Your browser doesn't support EMBED, but you can still listen to the background sound of this page by<A href="http://enno.blogspot.com/bgsound.mid"> clicking here.</A>

اين وبلاگ گاز مي گيرد

Friday, February 25, 2005

تقديم به برو بچ بامرام شمال كشور


آبي دريا قدغن
شوق تماشا قدغن
عشق دوماهي قدغن
باهم وتنها قدغن
براي عشق تازه
اجازه بي اجازه
پچ پچ ونجوا قدغن
رقص سايه ها قدغن
كشف بوسه بي هوا
به وقت رويا قدغن
براي خواب تازه
اجازه بي اجازه
............
اينم يه شعر از شهريار قنبري.. وتقديم به دوسته خوبم حوت ما..كه خيلي اين سي دي قدغنو دوست داره.. وزيادي ميره تو حس اينا رو ميشنوه.. من از صبح اين آهنگها رو گذاشتم وحس گرفتم ولي نشد.. نه موهاي تنم سيخ شد.. نه هيچ اتفاقي افتاد.. منو چي به اين جور شعرها..دلت مياد اين شعرهاي باحال خنده دار خودمون..
مره لوچان نزن
ميرم تي لوچان ره
سر قوربان كونم
تي او سرو جان ره
آرام آرام ايم
شيمي خانه دور و بر
چي چي ني منستن
زنم تره بالو پر
مي ديل تي واستي ره! ديوانه بوسته
مي اشك شادي افسانه بوسته
......
حيف كه اكثر بچه هايي كه اين جا رو ميخونن رشتي بلد نيستن وگرنه شعر " آي جان زن مار" و " اي روز بوشوم كونوس كله " رو هم ميخوندم...هر چند اجراي زنده اين شعرها مزه اش بيشتره.. اين طوري نوشتنشون يه خورده سخته..
**************
در ضمن من خيلي روي اين مساله كه قدغن رو چه جوري مينويسن فكر كردم.. اگه اشتباه نوشتم منو ببخشيد..

|

Wednesday, February 23, 2005

به يك گربه كش حرفه اي با حقوق ومزايا نيازمنديم


داستان دقيقا از اونجا شروع شد كه ما رفتيم دانشگاه كه يكي از نمراتمون رو بگيريم و چون بيكار بوديم نشستيم تو يه كلاس وشروع كرديم به حرف زدن.. يكي از بچه هامون هم تازه به جمع متاهلين اين جامعه اضافه شده به ما پيوست.. و فاز صحبت ها عوض شد.. كم كم پسرهاي كلاس هم به ما پيوستند و بحث گربه و گربه كشي وسط كشيده شد..
و تازه من فهميدم كه اين گربه ناقلا چه نقش مهمي رو تو زندگي بازي ميكنه..اين طوري كه بوش مياد يا بايد كشت!!! يا آقايه همسر لطف ميكنه بيچاره گربه رو دم در حجله ميكشه!!! ويه عمر بايد بدون اون گربه بنده خدا زندگي كرد..
واز اونجايي كه همكلاسيهاي من معتقدن كه من عمرا بتونم اين گربه رو بكشم.. واسه همين قرار شد بجاي ساق دوش يه گربه كش حرفه اي استخدام كنم ...
بابا مگه نميشه هيچ گربه اي در كار نباشه.. من كه ميگم بيخيال اين حرفها بشيم.. بيخودي شاخ وشونه نكشيم.. خودمون باشيم..خداييش يعني نميشه ؟؟؟!!!

|

Sunday, February 20, 2005

امشب شام غريبانه


نماز شام غريبان چو گريه آغازم
به مويه هاي غريبانه قصه پردازم
به ياد يار و ديار آنچنان بگريم زار
كه از جهان ره و رسم سفر براندازم
من از ديار حبيبم نه از بلادغريب
مهيمنا به رفيقان خود رسان بازم
....."حافظ"
شمعتو روشن كن..! امشب شام غريبانه..!
امشب ميتوني يه عالمه گريه كني.. هيچ كي هم نفهمه كه تو داري واسه چي گريه ميكني..!!
ميتوني تو دلت يه آرزو كني.. ميتوني قسمش بدي به حق علي اصغرش حاجتتو روا كنه..!!
اشكاتو پاك نكن.. هيچ كي نميفهمه.. امشب شام غريبانه...!!

