Your browser doesn't support EMBED, but you can still listen to the background sound of this page by<A href="http://enno.blogspot.com/bgsound.mid"> clicking here.</A>

اين وبلاگ گاز مي گيرد

Tuesday, March 22, 2005

بي حوصله ترينم


من حوصله ام سر رفته.. روزهاي اول عيد ما بايد بشينيم خونه كه ديگران بياين خونمون.. آخه ما بزرگ خاندانيم.. من اين بازي رو دوست ندارم..ميخوام جر زني كنم..

|

Monday, March 21, 2005

خاطره ها رو خودمون رقم ميزنيم


عيد يه بهونه است كه همه چي رو زير رو كني..!
همه چي تو اتاقم زير رو شد.. همه چيزهايي كه به درو ديوار زده بودم رو كندم و چيزهاي جديد جايگزين كردم.. جزوه هاي قديميمو پيدا كردم.. چه چرت و پرتهاي توش نوشته بوديم.. از قيافه استاد گرفته تا بماند ساير قضايا..پر شعرهايي كه خوندنشون قلبم رو لرزوند..حاشيه خيلي از دفترها هم پاك شده بود.. هر وقت كه مجبور بوديم دفترامون رو به يكي از پسرها بديم من يه روز تموم مجبور بودم وقت بزارم و اونها رو پاك كنم.. و شايد خيلي از خاطره ها كه ميتونست ماندگار بشه با يه فشار پاك كن همون روزها پاك شد..و حالا مثله يه چيز گنگ ومحو تو ذهنم مونده..
يادمه ساله دوم كه بودم بهم پيشنهاد شد كه يه ترانه بگم كه روش آهنگ گذاشته بشه.. ومن هيچ وقت نشنيدم كه خلاصه آهنگش چي شد.. يادمه همون سالها دوتا كنسرت از همون گروه تو تهران هم برگزار شد.. خلاصه اينكه حاشيه دفترهاي اون سالهام پر همون ترانه است.. كه الان بهش نگاه ميكنم خيلي شعر مسخره اييه و كلي منو ميخندونه.. فقط ميخواستم ريتميكش كنم وبرام فرقي نميكرد كه چي مينويسم.. يادمه تو دفتر تمام بچه ها هم نوشته بودم..آخر سرم استاد فهميد كه من حواسم به درس نيست ومنو برد پاي تخته و يه عالمه تمرين داد حل كنم.. هفته بعدش هم بهم كنفرانس داد.. و منم واسه اينكه دق استاد رو در بيارم چون قدش كوتاه بود.. روز كنفرانس يه كفش پاشنه بلند كردم .. و ازش يه عالمه بلند تر بودم..و بيشتر از 5 دقيقه منو بالا نگه نداشت و منو فرستاد پايين..و بهم گفت تو مبارزه خاموش ميكني..و من از كارم كلي شرمنده شدم..ولي خلاصه بالاترين نمره كلاسو شدم..
اين سالها جلويه چشمام ميادو ميره .. روزهايي كه ميتونست جور ديگه اي رقم بخوره ..تا امروز.. ومن موندم فردا چه شكلي خواهد بود..!!
اينم اون شعر كه خودمم نميدونم چرا اينقدر جلفه..
دفتر خاطراتمو ميسپارمش به دست باد
بهش ميگم بهت بگه دوست دارم خيلي زياد
اول دفتر دلم با اسم تو شروع ميشه
خوب ميدوني كه آخرش با اشك من تموم ميشه
اشكهاي من دريا ميشه دفترمو آب ميبره
برگهاي خيس دفترم تو رو ز ياد نميبره
تو انتظار ديدنت روزهاي من فردا ميشه
فردا ميشه.. غروب مياد نديدنت سر نمياد
يه انتظار سرد وخشك همدم روزهاي منه
مونس شبهاي دلم هق هق اشك و شبنمه
..........
پ.ن: شاعر فوق بعد از سرودن شعر ذكر شده رگ خود را زد وبه زندگي خود خاتمه داد..

