داستان دقيقا از اونجا شروع شد كه ما رفتيم دانشگاه كه يكي از نمراتمون رو بگيريم و چون بيكار بوديم نشستيم تو يه كلاس وشروع كرديم به حرف زدن.. يكي از بچه هامون هم تازه به جمع متاهلين اين جامعه اضافه شده به ما پيوست.. و فاز صحبت ها عوض شد.. كم كم پسرهاي كلاس هم به ما پيوستند و بحث گربه و گربه كشي وسط كشيده شد..
و تازه من فهميدم كه اين گربه ناقلا چه نقش مهمي رو تو زندگي بازي ميكنه..اين طوري كه بوش مياد يا بايد كشت!!! يا آقايه همسر لطف ميكنه بيچاره گربه رو دم در حجله ميكشه!!! ويه عمر بايد بدون اون گربه بنده خدا زندگي كرد..
واز اونجايي كه همكلاسيهاي من معتقدن كه من عمرا بتونم اين گربه رو بكشم.. واسه همين قرار شد بجاي ساق دوش يه گربه كش حرفه اي استخدام كنم ...
بابا مگه نميشه هيچ گربه اي در كار نباشه.. من كه ميگم بيخيال اين حرفها بشيم.. بيخودي شاخ وشونه نكشيم.. خودمون باشيم..خداييش يعني نميشه ؟؟؟!!!