|

Friday, February 18, 2005


نگاه هاي معصوم
نميدونم چند ساعت بود كه تو راه بودم.. ماشين نبود ومنم حوصله نداشتم كه گوشه خيابون واستم ونگاه كنم كه هيچ ماشين درست وحسابي تو اين برف واسه ادم نگه نميداره.. ! نميدونم چرا حتي يه سوژه جالبم تو ذهنم نبود كه بخوام بهش فكر كنم.. هميشه قدم زدن وفكر كردن رو دوست دارم.. اما انگاري مغزم خالي از همه چيز شده.. نه دلتنگم.. نه سرحال.. !
ديگه چيزي نمونده.. ميدونم كه ميرسم.. خسته تر از اون بودم كه مغزم بخواد طبق معمول با حرفاش منو اروم كنه.. يه 206 با سرعت از كنارم گذشت وتمام آب خيابون رو ريخت روم.. حتي صورتم هم گلي شده بود.. اومدم يه چيز بگم ديدم اون كه نميشنوه من اينجا خودمو بكشم چه فايده اي داره.... ميدونستم كه تا اخر راه از اين جور اتفاق ها زياد مي افته.. حالا يكي عمدي.. يكي هم شايد غير عمدي..!!!
حس كردم كه يكي داره گوشه پالتومو ميكشه..گفتم حتما يكي ازدوستامه.. برگشتم..6 تا بچه قدو نيم قد بودن.. با يه عالمه دعا تو دستشون.. خداي من.. اينا چقدر معصوم هستن.. هميشه بابت اين كه پيش اينا خريد ميكنم منو سرزنش ميكنن.. ميگن اين پول به جيب خودشون نميره.. ميره به جيب اون كسي كه اينا رو كيلويي استخدام ميكنه.. نميدونم كه چرا حرف تو گوش من نميره..بازم طبق معمول يه نگاهشون كافي بود منو بياره رو فرم.. ووسوسه ام كنه يه چيز پيششون بخرم.. معصوم ترين وپاكترين نگاههاي دنيا.. كاش چشمهاي منم به معصوميت اينا بود.. !! نميدونستم چه دعايي پيششون بخرم.. اخه من تك تك دعاها رو پيششون خريده بودم.. محسن داشت ميرفت سربازي چند تايي به اون دادم.. چند تا شون رو هم تو خواهر امام به ديگران دادم..
خواستم بگم نميخوام.. ولي ميگه ميشد اون چشماي معصوم رو ديد وهمچين حرفي زد.. پرسيدم زيارت عاشورا دارين.. گفتن اره.. اولين نفري كه دراوردبهش 200 تومن دادم وازش گرفتم..كه ديدم اعتراض بقيه ها بلند شد.. كه چرا پيش حسين خريدي واز ما نگرفتي؟ دعاهامو در آوردم كه ببينين من چقدر دعا دارم.. بازم ميام پيشتون.. ديدم يهو چشماشون برق زد.. فكر كردم از تعجبه.. پرسيدم چيزي شده.. يكيشون كه اسمش هاشم بود گفت.. چه باحاله دعاتون! روشون عكس داره.. ميشه دعاي معراج عكس دارتون رو با يه دونه بدون عكس من عوض كنين.. خلاصه دعاي معراج و فرج وآيه الكرسيمو عكس دارمو باهاشون طاق زدم.. اين دعاهاي عكس دار گرون تره.. دونه اي 400 تومن.. ولي من به روي خودم نياوردم.. اونا هم چيزي نگفتن.. اين شد 4 تا.. هنوز دو نفر بودن كه من پيششون هيچي نخريده بودم.. خلاصه دوتا دعاي تكراري هم پيش اونا خريدم.. وراه افتادم.. نيم ساعت مذاكره وتبادل دعاهامون طول كشيد..
باهاشون خداحافظي كردم وراه افتادم.. هنوز چند قدمي دور نشده بودم كه ديدم دوباره يكي داره لباسمو ميكشه.. برگشتم ديدم يكي از همون هاست.. با تعجب نگاهش كردم.. سرش انداخت پايين.. اروم گفت: اومدم بگم من برات دعا ميكنم .. و سريع برگشت رفت!!
قيافه تك تكشون تو ذهنه.. حسين.. هاشم.. جواد.. شروين" مطمئنم اين اسمو خودش انتخاب كرده" يوسف..و اون دوتايي كه نميدونم اسمشون چي بود...دوباره تعداد اين دعاهام زياد شد.. معراج.. آيه الكرسي..شش قفل..امن الرسول..فرج..چهار قل..زيارت عاشورا..ذكر ايام هفته..ناد علي..حديث كسا..توسل..يه چند تايي شونم كه تكراريه..
كي دوست داره بچه اش بره گوشه خيابون دعا بفروشه..؟! خدايا چقدر دلگيره كه اونا تو اين سرما يه سرپناه درست وحسابي ندارن.. بدجوري احساسات مادرانه ام به جوش اومده.. كاري هم نميتونم واسه اين بچه ها بكنم.. خدايا ميسپارمشون به خودت.. نگاه هاي معصوشون لحظه اي از جلويه چشمايه من دور نميشه...
فكر نميكنم هيچ پدر ومادري اگه محتاج نباشن دلشون بخواد بچه شون بره گوشه خيابون و دستمال ودعا بفروشن.. خدايا مشكل اونا چيه ومال من چي؟!! حالم گرفته است.. به قول يكي بدجوري غمناكم!!!