|

Sunday, March 20, 2005

عيدت مبارك


تهي بود و نسيمي.
سياهي بود و ستاره اي
هستي بود و زمزمه اي.
لب بود و نيايشي.
" من " بود و " تو" يي
نماز و محرابي.
********************
اگه ميخواين بين شعر بالا و تحويل سال يه ارتباط معقول پيدا كنين سخت در اشتباهين.. هيچ ربطي نداره..
نميدونم ميخوام از عيد بنويسم يا نه.. ده دقيقه وقت دارم بنويسم وبعد دوباره برم آرايشگاه به مامان كمك كنم.. عيد واسه من هميشه بوي سفيد آب . تافت.. رنگ.. صافي ميده.. نميدونم چند ساله كه نزديك عيد ميرم به مامانم كمك ميكنم..شايد از همون هفت يا هشت سالگي.. بند و ميگرفتم دستم وصورت خانوم ها رو بند ميزدم.. تا امروز ..
مطمئنم كه هيچ وقت نميخوام اين آرايشگري رو به صورت حرفه اي دنبال كنم.. ولي واسه من شب عيد هميشه خاطره كار تو ارايشگاه رو داره.. از صبح زود دونه دونه بند و ابرو كردن ورنگ ومش وصافي.. تا اخر شب.. كار جالبيه.. شايد مامانم تا يكي دو سال ديگه خودش رو بازنشسته كنه..و ديگه عيدها واسه من اين شكلي نباشه.. ولي تا الان كه هميشه بوي عيد با بوي اين جور چيزا قاطي بوده..
********************
هر جوري فكر ميكنم كه چه جوري ميخوام زحمت هاي ميثم رو جبران كنم نميدونم چه جوري اين كارو بكنم...خداييش لطف بزرگي بهم كرد.. چند روز وقت گذاشت تا كامنتم رو درست كرد.. اينترنت چيز جالبيه.. از اون جالبتر وبلاگ نوشتن وباز هم از اون جالبتر اشنايي با دوستاييه كه هميشه هواي ادمو دارن و به ادم اونقدر لطف دارن كه ادم ميمونه چه جوري جبران كنه.. ميثم برات سر سال تحويل دعا ميكنم امتحان پره تو قبول شي.. يه روزي تخصصتو بگيري.. ويه آقاي دكتر توپ بشي.. 1500 بار مرسي بابت اين همه كمكي بهم كردي..برادر به مولا نمك گيرمون كردي اساسي..
*********************
عيد به همه دوستايه خوبم تو رشت وتهران و مشهد و چالوس و كرج و سوئد و مجارستان و مالزي و كانادا و ...مبارك!
و به داداشه عزيزم كه كه سربازيه يه عالمه مبارك..

|

Friday, March 18, 2005

امان از دست اين حاج خانوم ها


امان از دسته اين حاج خانوم ها.. !! اينا تو يه مجلسي قابليت انجام چند كار مختلف رو دارن.. همزمان ميتونن گريه كنن.. گاها غش كنن.. زاغ سياه ديگران رو چوب كنن.. حتي واسه پسرشون دختر هم پسند كنن..
من موندم اين حاج خانوم ها جوون بودن چي بودن؟اوه اوه اوه ...
واقعا مهارت ميخواد كه ادم تو يه نگاه موقع تعارف كردن حلوا.. خرما ويا دستمال.. ويا موقع اب دادن به خانوم بغلي كه غش كرده دختر رو ببينه وپسند كنه.. قبول كنين كه كار سختيه.... بيچاره حاج اقاهاي بنده خدا چي كشيدن از دست اينا..!!

