهوري نباشد و فقط من بتوانم در اين شرايط حساس، كشور را اداره كنم، حاضرم به صحنه بيايم، ولي اكنون منتظرم فرد مناسبي غير از من براي اداره كشور پيدا شود.. اصله خبر رو میتونین اینجا بخونین
اینم عکسها وگزارشات رالی تهران
تا یه خورده دیرتر بدرود

|

Friday, October 08, 2004

بخدا من همه چی یادمه !!!


یادمه اولین بار که دیدمت تو کریدور دانشگاه بود ..یادته ؟!
دو هفته از شروع کلاسهای ترم اولمون میگذشت.. ومن داشتم واسه اعتراض به یکی از استادامون امضا جمع میکردم.. یادته؟!
وقتی نوبت به تو رسید نگام کردی وگفتی میتونم بپرسم اسمتون چیه؟!! و من هم گفتم چه ربطی داره لطفا امضا کنید ..تو هم خندیدی گفتی اگه نخوام امضا کنم کی رو باید ببینم !! منم ورقه ازت گرفتم ورفتم.. یادته ؟!
و بعد با یکی از بچه ها قرار گذاشتین که تا جایی که می تونین حاله منو بگیرین...یادته؟!
یه روز که بارون گرو گر میبارید وتو کوچه دانشگاه یه عالمه اب جمع شده بودو من پیاده داشتم میرفتم دانشگاه پاتو گذاشتی رو گاز و سر تا پایه منو خیس کردی و یه بوغ زدی و رفتی ...یادته؟!
روزی که قرار بود واسه ریاضی 1 کنفرانس بدم ورفتم پای تخته واستاد ازم یه سوال پرسید ومن بلد نبودم وگریه ام گرفته بود و صورتم از خجالت قرمز قرمز بودو صورته تو با اون لبخند موذیانه هم بدجوری رو صورتم سنگینی میکرد ومن کلی دق کردم از اینکه جلویه شماها کم اوردم... یادته؟!
یادمه اولین کوهی که با هم رفتیم وتو جلویه همه قول دادی دیگه اذیتم نکنی و با هم دوست باشیم و خداییش از اون به بعد همیشه هوامو داشتی و داداش فابریک من شدی...یادته؟!
یادمه واسم تو کوه تولد گرفتین وتو جدا واسم کادو خریدی وتوش واسم یه چیز نوشتی و بهم چیزی رو گفتی که من اصلا انتظارش رو نداشتم وبهت نه گفتم ... یادته؟!
یادم نیست حتی یک روز هم سر کارت گذاشته باشم و بهت گفته باشم میخوام فکر کنم وشاید بعدا نظرم برگرده
یادم نیست که هیچ وقت در حقت نامردی کرده باشم و بر خلاف چیزی که گفتم عمل کرده باشم....
یادمه دیوونه شدی..یه ترم مرخصی گرفتی !! ریش گذاشتی!! با عالمو ادم بهم زدی !! و دوباره همون بچه لجبا ز سابق شدی!!
و حال همه ما رو گرفتی وسنت شکنی کردی و تا مدتها ما با هم کوه نرفتیم چون تو نمی خواستی منو ببینی... یادته؟!
یادمه تولد خودت به زور بچه اوردنت کوه وتو گفتی میخوای با هام صحبت کنی ومن کلی اعصابم از دستت خورد شد و بهت گفتم این مسخره بازی ها رو تموم کن
ای کاش اون روز میدونستی که من به خاطر خودت اینو ازت میخوام.. چون می دونستم به درد هم نمیخوریم دو تا دنیایه جدا .. دو تا اعتقاد جدا...و تو یه سالم ازم کوچیک تربودی ؟!
کم کم اومدی رو فرم!! همه چی عادی شد ومن خوشحال بودم
دیروز دیدمت !! چقدر خوشحال شدم که دست کسی تو دستت بود که به هم واقعا می اومدین و من مطمئنم که میتونه خوشبختت کنه..
امروز که برام نوشتی همه این ها یادته وازم تشکر کردی که راه رو بهت نشون دادم و حتی یه روز هم سر کار نذاشتمت واز قلب و احساسا تت سو استفاده نکردم خستگیم در رفت
ای کاش این جسارت رو داشتم که ادرس وبلاگم رو بهت بدم وبگم منم یادمه .. ای کاش می دونستی که من حس میکنم پسر خودم داره سرو سامان میگیره !!
من همه چی یادمه... همه چی.. محبتت.. لحن صدا کردن اسمم.. نگاه مهربونت.. لبخند موذیا نت... شیطو نی ها مون.. ازمایشگاه فیزیکمون.. مسابقه طناب کشیمون.. به خدا من هیچی رو فراموش نکردم... ای کاش میدونستی
ای کاش میدونستی که دلم میخواد که پسر کوچولوم خوشبخت بشه وبه همه ارزوهاش برسه...