|

Monday, February 14, 2005

شهر برفي من


سلام...!
چقدر دلم واسه همه چي تنگ شده بود.. واسه نوشتن..وبلاگ خوندن.. واسه كامنت گذاشتن.. واسه مسنجر آرشيوم! .. واسه اينكه دوباره بشينم پاي كامپيوتر ويه ليوان چايي داغ بگيرم دستم و همه چي رو مرور كنم .. اين روزها اينقدر دلتنگ بودم كه خودمم خنده ام ميگرفت..منم واسه خودم معتاد شدم رفت..اعتياد بد درديه.. ومنم قطعا هيچ وقت نميتونم ترك كنم!!
2 متر برف اومد! برقمون رفت.. آبمونم رفت.. خونه هايي كه شوفا‍ژ داشتن گرماشونم رفت.. و ما مونديم و يه شهر سوتو كور .. يه عالمه خونه خراب شد.. 260 تا مدرسه.. تو كوچمون يه آقايه مرد.. بعد 4 روز تازه امروز دفنش كردن..! روز دوم برف تمام مريض ها رو از بيمارستان ها مرخص كردن..! تو خيابون ما يه خانومي تو ماشين زايمان كرد.. " يعني اسم بچه اش رو چي گذاشت.." ! يه سري آدم تو ماشين يخ زدن..!


Rasht Snow

آدمايي كه هر روز يه عالمه نون رو الكي ميريختن دور محتاج يه تيكه نون شدن!همه چي قحطي اومد.. حتي خنديدن.. مردم الكي به هم گير ميدادن! هر روز دو تا همسايه داشتن بابت برف ريختن دعوا ميكردن! سر چيزهاي بيخود.. از ريختن برف رو ماشين گرفته.. تا متلك گفتن كارگري كه برف ميريخت. به دختر همسايه..
تجربه جالبي بود.. 5 روز همه چي تعطيل.. هر چند من اينقدر درگير كار كتابم بودم كه وقت واسه سر خاروندن نداشتم.. ولي تجربه جالبي بود.. !
غروب كه ميشد آدم دلش ميگرفت.. ديگه شب بود وتنهايي.. هر شب يه عالمه دعاهاي مختلف ميخونديم وواسه همه دعا ميكرديم كه سالم باشن و خونه هاشون نريزه رو سرشون.. آيه الكرسي.. نادعلي.. وهزارو يك چيز ديگه.. و بعد ميشستيم پاسور بازي ميكرديم.. حكم.. 21..بعد هم من واسه همه حافظ ميخوندم.. و بعد بايد ميخوابيديم..