|

Wednesday, March 16, 2005

سردمه


بساطمو جمع ميكنم وميرم رو ايوون ميشينم.. سردتر از اونه كه بشه بي مدد ژاكتي اينجا دووم بيارم..ليوان چاييمو ميگيرم دستم ويه قلپ گنده ميخورم و گرماش تو استخونام ميره .. وفكرم يه خورده مياد سرجاش.. دفترمو ميگيرم دستم و ورق ميزنم.. همه چي يخ زده.. حسش نيست.. ميبندمش وحافظو ميگيرم دستم..مرا ميبيني و.. خنده ام ميگيره .. حافظم نصفه شبي سر شوخي داره با من..چاييمو يكسره سر ميكشم وگلوم ميسوزه.. حسه بدي نيست.. درد هم حسه خوبيه.. وقتي نميذارم سينه ام پر از گرماي چيزهاي ديگه بشه چه بدي داره كه اونو با گرماي چايي بيارم رو فرم.. از اراجيف خودم خنده ام ميگيره.. ديگه داره سردم ميشه.. ژاكتمو ميپيچم دورم به ساعتم نگاه ميكنم 2 نصفه شبه.. همه خوابن.. حتي يه ستاره ام تو اسمون نيست..بنده هاي خدا ستاره ها هم بيكار نيستن كه هر شب هر شب بشينن اونجا و منو نگاه كنن.. گربه اي رو ديوار راه ميره.. نگام ميكنه.. نگاش ميكنم.. بي حوصله است.. اونم فكرش مشغوله.. صبح ديدم كه بازم سر بچه با خانومه همسرش دعواش شده بود.. سردمه.. اگه يه مدت تو كوچه بخوابي.. وهيچ چيزي واسه گرم كردن خودت نداشته باشي.. هوس ميكني كه پك عميق بزني به ته سيگار دوستت.. وريه هات رو از اون پر كني.. سردمه.. باورت ميشه.. باور كن كه خوب بودن وقتي با ارزشه كه هيچي نداشته باشي و بازم خوب باشي.. بازم پاك باشي..سردمه.. بغضمو ميخورم ونميزارم رو گونه هام سرازير شه.. سردمه.. چراغ همسايه روشن ميشه.. وبعد يكي ديگه.. وبعد كشيده شدن دمپايي وبعد كشيدن سيفون.. و دوباره همه جا سكوت ميشه.. سردمه.. دلم ميخواد يه برش پيتزاي داغ بخورم.. دلم ميخواد يه دوغ سردو يه سره سر بكشم.. دلم لك زده با بچه ها برم بيرون.. سردمه.. چند تا دختر تو پاركها خوابيدن.. چند نفر امشب دارن نقشه فرار از خونه رو ميكشن.. چند نفر يواشكي دارن از زير پتو با دوست پسرشون تلفني حرف ميزنن.. سردمه.. حس خوبيه خانواده داشتن.. حس خوبي اين همه خوشبخت بودن.. نبايد فراموش كنم كه من ادم خوشبختيم.. سردمه.. چند دقيقه ديگه دووم بيار..ديگه دارم كم ميارم.... اخرين ستاره شبو فوت ميكنم.. بساطمو جمع ميكنم وميرم رو تخت دراز ميكشم.. چشمامو ميبيندم.. وخواب ميبينم.. !!

|

Tuesday, March 15, 2005

قار قار قار.. شايدم غار غار غار


آسمان آبی وصاف
و هوای دل من بارانی ست
جز کلاغی که لب پرچين است
هيچ کس اينجا نيست
***
می نشينم لب حوض
می شوم خيره به چشمان کلاغ
می خزذ توی دل غمگينم
غم پنهان کلاغ
***
من واو تنهاييم
با غروبی که به رنگ دل ماست
او به اندازه ی من غمگين است
از نگاهش پيداست
ناگهان از دل او
غصه ها می رود آرام آرام
می پرد در دل تنهايی من جفت او از لب بام
***
قارقاری و سپس جايشان بر لب پرچين خالی ست
می چکد غصه ی من در دل تنهايی حوض
هيچ کس اينجا نيست.
«افسانه شعبان نژاد»
از وبلاگ شراره جون كش رفتم.. آخه شنيدم كه كش رفتن بدون ذكر منبع امكان داره يه مشكلاتي واسم پيش بياره ....

