Your browser doesn't support EMBED, but you can still listen to the background sound of this page by<A href="http://enno.blogspot.com/bgsound.mid"> clicking here.</A>

اين وبلاگ گاز مي گيرد

Sunday, January 30, 2005

به نظر شما اومدن امام مهم تره يا تولد يه وبلاگ؟


اين روزها كلي درگيرم..!هنوز كار كتابي كه دارم واسه استادم مينويسم تموم نشده. يه جورايي آدم مغزش سوت ميكشه.. دقيقا زماني كه كتاب واسه بار آخر بازنويسي شد استاد محترم ! يه كتاب جديد واسم آورد كه اين كتاب تازه تو دانشگاه شريف ترجمه شده...
اينم بخون و از مطالب خوبش استفاده كن..و دوباره روز از نو روزي از نو.. و من كلي دارم با اين كتاب جديد عشق ميكنم..!خيلي عذابه تو تعطيلات باشي وبعد يه كتاب آناليزعددي 2 اونم با يه عالمه حرفهاي گنده گنده رو بخوني وصد البته بفهمي وبعد بنويسي.. اي خدا اي فلك اي طبيعت من چرا فارغ التحصيل نميشم..؟
آها ! اين همه ناله كردم كه بگم حاله آپ ديت كردن نداشتم به خاطر فشار كتاب خوني الكي.. ولي اومدم ديدم نه انگاري امروز با روزهاي ديگه يه فرقي داره.. اگه گفتين چي؟!
امروز تولد يه وبلاگ بزرگه.. يكي كه من نوشته هاش رو
دوست دارم.. هر چند خيلي وقتها نوشته هاش به درد بچه مثبتهايي مثله من نميخوره..ولي من نوشته هاش رو دوست دارم.. هر چند به آدم نميگه كه بايد پينگ كني تا وبلاگت بياد بالا وبعد وقتي تمام ستاره هاي دنيا در حال خاموشي بودن! و من فكر ميكردم ديگه هيچ روشي تو دنيا نيست! كه وبلاگم بياد بالا يه خدابيامرزي پيدا ميشه ومثله يه شمع فروزان! راه رو به من نشون ميده .. ولي من نوشته هاش رو دوست دارم...هر چند همش واسه رشتي جماعت كري ميخونه.. وتيم محبوبم پگاه گيلان! رو مسخره ميكنه .. ولي من نوشته هاش رو دوست دارم...و خلاصه اينكه اوني كه ميتونه تو شوخي ها وشيطنت هاي وبلاگيش كلي از معزلات جامعه رو بيان كنه كسي نيست جز يرقان..
يرقان جان تولد وبلاگت مبارك.. مرسي كه پينگ كردن رو بلد بودي ونگفتي...!

|

Saturday, January 29, 2005

;;)


عيد غدير به همه سيدهاي دنيا مبارك باشه... مخصوصا اين دوسته خوبم.. مديريت فعلي ام . ان . دي كلاب.. رييس بزرگ..و عكاس توانمند.. واز همه مهمتر يه مهندس بتون توپ..كه اين روزها به خاطر مشكلات خواهرشون يه خورده حضورشون تو وبلاگها كم رنگ شده مبارك باشه.

