Your browser doesn't support EMBED, but you can still listen to the background sound of this page by<A href="http://enno.blogspot.com/bgsound.mid"> clicking here.</A>

اين وبلاگ گاز مي گيرد

Friday, April 29, 2005

کیف حالک

تفعل ، تفعلان ، تفعلون ....
حسه جالبیه که رشته آدم ریاضی باشه و به چند تا بچه کنکوری عربی یاد بده..
هر بار که اینا میان و میرن یه چیزی تو مغزم جابجا میشه..چقدر خوشحالم که به جای ریاضی کاربردی ، زبان و ادبیات عرب نمیخونم..
پ . ن: چه جوری میشه مغزمو بخارونم ؟!!

|

Thursday, April 28, 2005

game over

یه پرش بلند میخواستم که برسم به آخر خط.. روش کلیک کردم.. دستم لرزید و پرش بلند نگرفت و بازی تموم شد..
من گیم اور شدم..
پ . ن: دیگه سراغ بازی هایی که آخرش گیم اور داره نمیرم..
پ . ن: بازی اشکنک داره.. سر شکستنک داره...

|

Sunday, April 24, 2005

منت کشی

چه حسه بدیه یکی از دسته ادم ناراحت باشه..
چه حسه بدیه که ادم زنگ بزنه به گوشیش و اون جواب نده..
چه حسه بدیه واسه آدم پیغام بزاره هو.. کلی حاله ادمو بگیره..
ای ستیغ !! کی میخوای یاد بگیری وقتی یکی ناراحته نباید الکی سر به سرش بزاری..
ای خدا ، آخه چه معنی داره خواهر زاده ام باهام قهر کنه..
من دارم دق میکنم.. یکی منو دریابه..
پ . ن: یکی به این بگه از خر شیطون بیاد پایین.. اخه این همه فرشته دم دست هست این چرا سوار شیطون شده..
پ . ن: من به مردن راضیم اما نمی آید اجل.. بخت بدبین کز اجل هم ناز میباید کشید..
پ. ن: خواهر زاده هم خواهر زاده های قدیم...

|

Saturday, April 23, 2005

بهار نارنج

چه حسه قشنگیه.. ساعت پنج صبح از خواب بلند شدن و اومدن رو ایوون و یه نفس عمیق کشیدن و حس زنده بودن.. وقتی بوی بهار نارنج تا عمق وجود ادم نفوذ میکنه.. حتی اگه گرفته هم باشی با این بوی بهشتی خستگی از سرت میپره..
عطر بهار نارنج امسال دیرتر از همیشه به سراغ خونه قدیمی ما اومده.. و امسال اردیبهشت رو عطر اگین کرده..
حوت ما از رشت میگه و منو هوایی میکنه.. دلم میخواد مثل بچه گیهام با شکوفه ها قشنگترین گردنبندهای دنیا رو بسازم.. دلم میخواد با محسن تو حیاط بالا بلندی بازی کنم.. دلم میخواد پشت سه چرخه اش سوار بشم و منو تا اخر بازی ببره..
دلم میخواد بنویسم.. دلم میخواد اینقدر قلم رو با احتیاط رو کاغذ نزارم.. دلم میخواد از تمامی فیلترها و سانسورها بگذرم و خودم باشم..تا اینقدر حوت ما بهم گیر نده..
پ . ن : یه نفس عمیق بکش.. بوی بهار نارنج رو حس میکنی.. صدای گنجشک ها چی.. طلوع یکباره خورشید رو .. و این اسمون قشنگ رنگ و وارنگ رو..
پ . ن: اگه یه نفس عمیق میکشی و به جای بوی زندگی بوی جوراب خفه ات میکنه.. یه جای کارت گیر داره..

|

Wednesday, April 20, 2005

خواب

یکی بود .. اون یکی ..
سفید برفی خوابیده بود.. وخواب میدید که شاهزاده میاد و اونو میبوسه واز خواب بیدار میکنه..و اینقدر این رویا زیبا بود که دیگه هیچ وقت از خواب بیدار نشد...
پ.ن 1: سحر کرشمه چشمت به خواب میدیدم ،زهی مراتب خوابی که به ز بیداریست
پ.ن 2:نامرد ، حافظم سفید برفی رو میشناخت..

