Your browser doesn't support EMBED, but you can still listen to the background sound of this page by<A href="http://enno.blogspot.com/bgsound.mid"> clicking here.</A>

اين وبلاگ گاز مي گيرد

Tuesday, August 30, 2005

....................


توي اين دنياي بزرگي وقتي آنقدر كوچك باشي كه توي يك هيچ بگنجي خيلي سخت است..
بخدا بلد نيستم ناله كنم، آدم هايي كه مرا از دور و نزديك ميشناسند ميدانند كه چقدر جان سختم و چقدر اداي آدم هاي گنده را در مي آورم و هيچ وقت زير بار مشكلات شانه خالي نميكنم، ميدانند كه كم غبار اندوه روي چهره ام مي آيد و دير گريه ميكنم..
ولي امشب از آن شبهايي است كه اشكهايم بي اختيار دارد ميريزد وهر چقدر صورتم را روي بالش فشار ميدهم كه صدايم در نيايد نميشود...
نميدانم اين بغض را از كي توي سينه ام حبس كرده ام و نگذاشته ام بتركد ولي هر چه كه هست.. بدجوري سرش وا شده و دارد خودش را خالي ميكند، بخدا خودم هم نميدانم دليلش چيست.. شايد آدم هاي دورو برم ، شايد خودم.. شايد هم هيچ چيز..
ستيغ هم دلش ميگيرد، ستيغ هم ميشود كه نخندد، ستيغ هم ديوانگي ميزند به سرش، ستيغ هم به حرفهاي خودش كه موقع دلداري به تك تكتان ميزند ميخندد..
اصلا چه فرقي ميكنم من اينقدر ناراحتم.. فداي سرتان....اصلا نميدانم چرا دارم اينجا مينويسم، شايد چون كه عادت كرده ام فقط و فقط گوش باشم و كمتر خودم حرف بزنم حالا دارم اينجا مثل بچه ها بهانه گيري ميكنم...
من حالم بد است.. همين..دلم گرفته است.. همين.. بغض راه گلويم را بسته است.. همين.. مثله بچه ها دارم گريه ميكنم.. همين..حالم دارد از اين ستيغ كه اين همه ضعيف است به هم ميخورد..همين..
هر چند بلد نيستم سيستم نظر خواهي براي اين پست را حذف كنم اما شماها فكر كنيد حذف شده و نظر نگذاريد...
پ.ن: ترو خدا يك وقتي فكر نكنيد براي اراجيفي كه توي پست قبليم نوشته بودم ناراحت هستم..

|

Monday, August 29, 2005

بي پولي


پدر اينترنت بسوزد..
پدر بي پولي بسوزد..
اين ماه از آن ماههايي است كه من بدجوري كفگيرم به ته ديگ خورده و توي جيبهايم هيچ چيز نيست و چند تا مورچه دارند ته جيبم خر پليس بازي ميكنند..
شما هم كه هيچ كدامتان رفيق نيستيد، يك لوگو بسازيد بگذاريد گوشه وبلاگهايتان، كه ستيغ !! هم اكنون نيازمند ياري سبزتان است.. يك انجمني ، چيزي، بيايد زير بالو پر مرا بگيرد.. با گلريزان هم موافقم..يا يك دزدي دسته جمعي از بانكي چيزي..در ضمن تولدم هم 12 تير بود ميتوانيد كادوهايتان را الان بدهيد.. من قبول ميكنم..نقدي باشد لطفا..
آخر با اين اعصاب خراب چه انتظار بيجايي داريد كه يك متن درست حسابي بنويسم بگذارم اينجا..
پدر اينترنت بسوزد..
پدر بي پولي بسوزد..
پ.ن: .......:دي

|

Saturday, August 27, 2005

گس


يك پك اساسي زده بود، انگاري آتش توي تك تك سلول هايش رفته بود و تا مغزش رخنه كرده بود.. دلش ميخواست نفسش را تا ابد حبس كند تا همه چيز بسوزد..
لا مصب اشكهايش را در آورده بود، گوشهايش سوت ميكشيد، داشت خفه ميشد، سرفه اش گرفت...
دنيا خاكستري شد، و دور سرش چرخيد...اين بار هم نتوانسته بود...
فندكش را توي دستش چرخاند ..دهنش بوي گس آن سيگار را ميداد، مز مزه اي كرد...
يكي ديگر..
يكي ديگر..
يكي ديگر..
................