|

Friday, January 28, 2005


يه هفته شد..هفته پيش جمعه ساعت دو اتوبوس افتاد تو دره.. وحالا بعد يه هفته از 44 نفر تو اون اتوبوس فقط 4 نفر زنده ان!! باورش هنوزم واسه ادم خيلي سخته كه از تو اون اتوبوس دربو داغون كس زنده اي رو بيرون اورده باشن..چند تا اتفاق ديگه مثله اين بايد بيفته تا اينا به فكر بيفتن وكاري واسه راهها بكنن.. نميدونم ايران از لحاظ توسعه وايمني راهها و امكانات جاده اي مقام چندم دنيا رو داره..! ولي مطمئنم كه تا زماني كه ايران خودش رو مدافع تمام ملت دنيا ميدونه ودلش ميخواد تو همه جا سرك بكشه كشورمون راه به جايي نميبره..!! ديگه وقت وعده و وعيد گذشته بايد آستين ها رو بالا زد.. اين همه جوون با استعداد تو مملكت هست بايد از همين ها استفاده كرد..اي كاش بشه جلوي اين مرگو ميرهاي الكي رو گرفت..
**********************
ديروز آقاي حسن روحاني اومده بود رشت.. يه كنفرانس در مورد امنيت ملي و انر‍‍ژي هسته اي هم برگزار شد..يه چند تايي وزيرو سفير كه اسمشون يادم نيست هم اومده بودن..آقاي نوبختم بود..ميشه گفت تمام حرفهاش تكراري بود..اونقدر تكراري و خسته كننده كه ادم چرتش ميگرفت.. وجود خانوم ها با چادر هايي كه خداييش فقط نوك دماغشون معلوم بود وگاها با رو بند از نكات حائز اهيت كنفرانس بود.. اقايون هم كه گويا وقته مرتب كردن سبيلها وريشهاشون نداشتن با همون قيافه شركت كرده بودن !!اينقدر هم پليس و لباس شخصي اونجا بود كه ادم ميفهميد قطعا طرف خيلي مهمه كه همه به خونش تشنه ان! وبايد مراقبت بيشتري ازش به عمل بياد.. و فكر كنم تنها قيافه هاي معمولي اونجا ماها بوديم كه با تعجب به همه شون نگاه ميكرديم والبته به ما نگاه ميكردند.. وفكر كنم الان اسممون تو ليست سياه نوشته شده و به عنوان دانشجويان خاطي كه نميدونن واسه شركت تو چنين همايش بزرگي! روبند نيازه.. كلي هم موندن كه يونسي شخصا اقدام كنه.. ويا اينكه همين زندان لاكان رشت خوب ميتونه پدرمون رو در بياره...
از نكات مثبتي كه از كنفرانس ديروز فهميدم ودلم ميخواد همين جا ذكر كنم به شرحه زيره..
1- لباس فرم براي خانوم ها براي شركت در چنين كنفرانسي حتما حتما " زير حتما رو با خودكار قرمز خط بكشين" چادر و رو بند ودستكش سياهه!
2- آقايون هم شلوار خردلي ويا سبز كم رنگ با بلوز طوسي كه رويه شلوار بايد گذاشته بشه.. وجود ريش الزامي است..در ضمن از هر گونه قيچي كردن و مرتب كردن ريش هم بايد خودداري شود!
3- تعداد دوربين ها بايد زياد باشد.. به طوري كه رويه هر خانومي كه چادر ندارد به شدت كليد شود تا طرف خودش از اين كه بدون لباس فرم به چنين كنفرانسي آمده شرمنده شود.
4- برادر من ! خواهر من ! ايران از اين جور چيزها يه بد بد كه ميگن اسمش سلاح .. نداره" اسمشو نبر خودمون".. چه گيريه دادين به اين كشور.. اه
5- ما چرا دعوتنامه داشتيم براي شركت در همايش اينم خودش سوال خوبيه؟! ميتونين بپرسين ولي خوب قطعا جواب خاصي نداره اين سوالتون.. پس رو سنگينيتون بمونين وسوال نكنين..!
************************
چقدر نزديك است...!
مرز ما شدن ها
و من بودن ها
در اضطراب اين شايعه ها
و در پيچ و خم ترديدها
چقدر راهمان دور است....!!

|

Thursday, January 27, 2005

از آن سوي مرز باور و ترديد
مي آيم
خسته بسته
مي آيم
همرنگ درخت
در هجوم دي
مي پايم
تا بهار مي پايم
خاموشم و انتظار
سر تا پا
تا سبزترين ترانه را فردا
در چهچهه بوسه ي تو بسرايم
شفيعي كدكني

|

Wednesday, January 26, 2005

در جهان امروز انسان‌ها می‌توانند با صدای بلند فکر کنند و به یمن پیشرفت‌های فنی و سخت افزاری، موج اندیشه و صدایشان می‌تواند شعاعی گسترده و پژواکی شگفت‌انگیز پیدا کند، بدون آنکه محدوده و مرزی برای بیان اندیشه، هراسی از تحریف کلام یا دلهره‌ای از بیان بایدها و نباید‌های سلیقه‌ای داشته باشند.در رابطه با یکدیگر است که " هستی " ما تعریف می‌شود و هویت ‌ما شکل می‌گیرد. " سایت مکتوب " فرصتی است برای بلند فکر کردن ما و سخن گفتن با شما، ‌طرح اندیشه و نظر ما و بهره‌گیری از نظر و اندیشه شما.
****************