|

Sunday, March 13, 2005

دختر همسايه را جدي بگيريد


امروز رفته بودم بيرون يكي از دوستامو ديدم.. از بچه هاي دوره دبيرستان بود.. ديدم نامزد كرده و كلي خوشحال شدم وتبريك گفتم و از اين جور مسايل.. خلاصه پرسيدم كه داماد خوشبخت كيه و چه جوري آشنا شدين " تريپ فضولي".. گفت : پسر همسايه خونه جديد شونه.. واين دوسته ما ميره پرده اتاقش رو بكنه.. همديگرو ميبينن.. وبعد يه بار ديگه موقع نصب پرده همديگرو ميبينن.. و يه چيز تو مايه هاي دل و قلوه.. وبعد خواستگاري وحالا هم نامزد شدن...
منم به سلامتي امروز ميخوام شيشه هاي اتاقم رو پاك كنم .پرده شو بزنم.. ببينم ميتونم يه كاري بكنم؟!البته لباسي كه من موقع كار تنم ميكنم به حدي شيكه! كه اگه پسر همسايه علاقه اي هم به من داشته باشه متاسفانه منصرف ميشه..
خلاصه اينكه زندگي رو جدي بگيرين.. سعي كنين هر شب اشغال ها رو شما بزارين دم در.. يا مامانتون شما رو ميفرسته پي خريد برين كه شايد فرجي شد ودختر همسايه شما رو ديد وپسنديد و ....
پ.ن: نكته مهم اينه كه همه همسايه هاي ما بچه كوچيك دارن..واسه همين من ديگه انگيزه ندارم شيشه پاك كنم..
پ.ن: من تو متن بالا به قول فرزاد انگليسي بازي درآوردم.. تا شما ها رو ترغيب به كار خونه كنم..
پ.ن:بچه چشمتو درويش كن.. زشته اينقدر دختر همسايه رو نگاه نكن.. اه اه اه اه

