در دل من چيزی است مثل يک بيشه نور مثل خواب دم صبح
و چنان بيتابم که دلم ميخواهد
بدوم تا ته دشت بروم تا سر کوه
دورها آوايی است که مرا ميخواند..
سهراب سپهری
********
جمعه ها رو دوست دارم.. چون یاد آور کوه رفتنه.. ولی غروبش همیشه دلگیر بوده .. هست.. حتی تو مینی بوس موقع برگشتن هم همیشه من دلم میگیره..ولی این ترم یکی از درسامون روز جمعه است.. و ما اصلا وقتی واسه کوه رفتن نداریم.. حتی با اینکه کلاسها تموم شده بازم استاد ما رو کشوند دانشگاه.. و یه دو کلمه ای حرف زد وما رو فرستاد خونه.. جمع کارش با ما ۵ دقیقه طول کشید.. و ما موندیم اصلا چرا اینقدر اصرار داشت ما رو ببینه... بچه ها مون اصرار داشتن که همین الان پاشیم بریم کوه.. من که مطلقانميتو نستم برم چون مامان و بابا رشت نيستن وبدون اجازه نميتونستم برم.. ولی حالا همه بچه ها ميدونن من تنهام وتصميم گرفتن امشب بيان خونمون دزدی.. ..
*********
دوباره کتاب هايی که چند سال پيش خونده بودم رو دارم ميخونم.. آثار جلال آل احمد.. سيمين دانشور.. صادق هدايت..علی شریعتی.. حس ميکنم که چيز زيادی از اين کتابها به خاطر ندارم.. وقتی دوباره ميخونمشون ميبينم که چقدر احساس ونوع نگاهم به اين کتابها نسبت به اين سالها تغيير کرده .. چند سال پيش وقتی کتاب غروب جلال سيمين رو خوندم.. يادم نيست که اشکم رو در آورده باشه.. يعنی اينقدر نوع نگاهم تغيير کرده.. هميشه سيمين رو دوست داشتم.. خوشم ميومد ومياد از زنها ومردهايی که بعد ازدواج تبديل به بهترين دوستها ميشن.. دوستهايی که هم ديگر رو درک ميکنن.. از زنها يی خوشم مياد که از زن بودن فقط آرايش.. لباس.. قيافه.. غيبت.. وغر زدن رو بلد نباشن.. زنهايی که بلد باشن در کارهای شوهرشون مشارکت کنن.. اگه توانش رو داشته باشن در زمينه کاری و در غير اين صورت محيط خونه رو طوری بسازن که شوهرشون توش راحت تر باشه.. به کار شوهرشون به عنوان يه هوو يه چيزی که بين اونها فاصله انداخته نگاه نکنن.. بلکه پلی بسازن.. که بتونن با همکاری بيشتر محيط واسه جفتشون مطلوب تر بشه.. ياد بگيرن که شوهرشون قبل از تاهل يه دوران نسبتا طولانی مجرد بوده.. واجازه بدن که گاهی اونها هم با دوستاشون باشن.. بلد باشن که اينقدر طرف رو تو منگنه نزارن که علت تاخير و يا خيلی چيزهای ديگه رو بهشون دروغ بگن..
و در مقابل مردهايی که به زن به عنوان يک دوست ويه همراه نگاه ميکنن.. و شخصيت زن رو به جوکهايی که گاها خيلی هم ناجوره تنزل نميدن.. مردهايی که فرق غيرت وتعصب بيجا رو ميدونن.. و به زن به عنوان يک موجود فقط مصرفی نگاه نميکنن.. سرزنش نميکنن.. شايد کتاب غروب جلال برای خيلی ها قشنگ نباشه ولی تکرارش بعد اين همه سال واسه من ياد آور خيلی چيزها بود.. احترام.. عشق.. و شايد چيزی فراتر از اين ها.. ولی تحمل قسمت دوم کتاب که غروب جلال بود رو ندارم.. خيلی سخته از دست دادن کسی که همه زندگی ادمه.. خيلی .. خيلي
**********
اومدم در مورد اين کتاب بنويسم .. که يادم اومد بعد خوندن اين کتاب پشت دفتر رياضی ۳ يه چيز نوشته بودم.. بی هيچ تغييری ميزارمش اينجا
ميدانم که ميروم ...!
و تمامی احساسم را جا ميگذارم
و صفحات ورق خورده خاطراتمان را
و تمامی آنچه را که روزی عشق می نا ميديمشان
ميدانم که ميروم....!
الان که دوباره چيزی رو که نوشتم خوندم ديدم زيادی سپيد وبي وزنه ولی شايد زندگی و احساس.. ومرگ عزيزترين ها همين قدر سپيد باشه