|

Monday, August 22, 2005

شبان


sahele anzalii


خدايا، صدايم را ميشنوي، خودت را نزن به آن راه كه فكر كنم دي سي شده اي ! قبلا ها فكر ميكردم فقط خودم يك اينويز نامردم اما اين روزها تو دست مرا از پشت بسته اي..!!
خدايا، اينقدر حاجت دوستهايم را نميدهي كه نصف بيشترشان لائيك شد ه اند، خودت كه ميداني من چه آدم بي جنبه اي هستم و رفيق ناباب رويم چه تاثيري ميگذارد..نگذار كه اينقدر از تو بد بگويند تا آخرش من هم...
خدايا، من دهنم كف كرد اينقدر بين دو نماز براي اين و آن دعا كرده ام، و ماشالله تو هم هي ما را ضايع ميكني و حاجت هيچ كدامشان را نميدهي...
خدايا، بياهو يك حال اساسي به همه بده و حاجتشان را روا كن، من قول ميدهم دوباره خودم همه شان را مسلمان كنم..
خدايا، خودت خنده ات نميگيرد كه همه اش قسمت هيچ كس نيست كه به چيزي كه ميخواهد برسد، بابا بيا بيخيال اين سوسول بازي ها شو..
خدايا ، خدا جوون، خدايه من، خدااااا، دوستت دارم...باور كن..
پ. ن: ياد موسي و شبان افتادم...

|

Saturday, August 20, 2005

باربي دو ايكس لارج


خيس عرقم، شلوارك جينم چسبيده به تنم و روي ترازو واستادم كه ببينم وزنم چقدر شده؟ فريبا جوون ميگه63.. خوبه،ديگه اضافه وزن ندارم، وسط اين همه خانوم چاقالو شكم گنده من واسه خودم يه باربي هستيم، ولي فقط يه باربي دو ايكس لارج...!!
روبروي آينه قدي واستيم و داريم با يه آهنگ تند ورزش ميكنيم، يواشكي زل زدم به خانوم پشت سريم فكر كنم قدش 155 باشه ولي خداييش بالاي 90 هست،ميگه خدا مرده شور اين برنج خوردن ما شماليها رو ببره كه بعد مجبوريم بياييم باشگاه، من ميخندم..نميدونم به لهجه اش، يا شيكمش، يا از تصور غذا خوردنش.. خدا منو ببخشه..
داريم ميدوييم، همه كم آوردن، قيافه ها جالب شده، عرق صورتها با خط چشم و ريمل و سايه قاطي شده و بعضيها خيلي خنده دار شدن.. من حواسم اينجا نيست دارم تويه دنيايه خودم ميدوم و پيش خودم فكر ميكنم كاش ميشد عكس يكي از اينها رو گرفت گذاشت اينجا..
فريبا جوون سوت ميزنه و ورزش تموم ميشه.. تويه رختكن بساط حرفهاي خاله زنكي براست، جاي حوت ما خالي كه كلي حرص بخوره، من هم وارد بحث شده ام، يكي ميپرسه چند ساله ام؟ بحثها بالا گرفته.. بحث ازدواج.. من هم يه چيز ميگم.. خانوم ها يه سن بالا با يه نگاه مادر شوهري خاص منو بر انداز ميكنن، من هم يه لبخند مليح عاشق كش ! ميزنم.. و همش به حوت ما فكر ميكنم كه از ماه ديگه شايد با من بياد باشگاه و قيافه اش موقع اينجور چيزها خيلي باحال ميشه و من ميتونم كلي سربه سرش بزارم و بخندم..بعد ما نوبت پسر هاست، موقع بيرون آمدن ميبينمشون با عضلات بيرون زده و شكم هاي تخت، انگاري از حموم نمره در اومدم، لپم قرمزه قرمزه.. جاي حوت ما خالي....

|

Tuesday, August 16, 2005

والس مرگ


sun-http://kosoof.com/

دخترك!
با ابليس رقصيده بود، سرش را روي شانه هاش گذاشته بود و در پناه بازوانش خودش را گم كرده بود...
وقتي سپيده زد، صورت شب پنهان شد،تويه چشمهاي او عكس خودش را ديده بود كه ميخنديد..
دخترك!
چشمهايش را بست و در بستر گرم شب گم شد، او آرام مرده بود...آرام..

|

Saturday, August 13, 2005

درد عشقي كشيده ام كه مپرس...