|

Sunday, January 23, 2005


ميگن مرگ نزديكه.. ميگن ميتونه تو چشم به هم زدني نفست بگيره و ديگه بالا نياد..ميگن اتفاق خبر نميكنه.. چه چيزهايي ميگن؟! ولي همه مون حس ميكنيم از ما خيلي دوره.. فكر ميكنيم حالا مونده تا سراغ ما بياد.. ولي انگاري خداييش خيلي نزديكه..
يه اتوبوسي تو جاده هراز ميفته تو دره.. و ميگن بيشتر از 30 نفر توش مردن.. ميزنه و هو بين اين همه اتوبوس .. شيوا تو همون بوده.. وميفته تو دره.. و زنده ميمونه.. فقط كتفو ودستش آسيب ميبينه.. نميدونم اسم اينو چي بزارم.. شايد چيزي فراتر از معجزه.. به نظر من تو حرف نميگنجه قدرتت خداي خوب من.. چه جوري ميتونيم شكرت كنيم.. خيلي خوشحالم واسه شيوا كه زنده است.. و بيشتر از اون واسه پدر ومادرش.. وخيلي ناراحتم واسه اونهايي كه مردن..خداييش چقدر نزديكه اين مرگ..خدا به همه مون رحم كنه..
<<<>>>
پگاه گيلانم باخت.. به قول يرقان" هر كي كه از رشت بخوره.. به درد عمه اش ميخوره" از اون جايي كه ميگن مرگ خيلي نزديكه من از همين جا از همه مازندرانيهاي عزيز حلاليت ميطلبم..به خصوص از برو بچ چالوس.. و واسه اينكه حسن نيتم رو نشون بدم.. از شنبه ديگه ميرم چالوس ويه چند وقتي وبلاگ نوشتن رو ميزارم كنار...
<<<>>>
ميگن امروز مدارس اراك تعطيل بود..تهران هم برف اومده يه عالمه.. بوشهر هم سيل اومده.. اما اينجا آسمون هنوز ابري نشده.. يه ماه خوشگل وسط آسمونه با يه عالمه ستاره.. واسه 22 بهمن طبق معمول مدام برق ميره.. ومن بيكاري زده بود به سرم ورفتم تو ايوون وكلي ماهو نگاه كردم.. وكلي فكر كردم..
لحظه خداحافظي به سينه ام فشردمت
اشك چشمام جاري شد دست خدا سپردمت
دل من راضي نبود به اين جدايي نازنين
عزيزم منو ببخش اگه يه وقت آزردمت
گفتي به من غصه نخور ميرمو برميگردم
همسفر پرستوها ميشمو برميگردم
گفتي تو هم مثله خودم غمگيني از جدايي
گفتي تا چشم هم بزني ميرمو برگردم
عزيز رفته سفر كي برميگردي؟!!!!!
چشمونم مونده به در كي برميگردي؟!!!!!!!
.....
اين شعر و آهنگ حميرا رو خيلي دوست دارم.. مخصوصا تو اين شب پر ستاره كه خيلي دلم تنگه..

|

Friday, January 21, 2005

فقط پگاه گيلان


پگاه رشت - شموشك نوشهر
ساعت 15 ورزشگاه عضدي رشت
از همين تريبون آزاد حمايتم رواز تيم شهرم.. افتخار اين مرز و بوم...حافظ خون گلگون شهيدان " كه حتي نميدونم تو كجاي جدول هستن" را اعلام ميدارم..
اركاتياش هم ميتونن اينجا عضو بشن..براي رو كم كني جوانان خطه مازندران صلوات....
براي حمايت از تيم ميتونيد با يه پاكت تخمه " راستي لباسشون چه رنگيه" و پرچم تيم به ورزشگاه مراجعه كنيد..اگر اهل فحش دادن هم نيستيد حداقل چند تايي را بر روي كاغذ بنويسيد وبا خود بياوريد و هر وقت تيم محبوبم! عقب افتاد از رو بخوانيد ومخالفت خود را با جوانان خطه مازندراني.." هر چند تيم ماله نوشهره" مخصوصا چالوسي ها اعلام بداريد...
وعده ما ساعت 15 ورزشگاه عضدي رشت

|

Meet you in heaven!

سلام...!
بيا كه ترك فلك خوان روزه غارت كرد
هلال عيد به دور قدح اشارت كرد
ثواب روزه وحج قبول آنكس برد
كه خاك ميكده عشق را زيارت كرد
........ حافظ
<<<>>>
امتحانام هم تموم شد..نه جيغ زدم نه خودمو كشتم.. حتي تخس بازي در آوردم كه حال ندارم بيام كوه..! و بچه ها برنامه رو عقب انداختن..عوضش ديشب تا دير وقت بيدار موندم وفكر كردم..!! و كتاب خوندم وفكر كردم..!! و حافظ خوندم وفكر كردم..!! وشعر نوشتم و فكر كردم..!! و آيه الكرسي خوندم وفكر كردم..!! و خوابيدم ...
<<<>>>
مهره ها را ميچينيم.. طبق معمول مشكي ماله من و سفيد ماله تو.. و بازي آغاز ميشه.. تو تمام روشها را بلدي.. قلعه ميكشي.. وبا اسبهايت به تاخت وتاز ميپردازي و من نگاه ميكنم به تك تك مهره هام كه از بازي خارج ميشه..و تنها يك مهره ميمونه.. چه فرقي ميكنه كه حتي شاه هم از بازي خارج شده باشه.. من با همين يك مهره به آن طرف زمين ميرسم ومهره ديگه اي رو وارد ميكنم...و دوباره بازي را از سر ميگيرم..
<<<>>>

سرگردان
در بهشت.
كاش
وسوسه اي
نجاتم دهد.
فرزانه باقري
<<<>>>
و خداحافظ....!!