Rasht Snow


از اونجايي كه ميگن رشتي ها خيلي به شكمشون ميرسن.. من وسط اين برف و راه بندون حتي پيتزا هم درست كردم.. بماند كه خمير پيدا نكرديم وخودم درست كردم و وسط كار آردم تموم شد وبنده هاي خدا رو فرستادم پي آرد خريدن.. ولي خيلي مزه داد..
شب ها هم كه شال و كلاه ميكردم وبا داداشم وخواهر زادم ميرفتم بيرون.. با اون چكمه هاي پلاستيكي شيكمون.. ماله من مشكي بود.. ماله محسن هم مشكي بود تهش زرد بود.. وماله ميلاد سفيد بود.. خفن ترين تيپهاي زندگيمون رو زديم تو اين مدت.. رفتيم مهديه نون مجاني گرفتيم.. به همه پتو وكنسرو هم ميدادن.. ما نگرفتيم آخه احتياج نداشتيم.. مردم الكي ميگرفتن واز اين كه با موذي گري صاحب اونها ميشدن ميخنديدن! حالا ميفهمم پارسال تو بم چي گذشت..
هنوز هيچي عادي نشده.. ولي بهتر از چند روز پيشه.. حالا مونده تا اين شهر بحران زده به روال عاديش برگرده..

Rasht Snow


به ياد اون شبها.. تنهايي.. من.. فال حافظ.. ديسكوي گلسار كه بدور از چشم الگانس ها برگزار ميشد..برف.. ادمايي كه الكي مردن.. خونه هايي كه تو يه چشم به هم زدن ريختن..بچه هايي كه موقع زايمان مردن.. ادمايي كه يخ زدن.. دست و پاهايي كه شكسته شد.. چند نفري كه موقع برف ريختن از بالاي پشت بوم ها افتادن ومردن..و به ياد تمامي دلتنگيهام...
*************
ميگن امروز والنتاينه! نميدونم چرا اين روز هيچوقت واسه من جا نمي افته؟! اصولا نه يادم ميمونه به كسي تبريك بگم ونه واسه كسي كادو ميخرم.. ولي از اون جايي كه ميگن خواهي نشوي رسوا همرنگ جماعت شو..! منم به نوبه خودم بهتون تبريك ميگم.. واميدوارم از اوني كه دوستش دارين يه كادويه خوشگل بگيرين!

|

Tuesday, February 08, 2005

لي لي حوضك


لي لي حوضك...!
ستيغ اومد آب بخوره ...!
افتاد تو حوضك...!
يادش به خير! چه زود گذشت.. انگاري همين ديروز بود.. شايدم پريروز بود.. نه انگاري همين امروز بود..! همون وقتهايي كه موهام رو دو گوشي ميبستم وسرافونم رو تنم ميكردم.. وكفش سفيدم كه پاپيون روش بود رو پام ميكردم.. و تو كيفم رو پر خرت و پرت ميكردم.. كليدهاي قديمي خونه! سنجاق سرهاي رنگي.. مداد رنگيهاي قد و نيم قد.. و بيخيال همه دنيا بودم..
چون حياط خونه مون خيلي بزرگه.. هميشه بچه هاي همسايه ميومدن خونه ما.. بعد يه لي لي كج وكوله ميكشيديم.. وبازي شروع ميشد.. !!
و اونايي كه منتظر بودن نوبتشون بشه.. مثله بچه تخسها بازي رو با چشم هاشون دنبال ميكردن... ومنتظر بودن طرف يه بار پاش بره رو خط وجيغ بزنن كه سوختي ونوبت نفر بعدي بشه.. تا يه نفر هم زيادي جلو مي افتاد.. بقيه ها تو دلشون مدام " خداييش بطور پيوسته " ميگفتن: انگشتر فيروزه .. خدا كنه بسوزه..!
و به اين جمله ايمان داشتيم.. واون شخص قطعا ميسوخت..!
بزرگتر كه شديم..! ادعاهامون هم اندازه قدمون بزرگ شد.. ماله من شد 168.. !! حالا ديگه دلمون به پاكي اون سالها نيست كه با يه نيت كوچيك معجزه بشه وبه آرزوهامون برسيم..پشت هر موفقيتي اسم تلاش و پشتكار رو مياريم.. و پشت هر شكستي بدشانسي و نبودن قسمت!!
شايد ماها خودمون به كاري كه داريم ميكنيم از ته دل ايمان نداريم.. وگرنه اگه آدم بخواد ميتونه حتي مرگش رو هم به تاخير بندازه.. من به اين ايمان دارم..ميتونه معجزه كنه.. ميتونه قضا وقدر بد رو تغيير بده.. ميتونه قسمت بد رو خوب بكنه.. ميتونه خودش رو بالا بكشه.. فقط اگه بخواد.. ماها خيلي زود تسليم ميشيم..
لي لي حوضك...!
ستيغ اومد آب بخوره...!
افتاد تو حوضك...!
***********************
و اما در مورد كامنت گذاشتن.. بابا دارين مار پله بازي نميكنين..!! كامنت گذاشتن هم كار سختي نيست.. هر چند خودمم از اين سيستم كامنت گذاري خوشم نمياد.. ولي بلد نيستم كاريش بكنم.. هر كدوم از دوستان كه با كار تو بلاگ اسپوت " شايدم اسپات" آشنايي دارن لطف كنن و يه كمكي به من بكنن.. من قطعا اين سيستم رو تغيير ميدم.. ولي در صورتي كه بدونم چه جوري بايد اين كار رو بكنم..اگه بلدين لطف كنين به آدرسم بفرستين..
seteegh@yahoo.com
************************
هر كي به من سر ميزنه.. لطف كنه به اين دوسته خوبم هم سر بزنه.. عوضش رو از خدا بگيره.. به حق 5 تن خوشبخت 2 عالم بشه.. واي مردم ديگه چقدر تبليغ آخه بابا...