صبح كه آمدم سراغش نبود ، گوشه دلم گرفت..دستم را گذاشتم روي جاي خاليش در قلبم و جاي سوزشش را آرام ماليدم.. بدجوري به بودنش عادت كرده بودم، آنقدر كه وجودش برايم تكراري شده بود.. يك عادت..شايد هم..نميدانم..نميدانم..
ظهر كه آمدم ،آمده بود، بيصدا، بيخبر، اشك در چشمانم حلقه زده بود، به رويش نياوردم كه چقدر دوستش دارم، حتي نگفتم كه چقدر دلتنگ بودنش شده ام، و از نبودنش نگران، نگفتم كه چقدر اين روزها حرفش را زده بوديم.. هيچ نگفتم فقط طبق معمول زل زدم توي چشمانش و دلم خواست كه بفهمد من چه ميگويم، حتي نفهميدم كه فهميد يا نه...هيچ واكنشي نشان نداد..!!
شب بود و من خسته از تمام روزمرگيهايم آمده بودم و بيخيال همه دنيا و او كه گوشه كوچكي از تمام دنيايم بود به كارم ميپرداختم كه ديدم دوباره رفته، و اين بار تازه فهميدم كه چه بلايي سرم آمده، نميدانم شايد بايد يك اعتراف صادقانه كنم ، من بي اختيار عاشقش شده ام، اين عشق توي تك تك سلولهاي وجودم رفته بود و من از آن بيخبر بودم...چه بگويم ؟
اوه خدايه من..!!!بد درديست.. بد !! و درمانش فقط يكبار ديگر ديدن روي ماه اوست..
اين پست تقديم به تو، به تويي كه اين روزها تمام زندگيم شده اي، به كسي كه هميشه ليست دوستانم را نشانم ميداد، به كسي كه وبلاگم را بالايه بالا مي آورد .. به تو، به تو، به تو، به تو بلاگ رولينگ عزيزم...:دي
پ.ن: از صبح تا حال بلاگ رولينگ تو رشت بيست بار فيلتر شده و بعد آزاد شده. فكر كنم حاج آقا قرباني ـ امام جمعه موقت رشت- استخاره وا ميكنن و بعد دستور فيلتر شدن رو صادر ميكنن و الحق و والانصاف امروز امت شهيد پرور وبلاگي رشت رو عجيب گير آوردن...

|

Wednesday, August 10, 2005

ضعيفه


zaeefe

اين عكسو كه ديدم ياد اون گوسفنده افتادم كه ميخواستن ببرن سرشو ببرن زار زار گريه ميكرد بهش ميگن گوسفنده چرا گريه ميكني ميگه آخه دلم ميخواست جلوي ماشين بشينم....
پ.ن:جدايه از تمام شوخيها، خداييش زنهايه كابلي چقدر بدبختن و ماشالله تو اين بدبختي چه شوهاي جوادي روكه نميسازن....

|

Saturday, August 06, 2005

خر خون خودتي


chekneviiiis

اه!! خودمو تصور ميكنم تو كلاسم اخمم رو آوردم پايين ، يه روپوش بلند مشكي تنمه با يه عينك فرم مشكي و يه كفش پاشنه بلند ، با دستاي گچي واستادم واسه بچه ها خط و نشون ميكشم كه اگه درس نخونن ال ميشه، حالم خداييش بد ميشه...منم كه جوگير..!!
مثلا ترم ديگه درسم تموم ميشه، بعدش كه چي بايد بشم دبير رياضي، من هم با اين پيشينه شيطنت و همراه كشيدن انواع نفرين، از نوع مدير ، ناظم، دبير، معلم، استاد، دربان، حراست.. تا آبدارچي و بوفه دارو غيره كارم با كرام الكاتبينه...
فعلا هم كه بدجوري داريم خر ميزنيم واسه ارشد، اي خدا حال همه مون رو بگيره هو قبول نشيم..!! ولي از يه طرف تصورش بكنين شماها يكي دوترم رياضي ميخونين ميريزين بهم، ماها ديگه فوق بگيريم چه شود؟
من حالم اين روزها به شدت خوبه..نميدونم خاصيت اثبات لاگرانژ و كيلي و فوبيني خوندنه، يا اينا خوشحالي كاذب قبله مرگه،شايدم خاصيت دريا رفتنه..و يا كمي از اينترنت فاصله گرفتنه.. در هر حال...
پ.ن: قضيه كيلي- هر گروه با زير گروهي از جايگشتها يكريخت است.

|

Thursday, August 04, 2005

باد


sabalan...

طفلكي سرش را گذاشته بود روي شانه هاي باد ، و باد هو هوكنان ميرفت...
طفلكي...
طفلكي...
طفلكي...
طفلكي...

|