|

Tuesday, January 18, 2005


اركات چيز جالبيه..! يادمه اولش كه يكي اومد گفت بيا عضو اركات شو .. من مونده بودم كه عضو بشم كه چيكار كنم.. ولي كم كم به كاربرد هاش پي بردم.. البته يكي ميگفت ميتوني رفيق هاي قدميتو پيدا كني.. شايان ذكره كه من حتي يه دونه دوست قديميمو هم پيدا نكردم.. چون هركي اسمش فاطي بود شده..اريانا.. هركي زينب بود شده بود سامانتا.. خلاصه ما كسي رو پيدا نكرديم..خلاصه بعد 5 ماه عضويت در اين گروه مقدس تعداد دوستان يه خورده زياد شد.. البته در مقابل خيلي ها اين دوستان بسيار كمه خوب!..ولي نكته جالبي كه بايد بهش اشاره كنم علاقه مندي همكلاسيهام به اين گروهه.. به طوري كه گاها گزارش روزانه منو اون تو مينويسن.. خدا رو شكر الان موقع امتحاناته و يه خورده كم شده.. وگرنه گزارش لحظه به لحظه در دانشگاه..اگه ما بچه مدرسه اي بوديم قطعا مينوشتن كه.. ستيغ امروز تراششو گم كرد.. يا تو چشم چپ ستيغ امروز يه مژه رفت.. ويا ستيغ ساندويچ كوكو سيب زميني با خيار شور آوردولي ساندويچش گوجه نداشت...خلاصه مرديم تا راضيشون كنيم كوتاه بيان.. چون هر چي ميخواستن وما انجام نميداديم سريع تو اركات جبران ميكردن..
ديروز هم يكي از دوستان نه چندان صميمي ما رو اد كردن.. البته اسمشون نميدونم چرا عوض شده بود!!..و جالبتر از اون چيزي بود كه در مورد من نوشته بودن..و منو از ديروز تا به حال داره ميخندونه..كه ستيغ يه همكلاسيه خوبهو از اين جور تعارفهاي متعارف.. ويه چيز خنده دارش اين بود كه نوشته بود كه شخصيت من طوريه كه ديگران نميتونن به من بگن دوستم دارن.. و ما اركات بازهاي قديمي!! از ديروز تا الان داريم جملات قصار ايشون رو توجيه ميكنيم.. به چند حالت مختلف رسيديم..
- شخصيت دوست داشتني ندارم و خوب قطعا ديگران نميتونن به من بگن دوستم دارن.
- وقتي ديگران به من ميگن كه دوستم دارن من از خود ببخود ميشم وترجيح ميدن كه نگن.
- وقتي ديگران به من ميگن دوستم دارن من عصباني ميشم و زمينو زمان رو به هم ميريزم واسه همين نميگن.
- دوستم دارن ولي اونقدر خجالت ميكشن كه نميگن.
- منظور خاصي نداشت. شخص اون تا الان به من نگفته كه دوستم داره.
- در كل دوست داشتن من اخر و عاقبتي نداره واسه همين همه عالمو ادم ميدونن و بهم نبايد بگن.
و خلاصه اينكه اركات هم ميتونه ادم رو شاد كنه فقط كافيه اونو جدي بگيرين.. و بعد كلي با روحيه به درستون كه حذف شده نگاه كنين واز اينكه بايد پنج شنبه آخرين امتحانوبدين كلي ذوق كنين.

|

Monday, January 17, 2005

از وبلاگ نازلي عزيز


از وبلاگ نازلي عزيز...نگاهي طنزگونه وجالب به كمبود پسر در ايران...
وجالب تر از اون نظر يه آقايه محترم در مورد جنس زن ونگاه ايشون به روابط جنسي...
بهتون پيشنهاد ميكنم حتما يه نگاه بندازين..قطعا به زودي در اين زمينه خواهم نوشت.. ولي فعلا يه خورده از حرفهامو تو همون جا نوشتم.. به اصطلاح برو بچ وبلاگي كامنت گذاشتم..
نظر شما چيه؟؟؟؟!!

|


حسه مسخره ايه سه شنبه امتحان داشته باشي ودقيقا يكشنبه به اين نتيجه برسي آمادگي نداري وبايد حذف پزشكي كني!!
تا الان از اين جور كارها نكرده ام.. ولي اين يه بارو مجبورم..
فكر كنم نصفه همكلاسيهام زنگ زدن تا منو قانع كنن كه اين كارو نكن.. پاس ميكني..ولي موضوع سر اينه كه حتي حوصله اين امتحانو دادنم ندارم..
از تصور اينكه اين كارو بكنم خنده ام ميگيره.. ولي انگاري اين يه بارو مجبورم.. شبيه ادمهاي خنگ وتنبل بايد يه گواهي دروغي ببرم كه مثلا بيمارستان خوابيدم ونتونستم بيام..!!
مطمئنم روزي كه درسمو تموم كنم يه جيغ بلند ميزنم.. خداييش رياضي خوندن عشق ميخواد.. چه قدر ماها جوون كنديم وميكنيم.. ياد اولين باري كه يه درسو افتادم به خير.. چقدر غصه خورده بودم.. به خودم قول داده بودم ديگه حسابي درس بخونم.. ولي جالب اين بود كه دوباره ترم ديگه هم همون درسو افتادم وتازه فهميدم گير از درس خوندن من نبود.. از استاد من بود.. يادش به خير..
چه زود گذشت!! و حالا به همه اون روزها ميخندم ولي اون روزها از اين همه بچه بازي استادم گريه ام ميگرفت!!
تازه ساعت 12 شد ودوشنبه منم شروع شد.. كي ميدونه كه تو سرنوشت دوشنبه من كه همين الان شروع شده چي نوشته شده...فقط تو ميدوني..
دستم را به سراسر شب كشيدم.
زمزمه نيايش در بيداري انگشتانم تراويد.
خوشه فضا را فشردم.
قطره هاي ستاره در تاريكي درونم درخشيد.
و سرانجام
در آهنگ مه آلود نيايش تو را گم كردم.
......
سهراب
دوشنبه خوبي داشته باشين....