|

Friday, March 11, 2005

مهموني


يادمه اولين باري كه با بچه هاي كلاسمون يه مهموني رفته بوديم كلي بهمون خوش گذشته بود.. ولي تا حدود يه ماه كارمون اين شده بود كه اداي رقصيدن تك تك اينا رو در بياريم.. خلاصه تو هر جمع دخترانه اي يكي پا ميشد واداي رقص پسرها رو در مي آورد.." اگه فكر ميكنين منم جز اونها بودم سخت در اشتباهين.. من عمرا اهل شيطنت واز اين جور كارها نيستم.."هر كي چنين فكري رو ميكنه.. مابين انگشت شست واشاره شو گاز بگيره وقطعا به اطراف تف كنه..خدا به دور كنه منو اين حرفها..!
و از اون جايي كه ميگن آفتاب پشت ابر نميمونه.. و از اونجايي كه بازم ميگن وقتي تو يه گروهي يه دختري با يه پسري دوست ميشه تمام اسرار اون گروه سري! لو ميره.. ميزنهو يكي از دخترامون با يكي از پسرها دوست ميشه.. وكم كم كل اطلاعات لو ميره.. وپسرها متوجه ميشن كه اي دل غافل اين فرشته هاي مهربون چه مارمولكهايي هستن..
و از اون به بعد ديگه تو مهموني ها خوش نميگذشت چون ديگه نميشد مثله بچه مثبتها يه گوشه نشست وفيلم برداشت..و حواسه كله جمع به اون فرشته هاي مهربون بود..!! هرچند الان ديگه ساله چهاريم به سلامتي.. واون قضايا ماله سال اول بود..
اها.. چي شد كه ياد اين موضوع افتادم.. يكي از دوستامون كه تازه به جمع متاهلين اين جامعه اضافه شده ماهارو دوباره جمع كرد.. وامشب شام خونشون دعوتيم.. كله اون گروه 11نفره دوباره دور هم جمع ميشيم..و ميخواهيم قبل از اينكه اونها ز- ذ بشن وماها م - ذ بشيم يه بار ديگه هم ديگرو ببينيم.."
خلاصه اينكه تا چشم به هم زديم بزرگ شديم.. يكي از بچه هامون پارسال ازدواج كرد با دختر كوچولو و شوهرش مياد..واي كه چقدر زمان داره تند تند ميگذره وماها اصلا اينقدر خودمون رو تو كارو درس درگير كرديم كه داريم خيلي چيزها رو فراموش ميكنيم..
10 ساله ديگه من كجاي اين دنياي بزرگم؟خوشبخت هستم؟ اصلا زنده هستم؟ گاهي فكر كردن به اين جور چيزها منو ميترسونه.. دلم نميخواد زود بزرگ شم.. دلم ميخواد بازم پشت اين صندليها بشينيم.. اداي استادها رو دربياريم.. كنفرانس بديم.. سربه سر همه بذاريم.. بنگاه ازدواج دانشجويي بزنيم.. امار بچه ها رو در بياريم.. مثله سال اول گونه هامون موقع حرف زدن قرمز بشه"واي كه چقدر من بابت اين موضوع سوژه بودم يه زماني".. بعضي از تجربه ها هست كه ديگه هيچ وقت برنميگرده...
عكسهاي كوهايي كه رفتيم رونگاه ميكنم ميبينم و همه مون بزرگ شديم.. همه چيز تغيير كرده.. از ابروهامون گرفته.. تا طرز لباس پوشيدنمون.. تا ريشهاي پسرها.. بچه هاي ما ساده بودن.. مهربون.. صميمي.. اهل ادا اصول الكي هم نبودن.. اخر فردين بازي.. ادم اين بچه هاي ورودي جديد رو ميبينه تعجب ميكنه..!!
دلم ميخواد دوباره اول مهر رو با هم شروع كنيم.. و ما از برق شيطنت چشمهاي اينا موقع حرف زدن با دخترهاي ورودي جديد كلي بخنديم..
مهموني امشب يه بهانه است واسه تكرار همون روزها.. واسه اينكه فراموش نكنيم چه خواهر برادرهاي خوبي واسه هم بوديم..

|

Wednesday, March 09, 2005

توهم


روباهي بامدادان به سايه خود نگاهي انداخت وگفت:( امروز ناهار يك شتر ميخورم.) و سراسر صبح را در پي شتر ميگشت و گرسنه ماند. اما در نيمروز باز سايه خويش را ديد و گفت:(يك موش كافيست.)
جبران خليل جبران

