Your browser doesn't support EMBED, but you can still listen to the background sound of this page by<A href="http://enno.blogspot.com/bgsound.mid"> clicking here.</A>

اين وبلاگ گاز مي گيرد

Monday, May 30, 2005

بارون بارونه زمينا تر ميشه..


smoky
Posted by Hello
در گشودم : قسمتي از آسمان افتاد در ليوان آب من
آب را با آسمان خوردم....

|

Sunday, May 29, 2005

********
معين و غير معين فرقی ندارد می آيد..
يک روزی هم می رود..
در انتها باز هم علی ميماند و حوضش
********
فرقی هم میکند که رای میدهم یا نه..
رای ميدهی..
رای ميدهد..
رای ميدهيم..
رای ميدهيد..
رای ميدهند...
و به اين ترتيب همه چيز به گند کشيده ميشود..
********
پ.ن:ياد اون ۲ خردادی که من واسه اينکه يه ماه سنم کم بود نتونستم رای بدم به خير.. چی بگم.. فرقی هم ميکنه..
پ.ن: بازم بگين ما رشتی ها بخار نداريم...:دی

|

Sunday, May 22, 2005

خاله سوسکه

یکی بود یکی نبود..
خاله سوسکه چادرشو سر میکنه .. و راه میوفته ....
.....
خاله سوسکه میگه موقع دعوا منو با چی میزنی..؟!
موشه میگه یه دونه با این دمم آروم میزنمت..
و مثله همه قصه هایه هندی میرن خونه بخت..
و من طبق معمول دلم برایه قصابه و خیاطه هو مابقی عوامل داستان میسوزه.. که خداییش تکلیفشون چی میشه..
پ.ن: ستیغ چادرشو سر میکنه و راه میوفته ..: دی
یک جمله فلسفی از ستیغ : اگر خاله سوسه و آقا موشه هر شب راس ساعت 9:50 دقیقه هزار راه نرفته را میدیدند هرگز چنین کاری را نمیکردند..
تکبیر...
اضافات: امروز گیر دادم به فیلم هندی اساسی.. چیزی دم دستتون هست بفرستین بیاد.. :دی

|


kohrobar
Posted by Hello

|

بویه امتحان میاد

درسم که زیاد میشه به همه چی علاقمند میشم..
دلم میخواد هر روز آشپزی کنم.. کیک بپزم.. ظرف بشورم.. با مامانم سبزی پاک کنم..
دلم میخواهد این گوشی تلفن رو پایین نزارم.. ساعتها با دوستام حرف بزنم..
دلم میخواد هر دقیقه واستم جلویه آینه و ابروهامو تمییز کنم..یه مدل دیگه آرایش کنم برم بیرون..
دلم میخواد لم بدم رو تخت .. وبه سقف نگاه کنم تا خوابم ببره.به حافظ گیر بدم که چرا جواب نمیده..
دلم میخواد بشینم پایه کامپیوتر و با دوستام چت کنم.." کی میگه من اینویزم همیشه؟!"
دلم میخواد تمام کتابها و مجله های زرد دنیارو رو بخونم.. و واسه عشقهای الکی تو این مجله ها قلبم تاپ تاپ بزنه..!
دلم میخواد مزخرفترین فیلم ها رو ببینم.. از همون فیلم هندی ها که اخرش همه به همه میرسن..
دلم میخواد صدا رو تا آخر ببرم بالا .. و یه ساعت برقصم جلویه آینه.. و قر بدم.. و عرقم در بیاد..و خونه رو بزارم رو سرم..
دلم میخواد زنگ بزنم بچه ها رو جمع کنم بریم دریا و تا شب دور هم باشیم..بریم کوه …قلعه رود خان.. کوه روبار.. للندیز..
وای که چقدر دلم لک زده واسه وبگردی و ولگردی و ..
خداییش من این روزها به همه چیزو همه کس علاقمندم الا جزوه های خودم.. دارم کم کم خطرناک میشم..


|

Monday, May 16, 2005

اساتید


Asatid Posted by Hello
اینم عکس معلمهای خوبم تو دوره دبیرستان.. اینا ماله چند دورن.. تو دوره جوونی و تسبیح گردونی معلم 3 تا داداش بزرگام بودن.. تو دوره پیری هم شدن معلم من..
این اقا از سمته راست اولی هم ،استاد ولی الله اردشیریه.. بهترین معلم فیزیک استان گیلان.. که همه بچه هایی که از شمال راهی بهترین دانشگاههای ایران شدن خودشون رو مدیون ایشون میدونن..
یه معلم شاد .. سرزنده.. مهربون.. شیطون..
سه سال پیش فوت شدن.. وپنج شنبه سالگردشونه..
یاد کلاس فیزیک بخیر.. که اقای اردشیری همیشه به خاطر شیطونیهام خودکار میذاشت لای انگشتام..و میگفت * کور* تو کدوم خونه رو میخوای خراب کنی؟!
دنیایه کوچیکیه.. فقط خوبی میمونهو و بس.. تا حالا فکر کردی که مرگ چقدر بهت نزدیکه.. ؟!
*: دختر در گویش گیلکی