|

Saturday, February 05, 2005

مرسي خدا جون


اي برادر راننده تاكسي چرا چشم دختر تو تاكسي رو در مياري ميذاري كف دستش؟؟!!
اين سواليه كه بارها و بارها از خودمون پرسيديم ومن باز هم ميپرسم.. بعضي از اين راننده تاكسي ها كه به همه جاي ماشينشون يه آينه وصل ميكنن وتمام وقت دارن كسي كه سوار شده رو ديد ميزنن.. آي آدم حرصش ميگيره..آي آدم حرصش ميگيره..
امروز از چالوس حركت كردم.. اون سه ساعت تو ماشين كه اصلا خسته نشدم.. اصولا نميدونم چرا تو ماشين خسته نميشم..؟ ! ولي اين 20 دقيقه تو تاكسي.. يه جورايي جونم به لبم رسيد.. راننده بنده خدا دقيقا 4 تا آينه مختلف نصب كرده بود.. ومنم تنها تو ماشين نشسته بودم.. اونم چشم از من برنميداشت.. من اينقدر اخم كردم .. وبيرون رو نگاه كردم حالت تهوع " گلاب به روتون" گرفتم.. يه جوري منو نگاه ميكرد كه اعصابم داشت خورد ميشد..كه من وقتي رسيدم خونه اول تو آينه رو نگاه كردم ودنبال شاخ ميگشتم رو سرم!! كه اونقدر مشتاقانه نگاهش ميكرد.. سر پول گرفتن هم كلي ناز كرد كه نميگيرم منم 200 تومني رو گذاشتم اونجا.. تو دلم همه دعاهاي ممكن رو خوندم.. بعد حوصله ام سر رفت يه دورم شعرهايي كه بلد بودم رو نصفه نيمه خوندم .. ديدم راننده بنده خدا ديگه داره چشمهاي منو در مياره .. زدم به سيم آخر و خواستم پياده شم..همين كه گفتم آقا نگه دار پياده ميشم! كه يهو تخ خورد به ماشين جلويي.. آي كيف كردم.. آي خوشم اومد..آي قربون خدا برم با اين ضد حال اساسي.. منم پياده شدم.. تا راننده پشت كرد هوس كردم براش زبون در بيارم.. و هر چي ادا بلدم براش در بيارم.. ولي وسط خيابون بوديم وكاري هم نميشه كرد.. ساكمو گرفتم دستم و مابقي راه رو پياده اومدم.. وخيس آب شدم ولي اصلا مهم نبود برام.. حتي حالشو نداشتم برم جلو مابقي پولمو بگيرم....
ولي خداييش از كار خدا خيلي خوشم اومد..