|

Monday, March 07, 2005

آخرين جلسه.. آخرين درس


با دونستن رياضي ميتوني كله معادلات عالمو حل كني" هرچند بعضي هاش سخته ونميتوني" با دونستن پزشكي ميتوني تمام مريضي هاي عالمو كشف كني" هر چند بعضي از مريضي ها هيچ وقت كشف نميشن" با دونستن روانشناسي ميتوني به عمق وجود ادما پي ببري" هر چند بعضي از ادما اونقدر پيچيده ان كه هيچوقت نميتوني اين كارو بكني" با دونستن عمران ميتوني بزرگترين برج ها رو بسازي وبهترين راهكارها براي محافظت از اونها در مقابل زلزله رو پيدا كني" هر چند تو يه چشم بهم زدني اين برج ها هم از هم فرو ميپاشند"...
عشقم همون چيز كشف نشده است.. همونيه كه هر چي خودتو ميپاي كه گرفتارش نشي بازم اسيرش ميشي..
باهاتون موافقم شايد بشه علمو محدود به واژه ها كرد.. ويه تعريف جديد ازش ساخت.. اما واسه عشق!!
يه اصول كلي هم واسه اين جور چيزها وجود نداره.. نميتوني بگي من اين كارو كردم مخ فلان دختر رو زدم.. تو هم بكن موفق ميشي..
به خودتون .. نيروي جوونيتون.. دلهاي پاكتون.. نگاهتون.. عقلتون.. اطمينان كنين.. وبا چشم باز نگاه كنين.. وتصميم بگيرين..
حق با شماست....شايد بشه واسه تربيت بچه هزارو يك كتاب خوند ومو به مو اجرا كرد.. اما براي داشتن زندگي موفق نميشه به هيچ كدوم از اين روش ها متكي بود..
عشق پاكتر ومقدس تر اينه كه دو دوتا چهارتاي رياضي بگنجه.. نميدونم ميخواين عاشق طرفتون بشين.. يا دوستش داشته باشين" اگه معتقدين دوست داشتن از عشق برتره"ولي جوري عمل كنين كه اون شخصو از اينكه شما رو انتخاب كرده پشيمون نكنه...
راهيست راه عشق كه هيچش كناره نيست
آنجا جز آنكه جان بسپارند چاره نيست
هر گه كه دل به عشق دهي خوش دمي بود
در كار خير حاجت هيچ استخاره نيست
ما را ز عقل مترسان و مي بيار
كان شحنه در ولايت ما هيچ كاره نيست
از چشم خود بپرس كه ما را كه ميكشد
جانا گناه طالع و جرم ستاره نيست
.....
والسلام.....!!