|

Monday, April 18, 2005

باید تمرین کنم خودم نباشم

باید رو قاعده به دنیا بیای..! رو قاعده درس بخونی..! رو قاعده دکتر یا مهندس بشی..! رو قاعده عاشق بشی..! رو قاعده عشق بورزی..! شاید هم رو قاعده بمیری..
یه عمر سعی کردم که خودم باشم ، فقط عمل نکنم ، همه چیز رو دوباره ببینم ، فقط یه بازیگر نباشم ، حتی اگر رو قاعده جامعه نباشم ، ولی انگار نمیشه ..
فقط باید مثله دیگران بود ، تجربه نکرد ، شنید و باور کرد ، نقش ها رو دونست ، خانم ها باید از اول جوونی آموزش ببینند که کارشون ناز کردن هو بس ، مردها هم باید با شخصیتی فراخور یه جامعه مرد سالار تربیت بشن ، چه فرقی میکنه که خودت چی فکر میکنی ؟! فقط مثله دیگران باش..
یه عمر شعار دادیم که باید چشم ها رو شست و جور دیگه نگاه کرد ، و وقتی جور دیگه نگاه کردیم فهمیدیم چه عذابیه جور دیگه نگاه کردن..
پ.ن : اگه مثله دیگران نباشی همه فکر میکنن که خوب قطعا یه جای کارت میلنگه.. دنبال یه چیزی میگردن که ثابت کنن تو به خاطر وجود اونه که با بقیه ها فرق میکنی..
پ.ن: هیچ وقت چشم هاتو نشور، صبح به صبح یه مشت ریگ تو چشمت بریز که اصلا نبینی و فقط عمل کنی..!!!

|

Friday, April 15, 2005

جمعه

جمعه چیست؟
جمعه یک روزخداست که ستیغ جان از 8 صبح کلاس دارد ، و از آن جایی که همیشه تا دیر وقت بیدارمیباشد ، قیافه اش موقع بیدار شدن از خواب دیدنی است ، زنگ ساعت بدترین موسیقی دنیاست که ستیغ در عمرش شنیده است...
آماده شدن در پنج دقیقه وخوردن نان و پنیر و کره و چایی در کنار کامپیوتر و دویدن کوچه از تفریحات همیشگی جمعه های ستیغ است ..
داشتن سه درس متوالی در یک روز آن هم با یک استاد بدترین شنکنجه برای یک دانشجو از نژاد ستیغ میباشد، گرفتن کوئیز وخالی دادن ورقه نیز آخر ضد حال است..
پناه بردن به بوفه و خوردن چایی داغ با شکلات و سربه سر گذاشتن بچه ها از دیگر تفریحات سالم این روز است..
ستیغ ساعت دو بعد از ظهرکلاسش تمام میشود و بعد با یک لشکر خداحافظی میکند و با مابقی لشکر هم تا سر کوچه پیاده می آید ، در ضمن خوردن محکم توپ به سر ستیغ توسط گروهی از دانشجویان مملکت از تفریحات مفرح این روز است..
ستیغ طبق معمول گرسنه است به خانه می آید و غذا میخورد .. باز هم با یک لیوان چایی به کامپیوتر بیچاره گیر میدهد..
نماز میخواند، هوس میکند فال پاسور بگیرد ، متعاقب آن حافظ میخواند ، و بعد میخوابد ، خواب میبیند ..
بعد از ظهر هم هرکسی برایش زنگ میزند دلش گرفته است ، وستیغ مجبور میشود مدام مسخره بازی در بیاورد تا دل آنها باز شود ولی نتیجه ای نمیدهد و میزان قابل توجهی فحش میخورد .
الویه درست میکند ، به دور از چشم خانواده با دست میخورد ، و این هم یکی از تفریحات سالم است.
ساعت تازه هشت شب است و ستیغ وقت زیادی دارد تا به این تفریحات سالم ادامه دهد..
پ .ن: خداییش چرا اینقدر جمعه ها دلگیره.. کسی دم دستش دیازپام نیست یه جعبه واسه من بفرسته..

|

Monday, April 11, 2005

دوست ستیغ عروس شد

بپر بپره ، بپر..
من نمیپرم ، بپر...
یه آهنگ باحاله بادا بادا ،یه عروس خوشگل که مثله فرشته ها شده ، یه داماد خوش تیپ ، یه عالمه فامیل کنجکاو که از سر جاشون بلند میشن و به عروس و دوماد تبریک میگن..
و ما تازه باور میکنیم که دوستمون عروس شد رفت خونه بخت...
گل به سر عروس یالا دامادو ببوس یالا ، داماد تو رو بوسیده غنچه لبتو چیده.....
و عروسی تموم میشه...
پ.ن : بابا مگه ادم یکشنبه هم عروسی میکنه ؟!