|

Saturday, January 15, 2005

|

Thursday, January 13, 2005


اين روزها تند تند آپ ديت ميكنم.. چون چسبيدم به خونه و بايد درس بخونم..و نا خواسته كشيده ميشم به كامپيوتر.. فردا 8 صبح امتحان دارم.. درس جالبيه! ولي فقط مشكلش اينه كه تو حافظه بلند مدت آدم نميره..! وبه محض خوابيدن نصفه بيشترش پاك ميشه.. ديشب كه خوابيدم همه چي از ذهنم پاك شد.. حالا خوبه من عادت ندارم بعد از ظهر ها بخوابم.. دوستم نيم ساعت خوابيد باز هم همه چي از كله اش پريد...حالا من نميدونم چي كار كنم.. يعني شب بخوابم تا فردا صبح همه چي ميپره.. خدا خودش كمكمون كنه...
شب بيدار موندن سخت نيست ولي مشكل سر اينه كه صورتم از شدت بيخوابي مثله گچ سفيد ميشه واز يه متري تابلو كه چقدر ... خوني كردم.. و بچه ها آدمو كچل ميكنن..
هفته ديگه اين موقع امتحانام تموم شده وميتونم ....
لحظه من در راه است. وامشب - بشنويد از من -
امشب.. آب اسطوره اي را به خاك ار مغان خواهد كرد.
امشب.. سري از تيرگي انتظار بدر خواهد آمد.
امشب.. لبخندي به فراتر ها خواهد ريخت........
اي كاش بتونم مثله ادم حرف بزنم واينقدر سوالاتي كه ذهنم رو مشغول كرده رو هم تلمبار نكنم..

|

Wednesday, January 12, 2005


نگاه مرد مسافر به روي ميز افتاد:
چه سيب هاي قشنگي!
حيات نشئه تنهايي است..
و ميزبان پرسيد:
قشنگ يعني چه؟!
- قشنگ يعني تعبير عاشقانه اشكال
و عشق.. تنهاعشق
ترا به گرمي سيب ميكند مانوس.
و عشق .. تنها عشق
مرا به وسعت اندوه زندگي ها برد.
مرا رساند به امكان يك پرنده شدن.
- و نوشداروي اندوه؟!
- صداي خالص اكسير ميدهد اين نوش...
سهراب سپهري
به خودم قول داده بودم كه تا جمعه.. ديگه هيچ چي ننويسم.. بشينم وفقط وفقط درس بخونم.. ولي هر چي بيشتر رياضي ميخونم نياز به نوشتنم بيشتر ميشه..
ولي موضوع اينه كه با اين مغزه خسته نميشه چيز درست وحسابي نوشت.. نهايتش بخوام يه شعر از يه شاعر رو كپي كنم اينجا...
تار ميزدم .....
پيچك هايت
دور تارم پيچيد و
صدايم پاره شد.
من نه!
دلم نه!
تارم اسير تو شد.
فرزانه باقري
همين كه اين شعر رو خوندم فهميدم شاعرش خانومه..شعر از ديد من زيادي زنانه است..
زنگ تفريحم تموم شد.. برم و درس بخونم..

|

Tuesday, January 11, 2005


فردا سالگرد ازدواج حضرت علي وحضرت فاطمه است.. امروز داشتم فكر ميكردم كه خودشون تو زمان حياتشون اين روز رو جشن ميگرفتن.. هر چي دو دو تا چهار تا كردم ديدم امكان نداره اين كار رو كرده باشن.. بنده هاي خدا اينقدر در زمان زندگيشون درگير بودن كه وقت واسه اين جور چيزها نداشتن...
اولين بار كه ماجراي عروسيشون رو خوندم ابتدايي بودم اگه اشتباه نكنم از كتاب داستان وراستان استاد مطهري.. برام جالب بود.. اون جوري ازدواج كردن.. از مهريه گرفته تا شام عروسي...
تو اين دوره زمونه همه چي تغيير كرده .. اينقدر دخترها مهريه هاي بالا خواستن و يكي دو ماه بعد عقد اونو گرفتن واز شوهرشون جدا شدن..و خانواده هايي هم كه مهريه كمي رو در نظر گرفتن مشكلاتي براشون پيش اومد كه از انسانيتي كه يه روز انجام دادن پشيمون شدن...و همه اين عوامل سبب شده تا آدما بر خلاف خواست قلبي شون عمل كنن..