|

Sunday, March 06, 2005

جلسه اول


بهداشت رواني رشد:
منظور از بهداشت رواني رشد روش هاي برخورد صحيح از اولين روز تولد كودك تا واپسين روز زندگي ميباشد بطوريكه كمترين دشواري ها را در آينده زندگي اجتماعي داشته باشيم.( منظور از اين دوره پيشگيري است وگرنه دوره آموزش درمان چندين سال ميباشد.)
كليه مطالب اين بخش از دكتر محمد مجد ميباشد.. و در پاره اي از مواقع نتيجه گيري هاي شخصي من هم وارد ميشود..
آدرس وشماره تلفن دكتر: تهران - عباس آباد - انتهاي خيابان وزرا - نبش خيابان بيست و هفتم - ساختمان بهاران - طبقه سوم - تلفن: 0218795995
جهت تهيه سي دي صوتي مرجع اين نوشتار علاقمندان در داخل و خارج از ايران ميتوانند به آدرس :
behdasht.ravani.roshd@gmail.com
ايميل ارسال دارند.." البته منم اينو دارم.. اگه خواستين بگين واستون بفرستم.. البته يه خورده دانلودش طول ميكشه.. اگه سرعت خطوطتون مشكل نداشته باشه .. حله"..
**********************
1- آقايون فكر ميكنند خانم ها خيلي ظريفند وخانم ها فكر ميكنند آقايون خيلي قويند در حالي كه اين طوري نيست.
- كافيست در خانه يك خانم هوار بكشد تا مرد بميرد. چون ساختمان رگهاي قلبي مردان خيلي ظريف است.
- مردان از نظر رواني5/22 بار ضعيف تر از زنان هستند.
- درد زايمان 10 بار از درد سنگ كليه سخت تر است.
- درصد مرگ و مير بعد از حوادث در مردان7/4 بيش از زنان است.
- خانم ها ميتوانند بدون شوهر زندگي كنند.
- آقايون پس از فوت زنانشان مطابق آمار بعد از سه سال فوت ميكنند" ستيغ: البته در اين سه سال باقيمانده يك بار ازدواج وصاحب يه بچه هم ميشوند."
-بخاطر ضعف است كه مردان ميروند سراغ كاراته و وزنه برداري و...
- اگر آقايون گريه كنند 3 روز سردرد ميگيرند.
بنابراين ابتدا خودتان وتواناييهايتان را بشناسيد واز قلدري بيجا در روابط تان پرهيز كنيد.
" البته اين كتاب بسيار حجيم ميباشد.. و من فقط بخشهاي مربوط به ازدواج را گلچين كردم..."
2- شرايط ازدواج:
- بلوغ جسمي.. بلوغ اجتماعي.. بلوغ رواني.(اين سه بلوغ در مملكت ما يك چيزي بين 18 تا 22 سالگي است.)"
- بلوغ جسمي:كه خودتون ميدونيد.. البته در كتاب ذكر شده و سي دي مربوطه توضيحات لازم داده شده.. و من به دليل پاره اي از ملاحظات از ذكر آن خودداري ميكنم.
بلوغ رواني:
- سن مشخصي ندارد.
- غالبا شش ماه تا چهار سال بعد از بلوغ جسمي بروز ميكند.
- در اين دوره احساست عاشقانه به طور قابل ملاحظه اي افزايش ميابد.
- زياد شعر ميگويد.. زياد جدي نگيريد.. شهريار نميشود.
- دوره عشق وعاشقي بلوغ رواني است تا 6 سال. يعني 26-27 ميشود. ته پياله عاشقي است و بعد ميشود چشم ها را باز كرد و كسي را انتخاب كرد وازدواج كرد.
- به عنوان توصيه مهم در بهداشت رواني ازدواج:
-هر وقت كسي عاشق كسي شد نبايد با او ازدواج كند. بگذاريد اين عشق ها تمام شودو داستانش و هرگز زن وشوهر كسي نشويد كه به او عشق ميورزيد چون عشق داراي منحني بالا و سقوط كننده اي است.
- ديگر خصوصيات بلوغ رواني قليان احساسات در دختران و خشم براي پسران است...
- بايد ترتيبي داد كه عشق و عاشقي براي جوان هاي ما يك چيز عادي شود.
- عشق هاي اين دوره بعد از دو هفته تا 21 روز تمام ميشود وميروند سراغ نفر ديگر...
- جوان ها بايد يك تجربه عاشقانه داشته باشند. و اگر كسي حتي يك تجربه هم نداشته باشد در زندگي زناشويي دچار مشكل خواهد شد.
توجه داشته باشيم:
- اولين مردي كه وارد خانه ما ميشود داماد خانه ما نيست..
- اولين دختري كه وارد قلب ما ميشود عروس خانه ما نيست..
بلوغ اجتماعي:
علائم:
- فارغ شدن از خود و توجه به غير
- آغاز دوره هو مانستيك
- انتخاب يك ايدئولوژي" از 25 سال تا 50"
- سنگين شدن كفه تاثرات (اونيورسال فكر ميكنيم.)
- پختگي
- انتظار واحساس تشنگي براي ازدواج
****************************
فكر ميكنم واسه امروز كافيه.. شما اينا رو از بر بكنين.. بقيه موضوعات بمونه واسه يه روز ديگه..
برميگردم...
به زودي..
خداحافظ...!

|

Saturday, March 05, 2005

كي ميگه ستيغ مشكوك ميزنه


در نمازم خم ابروي تو با ياد آمد
حالتي رفت كه محراب به فرياد آمد
از من اكنون طمع صبرو دل و هوش مدار
كان تحمل كه تو ديدي همه بر باد آمد
........
اينقدر گير دادين كه مشكوك ميزني.. امروز استادم هم گفت كه من به طرز مشكوكي اين ترم ساكتم.. خدا بگم چي كارتون بكنه...
برميگردم...
به زودي..

