Your browser doesn't support EMBED, but you can still listen to the background sound of this page by<A href="http://enno.blogspot.com/bgsound.mid"> clicking here.</A>

اين وبلاگ گاز مي گيرد

Tuesday, September 27, 2005

آدم ميكشم در راه رضاي خدا.. قربه الي الله


دور دوفرمونه: نگاه كن حواست بايد به گاز و كلاچ باشه، حركت ، اول فرمون منتهي اليه چپ ، بعد در انتهايه حركت فرمون تا آخر راست، يه نيش ترمز ، بعد سريع دنده عقب، فرمونو تا آخر به راست ميچرخوني ، مياي عقب، و بعد هم يه دوركامل به چپ ، سريع دنده يك، و ويژژژ ميري.
خلاصه دارم اين گواهينامه رو ميگيرم، اينقدر دوستان و آشنايان ، لطف دارن كه هر چي اصرار ميكنم ، نه ترو خدا آموزشم ساعت 7 صبحه سخته، هيچ كي به گوشش نميره.. يه جورايي كه دو دو تا چهار تا ميكنم ميبينم همه شون حال ميكنن كه خودشون گواهي دارن ومنه خنگ بعد 5/1 سال ثبت نام دارم تازه گواهي ميگيرم...
خلاصه اينكه كلي حال ميده ! ساعت 7 صبح تو بلوار گيلان با پيكان ، با سرعت 20 كيلومتر در ساعت اونم با دنده يك، نهايتش كلي منت بكشم برم دنده دو، تا در مقابل بچه هاي بلوار كه دارن ميرن دانشگاه كمتر ضايع بشم..آي..اين دردو به كي بگم..من عقده اي شدم..
توي بزرگراه كه ميرسيم ، يه زانتيايي فلان فلان شده، احساساتمو جريحه دار ميكنه .. و خلاصه من رخصتو ميگيرم كه برم دنده 3 و بعد 4 كه حالشو بگيرم، بماند كه افسر نگه مون ميداره و ميگه كسي در حين آموزشه نبايد 100 تا سرعت بره.. آي.. من اين دردو به كي بگم... من عقده اي شدم..
خلاصه اينكه بزودي تعداد آدم هايي كه ميخوان قيافه جدي منو موقع رانندگي ببينن زياد ميشه، قراره يه مينيبوس بگيريم..همه دوست ها، هم دانشگاهي ها رو جمع كنيم.. ساقدوش پيكان تحت آموزشمون كنيم..آي من اين دردو به كي بگم.. من عقده اي شدم..
چرا نميشه لايي كشيد؟ سبقت از راست چرا غير مجازه؟ چرا دنده عقب مورچه اي بايد برم، من دلم ميخواد تو مينبيوس پشتي سوار شم؛ مره لوچان نزن ميرم تي لوچان ره؛ بخونم..حالا بندرياش....تو عروس بندري.. اها اها اهااها ؛ اها اها اها اها... من اين دردو به كي بگم...من عقده اي شدم...

|

Saturday, September 24, 2005

just for kidding


خدمت حجه الاسلام حاج آقا ... رسيديم كه چند سوال در مورد روابط با جنس مخالف از ايشون بپرسيم..
*************
ستيغ خانوم: حاج آقاي سوالي كه واسه من مطرحه اينه اصولا جنس مخالف چيه؟ و ارتباط با اون درسته يا نه؟
حاج آقا: اصولا جنس مخالف از لحاظ شرعي مورد دارد و واجب كفايي در ترك آن است.. مگر اينكه قبل از هر نوع ارتباطي صيغه خوانده شود.
ستيغ خانوم: حاج آقا منظورتون چه نوع ارتباطيه؟؟
حاج آقا: في االباب مثال ؛ در دانشگاه جنس مخالف با نقشه قبلي به شما نزديك ميشود و در يك عمليات انتحاري از شما تقاضاي جزوه درسيتان را ميكند!! ( استغفرالله ) و براي اينكارشيطان او را وسوسه ميكند كه شما را نگاه كند؛ واين يعني اسلام در خطر است؛ حالا اگر از بار اول صيغه خوانده شود ديگر مشكلي پيش نمي آمد.
ستيغ خانوم: يعني هر كسي به ما نزديك ميشه؛ حتي اگه ميخواد ساعت بپرسه.. ما تقاضاي عقد موقت كنيم.؟
حاج آقا: واجب كفايي است؛ و ترك آن باعث خسران، نقمت، بلا، بدبختي است.
ستيغ خانوم: حاج آقا، ارتباط با دختر، تحت عنوان آبجي چه حكمي دارد؟
حاج آقا: آبجي يكي از عوامل موهوم آمريكاي جنايتكار است، كه باعث بيراهه رفتن جوانان ميشود. اينكه آدم دختر مردم را به چشم خواهر و مادر ببيند چيز بدي نيست، اما در كل آبجي كلمه سخيفي است . و واجب كفايي در ترك آن است.
ستيغ خانوم: ممنون از لطفتون كه تو مصاحبه ما شركت كردين..
حاج آقا: من الله توفيق...