|

Tuesday, February 01, 2005

از چالوس

خلاصه بعد یه هفته تلاش تونستم برنامه چالوس اومدن رو ردیف کنم.. و الان اینجام..!!
اینجا هم آسمون آبیه! و خورشید هم.. نه آفتابی نیست..! هنوز کنار دریا نرفتم وخبر دریا رو ندارم..!
شهرشون خیلی آرومتر از رشته.. خیابون هاش آدمای علاف(شایدم الاف) کمتری داره.. حتی کافی شاپ هاش هم مثله ماله رشت همیشه شلوغ نیست..
چه فرقی میکنه که اینجا بهتره یا اونور مهم اینه که الان اینجام.. پیشه خواهرو شوهر خواهرو خواهر زاده هام...
تنهایی مسافرت کردن هم موهبت های خاص خودش رو داره.. میشه تو ماشین حسابی فکر کرد.. به همه چی.. به اشتباهاتی که کردم.. به خنده های زورکیم.. به شیطنت هام..ادا اطوارهای بیخودم.. به قول یکی توانمندیهام ..!!! به همه چیزهایی که حجم زیادی از مغزم رو اشغال کرده وشاید ارزش این همه غصه خوردن رو نداره..آدم میتونه دو دوتا چهار تا کنه یا حتی چهار چهار تا شونزده تا کنه ببینه کجاها رو به بیراهه رفته..خیلی مهمه که آدم هراز گاهی بشینه و به کارهایی که تو زندگیش کرده فکر کنه..
"12 ظهر دوشنبه"
*******************
شب .. سکوت..و صد البته تنهایی.. میگن شبهای کویر خیلی زیباست.. من تا الان اون وری نرفتم ولی همیشه نوشته های دکتر شریعتی منو هوایی میکرد ..هر چقدر روز رو دوست دارم وآدمای خوب دورو برم رو.. شب یه چیزه دیگه است.. خلوتی که هیچ کس نمیتونه به همش بزنه.. اونقدر سکوته که میشنوی تو دلت داره چی میگذره..! هیچ کی نیست و نیازی نیست چیزی رو پنهون کنی.. نیازی نیست چیزی رو انکار کنی..!! میتونی چیزهایی رو که بهش اعتقاد داری رو هزار بار تو دلت فریاد بکشی.. میتونی تو حافظ گم بشی..میتونی رو سر در دلت یه کاغذ بچسبونی که به سراغ من اگر میایید نرم و آهسته بیایید.....
میتونی پتو رو تا آخر بکشی رو سرت واعتنایی به اشکهایی که از گونه ات سر میخورن پایین نکنی وبزاری بالشو خیس کنن.. میتونی بخوابی وخواب ببینی.. ودوباره صبح بشه وبا یه عالمه انرژی به همه لبخند بزنی.. و هیچ کی هم نفهمه دیشب تو اتاقت چه خبر بود.. خدا شبو از ما آدما نگیره.. که خداییش نعمته بزرگیه..
" 11 شب دوشنبه"
*********************
هروقت حال دارم یه پاراگراف مینویسم.. کامپیوترشون مشکل داره و نمیشه آپ دیت کنم.. اصلا چه فرقی میکنه این کارو بکنم یا نه.. نه اونقدر مهم هستم که اگه یه روز ننویسم یه اتفاقی بیفته.. ونه کسی منتظر نوشته های منه.. چه فرقی میکنه..نوشتن ویا ننوشتن من.. مساله این است!!!
روزی آمدی...!
- بی صدا!
- بیخیال!
- و نگاهم کردی؟!
و نمیدانستی که قلبم را به آتش میکشی.
روزی رفتی.....!
- بی صدا!
- بیخیال!
- و نگاهت را دزدیدی؟!
و نمیدانستی که قلبم از فراغت آتش گرفت.
امروز از اون روزهاست که خیلی دلم گرفته.. الکی دارم گیر میدم به کامپیوترشون.. امروز هم قطعا نمیشه آپ کنم.. شاید فردا.. شاید...
" 1 ظهر سه شنبه"
******************
دارم اینا رو همینجوری ناقص میفرستم.. فرقی هم نمیکنه..
"5:30 بعداز ظهر سه شنبه"


|