|

Thursday, March 03, 2005

هر كه دارد هوس كربو بلا بسم الله


يك دو سه.. نميدونم چند خط ديگه دووم ميارم.. هر روز چند خطي مينويسم ودوباره پاك ميكنم.. كامپيوترو خاموش ميكنم و ميرم رو تخت دراز ميكشم وكتابمو ميگيرم دستم وميخونم.. هر چي بيشتر ميخونم كمتر ميتونم بنويسم.. ذهنم پره از چيزهايي كه دارم ميخونم.. وقلبم به شدت ارومه.. ضرباهنگ ارومش گاهي منو وحشت زده ميكنه.. خيلي چيزها خوندم.. دوئل" انتوان چخوف" كه نه هيچ چي يادم داد ونه اصلا جالب بود.. اولين تپشهاي عاشقانه قلبم" عمران صلاحي".. گاوخوني" جعفر مدرس صادقي"..يه چند روزي وقت گذاشتم تمام كتابهاي هري پاترم خوندم.. هوس كردم چيزهاي مختلفي بخونم..
يه كتاب و سي دي از دكتر محمد مجد" روانشناس" هم دستم رسيد.. در مورد بهداشت رواني رشد.. از ابتداي بچه دار شدن تا مرگ يه ادم.. قسمتهاي 20 سال به بالاش برام خيلي جالب بود.. ياد اون وقتها افتادم كه يواشكي با بچه ها ميشستيم كتابهاي توضيح المسائل واز اين جور چيزها ميخونديم..چه دوراني بود.. ميخواستيم خودمون وجنس مخالفمون رو خيلي بشناسيم.. خوندن اون كتاب منو برد به 10 سال پيش.. جالب بود.. خيلي چيزها ياد گرفتم.. و خيلي چيزها مونده تا ياد بگيرم..
هر چي بيشتر اين كتابو ميخونم حس ميكنم ادمايه دورو برمو بيشتر درك ميكنم.. ادمايي كه زود عاشق ميشنو احساساتشونو بيان ميكنن.. ادمايي كه عشق رو انكار ميكنن.. ادمايي كه واسه عشق حرمت قائلن.. ادمايي كه از عاشق شدن متنفرن.. ادمايي كه معتقدن دوست داشتن از عشق برتره.. ادمايي كه ميخوان تمام اطرافيانشون مورد امتحان قرار بدن وبهترينشون رو انتخاب كنن.. و خيلي از موارد ديگه رو..
وقتي ادم جوون تره" منظورم زير 18 ساله" نوع نگاهش به عشق متفاوته..ميتونه تجربه بكنه.. ميتونه ادماي زيادي رو امتحان كنه.. وبه هيچ كدومشون به چشم ازدواج هم نگاه نكنه.. ولي وقتي بزرگ تر ميشه" اگه بشه منو وارد جمع ادم بزرگا كرد" ديگه معناي عشق تغيير ميكنه.. ادم بايد دقت بيشتري بكنه.. چون ديگه فرصتي نيست كه چند سال ادم قلبو روحو تمام عواطفش رو در اختيار طرف بزاره.. وبعد متوجه بشه كه اشتباه كرده وشخص ديگه اي رو امتحان بكنه.. وشايد حساسيت اين قضيه گاها ادمو ميترسونه..
دلم ميخواد بيشتر از اون كتاب بنويسم.. و چيزهاي جديدي كه ياد گرفتم رو ياد بدم.. هر چند عشق در چارچوب شخصي هر كسي تعريف ميشه.. ولي گاهي شناخت عميق ودقيق طرف مقابل بهمون كمك ميكنه تا بيشتر بتونيم هم ديگرو درك كنيم.. ودر نهايت به ارامش دراز مدت منجر ميشه.. اميدوارم شما هم به من كمك كنين.. تا ديد درست تري در مورد ادماي اطرافمون پيدا كنيم..
هر كه دارن هوس كربو بلا بسم الله....

|

Tuesday, March 01, 2005

كنم هر شب دعايت تا شود مهرت برون از دل
ولي آهسته ميگويم خدايا بي اثر باشد....

|