به نظر من خيلي از آدمها به وسيله يك ازدواج ميخوان به خودشون وديگران نشون بدن كه چقدر بچه هاشون تو رفاه زندگي ميكنن.. چه معني داره آدم واسه يه روز 10 ميليون خرج كنه وتا چند سال اول زنذگي فقط قسط جاهاي مختلف رو بده.. نميدونم شايد همه اين ها در حد شعاره وعمل كردن بهش خيلي سخت باشه.. الله و اعلم
ولي چيزي كه هست به نظر من ارزش و شخصيت هر آدمي به وسيله حركات ورفتار ومنشي كه داره مشخص ميشه نه به وسيله يك ازدواج آنچناني....به نظر من تغيير ديدگاه ها در جامعه از ما جوون ها شروع ميشه.. يادمون باشه زندگيمون رو بر مبناي چيز درست واصولي پايه گذاري كنيم تا يه روزي از كاري كه انجام داديم پشيمون نشيم..
آخه منو چي به اين جوري حرف زدن!!!..ولي خداييش همين نكته هاي كوچيكه وظريفه كه يه روزي مشكل ساز ميشه..به نظر من هميشه اوني باشيم كه هستيم نه اينكه تظاهر بكنيم به چيزي كه خودمون ميدونيم واقعي نيست!! چون يه عمر نميشه فيلم بازي كرد..
خلاصه اينكه عمرا بتونيم مثله حضرت علي و فاطمه زندگي كنيم ولي خوب ميشه تلاش كرد و فاصله ها رو كم كرد.. البته نه در شعار بلكه در عمل..و يادمون باشه عشق زماني ماندگار تر ميشه كه با احترام و درك متقابل همراه باشه..

|

چي شد كه من ستيغ شدم


نور را پيموديم . دشت طلا را در نوشتيم.
افسانه را چيديم. و پلاسيده فكنديم.
كنار شن زار آفتابي سايه بار ما را نواخت. درنگي كرديم.
بر لب رود پهناور رمز روياها را سر بريديم.
ابري رسيد وما ديده فرو بستيم.
ظلمت شكافت. زهره را ديديم و به ستيغ بر آمديم.
آذرخشي فرود آمد و ما را در نيايش ديد.
لرزان گريستيم. خندان.. گريستيم.
رگباري فرو كوفت: از در همدلي بوديم.
سياهي رفت.. سر به آبي آسمان ها سوديم ..و در خور آسمانها شديم..
........
اينم جواب دوستايي كه پرسيدن چرا اسم وبلاگت ستيغه! من واسه اينكه واسه وبلاگم اسم انتخاب كنم.. چشمام رو بستم كتاب سهراب رو گرفتم تو دستم و نيت كردم.. وفال سهرابم اين اومد.. حالا اگه فال حافظ ميگرفتم شايد اسم وبلاگم ميشد ساقي..آهو.. يا شايدم محبوبه!
و اين جوري بود .. ماجراي ستيغ شدن اين وبلاگ.. والسلام..

|

Sunday, January 09, 2005


واي كي ميشه اول بهمن بشه ومن اخرين امتحانمو بدم وراحت شم..ديگه خسته شدم.. من موندم از تابستون چه جوري ميخوام بشينم واسه ارشد بخونم.. يكي از استادام يه ساعت مخمو زد كه رياضي شركت كن.. ولي من ديگه از رياضي خوندن خسته شدم.. ولي خوب يه ريسكه يه رشته ديگه شركت كنم وقبول نشم.. چي ميشد به من يه مدرك افتخاري ميدادن.. حالا كه داشتن ميدادن يه دكتراي افتخاري ميدادن.. بازم فشار درسها زياد شد من يه نموره دارم خارج ميزنم.
واي هفته ديگه جمعه داريم ميريم كوه.. من فقط به اميد هفته ديگه دارم درس ميخونم.. امتحانمو دادم تو حياط دانشگاه جيغ ميزنم.. هر چند هر ترم اينو ميگم ونميزنم.. شايد اين ترم زدم..
يه شعر از سهراب بنويسم..
ياد من باشد فردا بروم باغ حسن گوجه وقيسي بخرم...
.....
يه سوال؟! داروي براي چسبيدن به زمين واينقدر تكون نخوردن ومثله آدم نشستن وتمركز داشتن كشف نشده.. اگه شده بگين من يه كارتون واسه خودمو دوستام ميخوام....

|

Saturday, January 08, 2005

يه سر زدم وبلاگ بالا تر از آسمان.. يه نيتي كرديم ويه فال حافظ باز كردم...اينم فال حافظ من..
امروز همه كار كردم الا درس خوندن.. اينم خدمت سروران گرامي كه گفته بودن من خرخونم.. امروز ديگه نميتونم درس بخونم..
يه سوال؟! يه دارويي واسه بي حوصلگي ودلتنگي كشف نشده.. اگه شده بگين كه من قطعا اين روزها مشتري پرو پا قرص خواهم شد..