|

Saturday, April 09, 2005

چشم ، چشم ، دو ابرو

- تا حالا شده بخوای چشماتو ببندی و برگردی عقب؟
- من میخوام چشمامو ببندم ، ولی نمیدونم با این کار برمیگردم عقب یا نه؟
- تا حالا شده تو آینه نگاه کنی ، و دنبال یه نگاه مهربون که تو چشمت جا مونده بگردی؟
- بابا بیخیال !! من کور شدم ، هیچی ام پیدا نیست..
پ - ن: گشتیم نبود.. بابا ! نگرد نیست

|

Friday, April 08, 2005

یه گپ بزرگانه

من بودم وخدا !!دلم میخواست باهاش حرف بزنم ، دنبال یه سوژه میگشتم که سر صحبتو وا کنم..!!
- میتونم یه سوال بپرسم؟!
+ بپرس.
- چرا آدما هر چی بزرگ میشن غمگین تر میشن.. حتی با اینکه میخندن یه چیزی ته دلشون هست..!
+ شاید واسه اینه که عاشق میشن..!!
- نمیشه عاشق بود و دپرس نبود..؟!
+ میشه.. ولی همه دوست دارن از بهترین لذتی که من تو وجود ادما به ودیعه گذاشتم این طوری استفاده کنن..!!
- تا حالا عاشق شدی؟!
+ آره..
- بعد چیکار کردی؟!
+ دنیا رو آفریدم.. زمین وکوه ، درو دشتو ، ادما رو.. وبهترین چیزها رو خلق کردم..
و من تو بچگی خودم غرق شدم..!

|

Sunday, April 03, 2005

سیزده بدر هم بدر شد

تار میزدم
پیچک هایت دور تارم پیچید
و صدایم پاره شد..!
من نه!
دلم نه!
تارم اسیر تو شد!
فرزانه باقری
******************
عید هم اومد و رفت.. امسال همه چی متفاوت بود.. از لحظه سال تحویل گرفته که برق نداشتیم و دعای تحویل سال رو تو دلمون زمزمه کردیم.. و بازم قرآن باز کردم وقسمش دادم به همه ادمای خوب که از من پیشش عزیزترن ویه جورایی سبیلشون کلفت تره وخدا بیشتر قبولشون داره جواب سوال منو بده.. خوب در اومد و من نفهمیدم چرا ؟!!
همدان رفتیم.. بیشتر از اونی که فکر میکردم خوش گذشت.. اقامت دو روزه تو یه خوابگاه دانشجویی و مثله اونا زندگی کردن.. خوندن حاشیه دیوارها وزمزمه چیزهایی که یه روزی تو تنهایی و غربت گوشه دیوار یادداشت کرده بودن..
فکر میکنم بهتره واسه ارشد اصلا رشت نزنم.. دلم میخواد یه تجربه دور از خونه بودن رو داشته باشم.. دلم واسه غربت جمعه شب بارونی تنگ شده....
غار علی صدر زیباترین چیزی بود که تو کله زندگی 22 ساله ام دیدم.. فوق العاده بود.. قشنگ و رویایی.. یه نماد جاری از قدرت اون خدایی که خیلی بزرگه.. تا نبینین نمیدونین که من چی میگم...مقبره بو علی سینا و بابا طاهر و گنج نامه و شیر سنگی هم چیزهای جالبی بودن.. و منو دلتنگ دیدن حافظیه شیراز میکرد..
خشکی فوق العاده اون ور آدمو واسه هوای مرطوب شمال دلتنگ میکرد.. شبهای سرد وپر ستاره..مناطق محروم.. بچه هایی که پا برهنه بودند.. نبودن آب به اندازه کافی..جاده های کج وکوله.. و خونه های خشتی نصفو نیمه..
و ساعتهای طولانی تو ماشین بودن.. ویه عالمه وقت اضافی که به دور از نگاه دیگران بشه چشمها رو به جاده دوخت و فکر کرد...و تو رویایی که سرو تهش معلوم نیست غرق شدن..و آروم آروم از سطح ماشین و آهنگی که داره پخش میشه فاصله گرفتن و تنها با یه ترمز شدید و بعد یه جریمه 20 هزار تومنی واسه سرعت غیر مجازبه دنیای عادی برگشتن..
روزهای آخر عید هم به دید بازدیدهای باقیمونده گذشت..
و حسن ختام عید هم شد یه جمع کوچیک از بچه های ام . ان . دی کلاب ...
و هزاران خاطره جدید که تا الان نبود.. و نمیدونم تا کی تو ذهنم پر رنگ با قی میمونه.. ولی هنوزهیچی نشده یاد آوریش منو دلتنگ میکنه ومانع درس خوندنم میشه..
******************
استفاده از اینترنتم تا حدود دو ماه آینده محدود میشه.. چون میخوام گوشی بخرم.. و مجبورم یه خورده خرج های اضافی رو سانسور کنم..و قطعا مجبورم بیشتر به درس و مشقم برسم تا استفاده ازاینترنت از سرم بیفته....
******************
پرده ها را برداریم:
بگذاریم که احساس هوایی بخورد.
بگذاریم بلوغ زیر هر بوته که میخواهد بیتوته کند.
بگذاریم غریزه پی بازی برود.
کفش ها را بکند و به دنبال فصول از سر گلها بپرد.
بگذاریم که تنهایی آواز بخواند.
چیز بنویسد.
به خیابان برود.
سهراب سپهری

|