|

Thursday, October 07, 2004

خدا جون من ممنونم ;;)

خدایا ستا یشت میکنم به خاطر همه چیزهایی که به من دادی..به خاطر همه راههایی که پیش پام گذاشتی..به خاطر افکاری که در مغزم قرار دادی.... به خاطر اینکه چشمم رو باز کردی و چیزهایی رو دیدم که تا پیش از این ندیده بودم ..به خاطر اشکهایی که از چشمام سرازیر کردی..به خاطرتمام شب بیدار موندن هام..به خاطر چیزهایی که فقط بین منو توست..و به خاطر تمام چیزهایی که طی این سالها بهم ندادی و نا شکری هام رو شنیدی وگریه هام رو ولی باز هم دوستم داشتی.....
خدایا بهم گفتی صبر کن ..بهم گفتی اروم باش..گفتی نترس..گفتی دستاتو بده به من.. به من گفتی پاهاتو از زمین جدا کن.. گفتی نذار حتی گوشه ای از لباست به زمین وصل باشه.. گفتی بگو انا الحق.. ترسیدم ؟! از همه چی!! از خودم..از تو.. از اینکه طرد بشم.. از اینکه نه به اونجایی که میخوام برسم ونه بتونم اینجا رو تحمل کنم.. ترسیدم و گریه کردم..ارومم کردی ..چشمامو باز کردی ..اشکامو پاک کردی.. و هلم دادی جلو.. گفتی تو میتونی ومن گفتم میتونم..گفتی میرسی به مقصد ومن گفتم میرسم..گفتی نترس گفتم نمیترسم..گفتی چشماتو باز کن چشمامو باز کردم..و قصه من هم شروع شد!!
خدایا بین خودمون بمونه هنوزم گاهی میترسم!! ولی دیگه به راهم شک نمی کنم...
خدا جون من مرسی.. واقعا مرسی ..
خدایا کمکی که دیروز تو عروسی بهم کردی رو فراموش نمی کنم.. فکر نکن میزارم به حساب خودم و فکر میکنم اونقدر قوی شدم که اونقدر اعتماد به نفس دارم که میتونم کم نیارم .. نه!! هر چی بود وپیش اومد کار تو بود ومن مطمئنم
بازم کمکم کن.. مثل همیشه
خدایا چه جوری میخوام ازت تشکر کنم ..خداییش نمی دونم..
خدایا دوستت دارم بیشتر از همیشه..

|

Tuesday, October 05, 2004

نخونده بگیرین!!!!!!!!!!!

از صبح آسمون یه ریز داره میباره خلاصه لباس زمستونی هام افتتاح شد وامروز ژاکت تنم کردم رفتم بیرون..روز اول که بارون میاد ذوق دارم میرم رو ایوون میشینم واز خنکی وتمییزی هوا استفاده میکنم..روز دومی که بارون میاد لباس گرم تنم میکنم میرم بیرون بازم به اسمون لبخند میزنم واز بارون لذت میبرم..روز سوم که بارون میاد زیر لب یه فحشی به اسمون میدم ولبخند هم نمیزنم..بعد یه هفته که همش بارون میاد دیگه خداییش گریه ام میگیره از اینکه همش یه ریز داره میباره وهر بار که میخوام بیرون باید چتر بگیرم دستم و پوتین بپوشم..هر چند دارم ناشکری میکنم ..خیلی از جاها ارزوی این بارونو دارن ولی باور کنین گاهی ادم از بارون خسته میشه..از اینکه زمین وزمان بوی رطوبت میده..بگذریم که هر چی پیش میره انگار ناشکری منم بیشتر میشه..
دلم گرفته..نمی تونم بنویسم..به یه ماده نیرو زا احتیاج دارم..دلم میخواد تو زندگیم دوپینگ کنم..
آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست
هر کجا هست خدایا به سلامت دارش
یه خورده بی حوصله ام..به محض اینکه خوب شدم دوباره می نویسم

