توي اين دنياي بزرگي وقتي آنقدر كوچك باشي كه توي يك هيچ بگنجي خيلي سخت است..
بخدا بلد نيستم ناله كنم، آدم هايي كه مرا از دور و نزديك ميشناسند ميدانند كه چقدر جان سختم و چقدر اداي آدم هاي گنده را در مي آورم و هيچ وقت زير بار مشكلات شانه خالي نميكنم، ميدانند كه كم غبار اندوه روي چهره ام مي آيد و دير گريه ميكنم..
ولي امشب از آن شبهايي است كه اشكهايم بي اختيار دارد ميريزد وهر چقدر صورتم را روي بالش فشار ميدهم كه صدايم در نيايد نميشود...
نميدانم اين بغض را از كي توي سينه ام حبس كرده ام و نگذاشته ام بتركد ولي هر چه كه هست.. بدجوري سرش وا شده و دارد خودش را خالي ميكند، بخدا خودم هم نميدانم دليلش چيست.. شايد آدم هاي دورو برم ، شايد خودم.. شايد هم هيچ چيز..
ستيغ هم دلش ميگيرد، ستيغ هم ميشود كه نخندد، ستيغ هم ديوانگي ميزند به سرش، ستيغ هم به حرفهاي خودش كه موقع دلداري به تك تكتان ميزند ميخندد..
اصلا چه فرقي ميكنم من اينقدر ناراحتم.. فداي سرتان....اصلا نميدانم چرا دارم اينجا مينويسم، شايد چون كه عادت كرده ام فقط و فقط گوش باشم و كمتر خودم حرف بزنم حالا دارم اينجا مثل بچه ها بهانه گيري ميكنم...
من حالم بد است.. همين..دلم گرفته است.. همين.. بغض راه گلويم را بسته است.. همين.. مثله بچه ها دارم گريه ميكنم.. همين..حالم دارد از اين ستيغ كه اين همه ضعيف است به هم ميخورد..همين..
هر چند بلد نيستم سيستم نظر خواهي براي اين پست را حذف كنم اما شماها فكر كنيد حذف شده و نظر نگذاريد...
پ.ن: ترو خدا يك وقتي فكر نكنيد براي اراجيفي كه توي پست قبليم نوشته بودم ناراحت هستم..