|

Friday, January 07, 2005

به دوستي مان فكر ميكنم.. به تمام سالهايي كه كنار هم بوديم.. به اشك هايي كه ريختم وفقط تو ديدي.. به تمامي رازهايي كه فقط تو ميداني.. يادت هست؟!
نوزاد كه بودم.. ودر آغوش مادر به شكلك در آوردن فرشته هايت ميخنديديم وآنها ميپنداشتند كه من براي آنها ميخندم.. يادت هست؟!
وقتي كه تاتي را يادم دادي.. دستانم را گرفتي و مرا كه مشتاقانه به سويت ميدويدم را تشويق ميكردي.. ومن در نيمه راه بر زمين افتادم.. ودر آغوش پدر فقط با سر انگشتان محبت آميز تو آرام ميگرفتم.. يادت هست؟!
وقتي با دختر همسايه دعوايم ميشد وموهايش را ميكشيدم.. واز ترس مادرش فرار ميكردم وتو را صدا ميكردم كه كمكم كني كه او چقلي مرا به مادرش نكند.. يادت هست؟!
وقتي با مادر به مسجد ميرفتم.. ووقتي همه به سجده ميرفتند آرام سرم را از روي سجاده بر ميداشتم وصداي بال زدن فرشته هايت را ميشنيدم كه برايم دست تكان ميدادند...و من در شور كودكيم همبازيشان ميشدم .. يادت هست؟!
يادت هست وقتي در اولين انشايم در كلاس سوم از تو گفته بودم معلم دعوايم كرده بود.. كه نبايد از دستهاي خدا بگويي.. و ازمهرباني چشمانش.. واز آغوش پر محبتش.. ومن از اين كه معلمم هرگز دستان تو را در دست نگرفته بود تعجب كرده بودم.. يادت هست؟!
تو هماني كه رستم تمام داستان هايم بودي.. تو آتش را گلستان ميكردي.. تو عصا را ا‍‍‍ژدها ميكردي.. تو مسيح را در نوزادي به حرف وا ميداشتي..تومريم را باكره مادر ميكردي..تو بر سر در غار كبوتر را به لانه ساختن وا ميداشتي.. حتي شنيده ام كسي را كه در دستانش گل نرگس است آنقدر زنده نگه ميداري تا همان روز موعود.. از همه اين ها برايم گفته اي. يادت هست؟!
بزرگتر كه شدم تو را گويي جايي در ميان مرز كودكيم جا گذاشته باشم...شايد همان روزي كه لي لي بازي ميكردم وسنگم را جايي دورتر از9 انداختم وبراي پيدا كردنش از مرز كودكيم فاصله گرفتم..يادت هست؟!
وقتي بزرگ شدم.. به پاكي كودكيم نبودم.. چشمانم فرشته هايت را نميديد.. حتي صداي بالشان را!!حتي جاي خاليشان را با مائده هاي زميني پر كرده بودم..يادت هست؟!
وقتي رشته مورد علاقه ام را قبول نشده ام.. و در گريه هايم تو را ميجستم و مي انديشيدم.. اگر خدايي هست! عجب خدايه خاموشي است!...يادت هست؟!
وقتي از حرفهاي كودكي كه از چشمان مهربانت ميگفت و از آغوش گرمت.. خنديدم.. بر خودم لرزيدم! يادت هست؟!
و روزها و روزها مي انديشيدم كه تو را در كجا جا گذاشته ام! يادت هست؟!
امروز بر سجاده تو را ميجستم وبه دستانم كه دلتنگ دستانت بود مينگريستم..وبه چشمانم كه بر فراق فرشته هايت ميگرست.. خدايا مدتيست به دنبال سنگم ميگردم.. هماني كه از محدوده بازيم خارج شد..ميخواهم پيدايش كنم.. ودر خانه 9 بنشينم و با چشمانم بسته پرتابش كنم.. ويك خانه بگيرم.. و دوباره به بازي برگردم.. خودت ميداني كه چه ميگويم.. از همان بازي لي لي نا تمامي كه روزي شروعش كرده بودم.. يادت هست؟!