|

Sunday, October 03, 2004

مریم جلالی!!!


چندی پیش شنیدم که یه خانومی تو ایران با نام مستعار مریم جلالی کاستی با همین نام بیرون داده که خیلی مورد توجه رسانه خبری از جمله بی بی سی قرار گرفته ولی هنوز عکس و اطلاعات بیشتری از این خانوم که این کاست رو در کجا ضبط کرده در دست نیست..امروز هر چی گشتم تو مسنجر ارشیوم نتونستم اصله خبر رو پیدا کنم..به یکی از دوستام گفتم واونم لطف کرد تو سه سوت صدایه این خانوم رو واسه من فرستاد...نکته ای قابل توجه در مورد کاست ایشون اینه که از اخرین افکتهای صداگذاری روز دنیا استفاده کرده..هر چند من زیاد از این سبک خوندن خوشم نمیاد ولی به حکم متفاوت بودنش جالب بود..میزارمش اینجا اگه دوست داشتین گوش بدین..اگه باز نشد اینجا کلیک کنید..

|

1- مصاحبه اخیر بیل گیتس و نظرات هوشمندانه او در مورد تکنولوژی..رو میتونید اینجا ببینید
2-نمایشگاه بین الملی جیتکس مهمترین نمایشگاه در زمینه فناوری اطلاعات در خاورمیانه امسال هم البته با حضور پررنگ تر شرکت های ایرانی در مرکز تجارت جهانی دبی پرپا میشود و امروز راس ساعت 1 بعد از ظهر افتتاح میگردد. این نمایشگاه هرساله در سه نقطه خاورمیانه برگزار میگردد که شامل عربستان سعودی، لبنان و امارات متحده عربی است و نمایشگاه دبی از اعتبار بیشتری در میان آنها برخوردار است
3- با وجود سروصدایی که طرفداران جان کری به پا کرده اند آهنگ آرام رشد آرای جورج بوش همچنان ادامه دارد. در بیشتر ایالتها بوش با اختلاف زیادی کری را پشت سر گذاشته.. بوش هنوز هم جلوتر است
5- حسني: وقتي به محاصره ماموران شهرباني (زمان شاه) در آمدم، به جای آنکه آنها به من ايست بدهند، من به آنها ايست دادم! ديديم در مقابل ما 40 نفر از نيروهاي مسلح شهرباني قرار دارند. وقتي نزديك آنها رسيدم چهار نفر از نيروها در دو طرف خيابان سنگر گرفتند و من هم كاملا برعكس حكايتي كه آن شبها بود (يعني نيروي شهرباني ايست ميدادند) به آنها ايست دادم… در همان حال با صداي بلند‌ ايست دادم و در حالي كه كلاشينكف خود را به سمت آنها گرفته بودم گفتم اگر اسلحه هايتان را زمين نگذاريد مغزتان با رگبار مسلسل هايمان داغان ميشود و تاكيد كردم تا 5 شماره بايد خودتان را تسليم كنيد. آنها هم كه ما را ميشناختند حرف را جدي گرفتند و سلاح هایشان را به زمین گذاشتند