|

Sunday, May 15, 2005

ستیغک

نوشتن مثله زایمان کردن است ، اگر خیلی طول بکشد مادرو فرزند هر دو میمیرند. پائولو کوئیلو
و من این روزها ذهنم از همه چیز خالیه..!
نمیدونم اسمش چیه؟ ویا حسش چیه؟ انگاری تو مغزم هیچ چیز قشنگی نیست که بهش فکر کنم.. خسته ام..خسته.. !
خلا..! و یا چیزی شبیه اون.. خودم هم نمیدونم چه مرگمه..طبق معمول میخندم و هیچ کی هم نمیفهمه..!
و من برای فرزندم نگرانم.. مادر رو بیخیال..
پ.ن: حالا اسمشو چی بزاریم..: دی

|


براي اطلاع از برنامه به اينجا مراجعه بفرماييد .

|

Friday, May 13, 2005

مقصر کیه؟

دو بعد از ظهر روز جمعه " دانشگاه ":
کلاس تمام میشه.. میزنیم بیرون..
آویزونیم.. رنگها پریده.. هیچ کی حال نداره یه سری به آینه بزنه..! صدای خودمو میشنوم که میگم: بچه ها گرسنمه.. معطل نکنین.. میزنیم بیرون..
دو نیم بعد از ظهر روز جمعه " سر خیابون " :
ماشین ها پشت سر هم نگاه میدارن.. اما یکی هم قابل سوار شدن نیست..!
مقنعه ها رو میکشیم پایین تر.. ول کن نیستن..
اخم هامون گره میخوره..
کمی جلوتر از ما یه زانتیا جلویه یه دختر می ایسته.. و داد میزنه 25 تومن..
دختر سوار میشه..
کمی بعد یکی دیگه..
و بازی تکرار میشه...و ..
سه بعد از ظهر روز جمعه " سر خیابون " :
اتوبوس میاد .. سوار میشیم .. گرمه.. ولی بیخیال.. لااقل این هفته هم سالم میرسیم...!
پ . ن: مقصر کیه؟! اونی که میخواد تو جوونیش زیادی حال کنه؟! یا اونی که خودشو اینقدر ارزون میفروشه؟!

|

Thursday, May 12, 2005

یه فین اساسی

تو رو خدا مواظب خودتون باشین.. به خدا هر بار عکس مجتبی سمیعی نژاد و محمد رضا نسب عبداللهی رو میبینم دلم میگیره.. از تصور اینکه یه بار بیام تو وبلاگم از یکی تون بنویسم و از همه کمک بخوام که امضا کنن حالم بد میشه..
میدونم دونستن خیلی چیزها و اعتراض نکردن کار بدیه .. ولی موضوع اینه که بعضی بازیها خیلی خطرناکه.. یکیش همین سیاسته.. وقتی میگیرنت بهت همه چی رو نسبت میدن.. به اینا که میگن شماها مرتدین ومیخوان به جرم ارتداد مجازاتشون کنن..
تو رو خدا مواظب خودتون باشین.. دوباره امروز عکس اینا رو دیدم وکلی غصه خوردم..
اول ببین چیزی که دارین بابتش مبارزه میکنین چقدر ارزش داره.. اگه ارزش اینو داره که همه سالهای جوونیتون رو پشت میله های زندون بگذرونین.. بسم الله..اگه دوس داشتین یه سر اینجا بزنین.. بخونین وامضا کنین..
پ .ن : من عمرا مجلس ختم کسی شرکت نمیکنم.. حلوا هم درست نمیکنم.. گفته باشم..
پ. ن: کسی دستمال کاغذی دم دستشه.. دماغم داره سرازیر میشه.. کی میگه من گریه میکنم.. دختر گنده که گریه نمیکنه..!

|

Wednesday, May 11, 2005

تجارت الکترونیکی.. خوب یا بد؟
این روزها همگام با درس و سرگرمی های بیخود فراوانی که دارم این همایش هم بلای خانمان سوزی شده که به جانم افتاده .. باید تا شنبه طرح این همایش تکمیل و به خانه جوان فرستاده شود .. وتا اوایل خرداد نیز این همایش برگزار شود..
خودم هیچوقت به این نوع از سرمایه گذاری علاقه ای نداشتم و ندارم.. ولی چیزی که هست میگویند " بزرگترها" که ارز از مملکت به سرعت خارج میشود و باید جایی جلوی آن را گرفت واین روزها هم گیر داده اند به گلد کوئیست و ای. بی . ال .. مابقی..
در هر صورت ما هم وارد این بازی شده ایم.. طبق معمول ناخواسته و اجرای این همایش هم به من داده شده است و من اصلا آمادگی ندارم.. هنوز مزه همایش ریاضی پارسال زیر دندانم هست.. و یک تپق اساسی که زده بودم و خودم هم همگام با رییس دانشگاه و اساتیدم خندیده بودم..
اما انگار این جا موضوع جدی تر است .. کله ها گنده تر است.. و سختی کار چند برابر..
در ضمن اگر خودتان در این تجارت الکترونیکی شرکت کرده اید .. خوشحال میشوم اطلاعاتتان را در اختیارم بگذرید..
پ . ن: من حال ندارم.. یکی بیاد من بهش یه خورده گیر بدم..گیرم داره به شدت میره بالا .. دلم میخواد جیغ بزنم.. موی یکی رو بکشم..
پ . ن:یکی بیاد یه حرف تازه تر بگه.. حس میکنم همه وبلاگها یکنواخت شدن.. یکی بیاد همه چی رو متحول کنه..