|

Thursday, January 06, 2005


امتحان رياضي 3 رو هم دادم.. هرچه قدر ميان ترم رو عالي دادم پايان ترم واسه خودش فاجعه اي بود.. سخت نبود.. ولي من خوب ندادم.. ولي فكر نميكنم نمره ام كم بشه.. چون يكي از آشنايان استاد كه تويه رياضي ضعيف بود ودانشجويه مديريت بود.. دوشب اومد پيش من كلاس خصوصي .. و استاد روز امتحان منو ديد گفت سر نمره جبران ميكنم.. خداييش كار خدا بود كلاس اومدن اين بچه ها.. من خودمو گذاشته بودم لااقل واسه 18.. زدو امتحان رو اونقدر بد دادم كه بيشتر از 13 نميگيرم..
اومدم دفترمو جابجا كنم.. كه اين شعر فريدون مشيري رو ديدم.. شعر قشنگيه. اين جوري شعر گفتن شجاعت ميخواد..بعضي از شعرا واسه عشق حرمت خاصي قائلند.. حتي با اينكه شايد به وصال نرسند..به همه چي توهين نميكنن.. و اينقدر حالات روحيشون رو قشنگ بيان ميكنن كه آدم لذت ميبره..
باور نداشتم كه گل آرزوي من
با دست نازنين تو بر خاك اوفتد
با اينهمه هنوز بجان ميپرستمت
باالله اگر كه عشق چنين پاك اوفتد
ميبينمت هنوز به ديدار واپسين
گريان در آمدي كه " فريدون خدا نخواست "
غافل كه من بجز تو خدايي نداشتم
اما دريغ و درد نگفتي چرا نخواست؟!
بيچاره دل خطاي تو در چشم او نكوست
گويد به من " هر آنچه او كرد خوب كرد"
"فرداي ما " نيامد وخورشيد آرزو
تنها سپيده اي زد و آنگه.... غروب كرد
بر گور عشق خويش شباهنگ ماتمم
داني چرا نواي عزا سر نميكنم؟؟!
تو صحبت محبت من باورت نبود
من ترك دوستي زتو باور نميكنم.
پاداش آن صفاي خدايي كه در تو بود
اين واپسين ترانه ترا يادگار باد
ماند به سينه ام غم تو ماندگار بود
هرگز غمت مباد و خدا با تو يار باد
............
چند وقت پيش به يه وبلاگي همين طوري اتفاقي سر زده بودم.. صاحب وبلاگ يه دختر خانومي بود به سن وسال من.. يه جوري فحش ميداد به پسرها وميگفت هيچ كدومشون لياقت عشق ما دختر ها رو ندارن كه آدم خنده اش ميگرفت.. به نظر من به حكم اشتباه يه نفر تو يه بازه زماني نبايد تمام يه گروه رو زير سوال برد.. مثل آدمايي كه به حكم اشتباه يه سري ادم به نام آخوند كل اين گروه رو زير سوال ميبرن.. هنوزم تو اين گروه آدماي خوب پيدا ميشه.. مثل آقاي ابطحي.. مثل آقاي رودباري..
اين آقاي رودباري ساكن رشته.. از اون آخوند هاي نازنينه.. هميشه از پشت كتابخونه ما ميره خونشون.. چون نصفه بيشتر خونه اش رو وقف كتابخونه كرده.. خلاصه با بقيه ها يه فرقي ميكنه.... خدا حفظش كنه ...
از كجا به كجا رسيدم...

|

Tuesday, January 04, 2005

ساعت 4 صبحه! كي ميشه ساعت 8بشه و من اولين امتحانمو بدم وخيالم جمع بشه...
خوابم نمياد ولي دلم واسه خواب صبح تنگ شده.. آخرين باري كه صبح دير بلند شدم رو يادم نيست.. اينجوري زندگي كردنم خوبي هاي خاص خودش رو داره.. يكيش سرعت فوق العاده خطوطه! يكيش شبو تنهايي ودرسو خداو فكركردنه....
ديگه زنگ تفريحم تموم شده.. برم تو اتاق شلوغ پلوغ خودم وبازم تو جزوه ها.. فريدون مشيري و حافظ گم بشم..
نميدونم ديگه كي فرصت ميشه دوباره بنويسم ولي دلم خيلي واسه وبلاگ نوشتن ووبلاگ خوندن تنگ شده...
برام دعا كنين....

|

Saturday, January 01, 2005

جووني كجايي كه يادت به خير


آهي كشيد غمزه پيري سپيد موي
افكند صبحگاه در آينه چون نگاه
در لابلاي موي چو كافور خويش ديد
يك تار مو سياه!!
فريدون مشيري
اي روزگار غدار چي كردي با جووني ما..
- هنوز سني نداري كه ستيغ موهات چرا سفيد شده؟؟؟؟!!
- غصه ميخوري؟ بابا داري پير ميشي شوهر كن برو يه جماعتو از دست خودت راحت كن؟؟؟؟!
كي گفته سفيدي مو دليل پيريه... ولي نميدونم چرا هر كي از راه ميرسه اذيتم ميكنه .. بازم خوش به حال ما دخترها اگه ديديم موهامون ديگه تابلو داره سفيد ميشه و به جاي 22 سالگي نمايانگر 222 سالگيه ميتونيم يه كارهايي بكنيم ...
ايضا شاعر ميفرمايد:
موي سفيدو تو آينه ديدم..
آهي بلند از ته دل كشيدم.....
اگه موهاتون سفيده.. اگه دستاتون ميلرزه.. اگه موقعي كه جايي ميشينين بي اختيار پاهاتون رو تكون ميدين.. نگران نباشين.. اينا عوارض جوونيه.. و يه خورده خيلي خيلي كوچيكم ناراحتي اعصاب و تاكيد ميكنم خيلي كوچيك.. كه خوب با چند تا قرص خوب ميشه....
آهي كشيد غمزه چشم جواني سياه مو
افكند شامگاه در آينه چون نگاه
در لابلاي موي چون قير خويش ديد
يه عالمه موي سفيد ...
ستيغ جان
بيخيال موهاتون بشين.. مهم قلبتونه كه بايد جوون باشه.. كه اگه اونم مشكل داشته باشه خطرناكه..
امضا: يه ستيغ كه موهاش خيلي داره سفيد ميشه..

|