|

Saturday, October 02, 2004


درویشی سوال کرد که :
یا شیخ بندگی چیست ؟
گفت : خدایت آزاد آفرید .. آزاد باش !
گفت سوال در بندگیست ؟!
گفت : ندانی که تا آزاد نگردی از هر دو کون ..بنده نشوی ! (شیخ ابو سعید ابو الخیر )
امروز مراسم معارفه ورودی های جدید بود..دیروز از دانشگاه واسه من تماس گرفتندکه امروز برم واسه بچه های ریاضی صحبت کنم.خداییش اصلا حسه 7 صبح بیدار شدن نبود ..ولی خوب چون قول داده بودم مجبور بودم برم....برنامه از ساعت 8:30 شروع شد منم فکر کردم باید برم واسه یه سری بچه با قیافه های معصوم که از چشماشون نگرانی میباره حرف بزنم..ولی دیدم از این خبرها نیست ..یه سری دختر پسر آخر کلاس که نصفه بیشترشون دماغاشون عمل کرده بود..با شلوارهای یه وجب زیر زانو..کفشها وکتونی های خفن ..با یه عالمه رنگه موها وارایشهای وحشتناک..خداییش تو چشم هیچ کدومشون هم نگرانی نبود ..پسرها هم که هی دیرینگ دیرینگ موبایلاشون زنگ میزد وواسه هم در مورد گوشی هاشون حرف میزدن واصلا حواسشون به جلسه نبود با اون ریشهای خفنشون و...خلاصه حسابی همه مون کم اوردیم..فقط مسخره بازی در می اوردیم و بچه های ما که تا پارسال شر ترین بچه های دانشگاه بودند از این همه مثبت بودن رنج بردن..خلاصه سر ته سخنرانی رو یه جور هم اوردم وبعد از من مسوول حراست اومد یه خورده همه شون رو ترسوند وما دلمون خنک شد..حسابی کیف کردیم..بخدا اونقدرم خبیث نیستم ولی حال داد دیگه..شما ببخشید
راستی در مورد کامنت دادن این زیر توضیح داده شده..دیگه گله نکنید که نمیشه کامنت گذاشت..اگه میخواید میتونید تو بلاگر ثبت نام کنید وبا اسم پسورد خودتون پیغام بزارین ویا اینکه بدون اونها این کارو بکنید ولی در این صورت تو بلاگر عضو نمیشید..خلاصه تریپ اینور با پرشن بلاگ حسابی فرق میکنه اینور کلاسش بیشتره..
و دیگه اینکه یکی از دوستان انتقاد کرده بود که وبلاگم اصلا محتوا نداره ومن همونجوری یه چیز مینویسم..میتونم بگم حق باشماست ..اینجا قبل از این که وبلاگ باشه یه دفترچه خاطرات شخصیه !! که من وقتی نمیدونم چیکار کنم مینویسم.. سعی میکنم کم کم بهترش هم بکنم وچیزهای جدید ووبلاگ های بهتر که قطعا از ماله من بهتره رو بهتون معرفی کنم
و مرسی از همه دوستایه خوبم که منو با تعریفها وانتقاد هاشون شرمنده میکنن
تا فردا بدرود

|

راهنمايي براي كامنت گذاشتن:
واسه كامنت گذاشتن يا مي تونيد از اسم و پسورد خودتون تو بلاگر استفاده كنيد يا كه به عنوان ناشناس كامنت بذاريد. در ضمن ميتونيد آدرس
ايميلتون رو تو متن كامنت ذكر كنيد.

|

Friday, October 01, 2004

یا امام زمان....

هر صبح طلوعی دیگر است برانتظار فرداهای من....و من در پشت پنجره های تنهاییم تو را میخوانم وجمعه هایم را با تمام دلتنگیش به شب میرسانم......شاید آدینه ای دیگر تا دیدارمان باقیست ولی میترسم که بیایی اما من هنوز قلبم را از زنگارها پاک نکرده باشم..
دیدن روی تو را دیده جان بین باید...وین کجا مرتبه چشم جهان بین منست
وقتی میخوام در مورد یه ادم بزرگ مثله تو حرف بزنم خداییش کم میارم..میترسم بیای من اینقدر الوده باشم که شرمم بیاد تو چشمات نگاه کنم..یا امام زمان به حق همین غروب جمعه که خداییش همیشه دلگیره یه کاری کن که پاک پاک شم تا اون روز شرمنده ات نشم...

|