|

رویا

دخترک چشمهاشو رو هم فشار میده ، و از خدا میخواد که بخوابه و دیگه هیچ وقت از خواب بیدار نشه..
آخه تو خواب تنها جایی بود که شاهزاده قصه همیشه دختر فقیرو میخواست..!

|

Sunday, May 08, 2005

....

یادمه یه جایی خونده بود _ یادم نیست کی !_ که خدا وقتی صدایه یه بنده اش رو دوست داشته باشه حاجت اون بنده اش رو دیرتر میده تا اون بازم از خدا بخواد..
و من این روزها حس میکنم که بیشتر از همیشه خوش لهجه و خوش صدا شدم..!
پ. ن : آئوووووووو ! این جوری که داره پیش میره من عمرا فوق قبول بشم..! و درسای این ترم و پاس کنم و ..
**********
طرز تهیه پای سیب از وبلاگ پونه عزیز که لطف کرد واسه خاطر من گذاشت تو وبلاگش..
**********
سکوت ، گاه هزاران معنی دارد که از گفتن بر نمی آید.."منتسکیو"

|

Saturday, May 07, 2005


ÇäÇÑ Posted by Hello

|

Thursday, May 05, 2005

!!!!!!

مدتها بود که زندگی را جدی میگرفتم..
طفلی دلم برایش میسوزد..
از امروز شل تر میگیرمش.
**********
رفتم پایتخت و برگشتم.. کتاب هم خریدم.. خوب بود.. هوا هم زیاد آلوده نبود.. فقط روپوشم از سفیدی افتاده و به سیاهی میل میکنه..!
**********
پ .ن : باجناق فامیل نمیشه... تهران هم شهر نمیشه..: دی
پ.ن: بیاین جدیت کنیم رشتو بکنیم پایتخت.. آفرین..ترو خدا..

|

Tuesday, May 03, 2005

سفر به پایتخت

هی به من گفتن بیا نمایشگاه تهران و من ناز کردم و نرفتم..امروز تو کتابخونه بودم ، دیدم منو پیج میکنن.. ! رفتم دیدم اخوی ارشد بنده است..
گفت فردا ساعت 9 دارم میرم تهران تو هم میای..
منم طبق معمول لال شدم .. گفتم چشم..
ای خدا ابم کم بود.. نونم کم بود.. وسط این همه درس تهران رفتنم چی بود..
ن: ای خدا این بچه اخری ها رو چرا اینقدر مظلوم افریدی..؟!
پ.ن : تمام نمایشگاه تهران یه طرف.. راه براه بستنی.. سیب زمینی خوردنش یه طرف..

|

Sunday, May 01, 2005

دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید

خوابم میاد ، دفترو کتابمو جمع میکنم ، با بچه ها خداحافظی میکنم و از کتابخونه میزنم بیرون.. تو آینه نگاه میکنم .. خنده ام میگیره..!! عین بچه راهنمایی ها شدم..
سوار ماشین میشم.. راننده نوار رو بلند میکنه.. چشمامو میبندم..
این دختره این دختره که از همه دل میبره نگاش نکن ماله منه .. یه مانکنه...
میشنوم که کسی با راننده حرف میزنه وبهش یه نوار میده وازش خواهش میکنه که اونو بزاره.. چشمامو باز میکنم و با تعجب نگاش میکنم..
راننده با پوزخند نوارو عوض میکنه..
خیال نکن نباشی بدون تو میمیرم.. گفته بودم عاشقم خوب حرفمو پس میگیرم..
دختره یهو میزنه زیر گریه و جیغ میزنه و با عجله پیاده میشه..وشروع میکنه به دویدن..و ما رو با دهن های باز ناشی از تعجب تنها میزاره..
پ. ن : من حس میکنم گرمای تابستون نیومده داره تو رشت قربانی میده..
پ .ن : میگن دیوانگی هم عالمی داره.. نمیدونم یه روزی اون عالم رو هم امتحان میکنم یا نه .. ولی فعلا تو این عالم کار واسه انجام دادن زیاد دارم...
پ . ن : تو رو خدا میخواین دیوونه هم بشین یه جور ضایعی دیوونه نشین لطفا ..!
پ . ن : من که میگم طرف میخواست کرایه نده ، این جور کاراش فیلم بود..

|