|

Wednesday, September 21, 2005

مرگ

چاقوی بی ضامنش را توی دستش تابی داد.و زل زد توی چشمهای پسر. رگ غیرتش محکم تر از همیشه میزد. بی اعتنا به چشمهای مضطرب دختر که او را به چهارده معصوم قسمش میداد به سمت پسرک حمله برد. دنیا دور سرش چرخید. خودش را دید که توی خون غلت میخورد... همه چی تاب برداشته بود.. آن چشم های عسلی.. چادر لرزان دختر توی گرمای تابستان.. عطش بوسیدن.. نامه های پر غلط بی جواب... تکرار تمامی این روزهها........ متلک گفتن پسرک جین پوشیده ای توی کوچه.. در آوردن چاقو.. و ضربه ای که خودش هم نمیدانست به کجایش خورده.. خون.. بوی گس مرگ.. چشمهای عسلی..و............

|

Sunday, September 18, 2005

چیپ ترين پست دنيا

کامپيوتر بدون ؛ ورد ؛ و فارسی نويس مثله قيمه بدون ليمو عمانيه!! اصلا مثل فسنجون بدون گردویه..!! بزار راحتت کنم مثل پیتزایه بدون سس خرسیه...!!
و تنها کاربردش اينه که مسنجرو وا کنم وبشينم با يه نفر گپ بزنم و يا آهنگ گوش بدم.. و يا..
و حس ميکنم کم کم اعتيادم هم داره برطرف ميشه و ميتونم يه خورده از کامپيوتر فاصله بگيرم.. هر چند آدمی که يه بار معتاد شده دوباره هم ميتونه معتاد بشه .. اونم با اين همه رفيق معتادی که من دارم..
همين...

|

Monday, September 05, 2005

تخم مرغ شانسي


نه نه، برو عقب تر..اينجا كه هستي خوب نمي بينمت..
نه نه، كمي عقبتر..اينجا كه هستي صداي قلبت مرا آزار ميدهد..
نه نه، پشتت را نگاه نكن، لطفا ! فقط برو عقب تر..
اينجا كه هستي بوي عطرت توي مغزم غوغايي به پا ميكند..
اينجا كه هستي آنقدر توي من گم ميشوي كه من خود، خودت را نميبينم..
اينجا كه هستي واژه ها را كم مي آورم، برو عقب تر..
چه شد؟ با سر خورده اي زمين..؟
من از آدم هايي كه زل ميزنند توي چشمم و هر چه ميگويم انجام ميدهند متنفرم عزيزم.. برو گم شو..
پ.ن: به آدم هاي دور و نزديك دور و برم نگاه ميكنم.. گاهي حس ميكنم دوره عشق هاي آرماني و آسماني به پايان رسيده.. انگاري بازي دادن ديگران كارلذت بخشي است.. نميدانم به امتحانش مي ارزد يا نه؟
پ.ن: فلسفه نبافيم ، كه نه اين طوري نيست، هر كسي كه در موضع قدرت قرار ميگيرد، يك جوري از بازي دادن لذت ميبرد...
پ.ن: با يكي از دوستان داشتيم صحبت ميكرديم، حرف دوست دخترشون وسط اومد، كه خيلي دوستش داره ولي تاحال بهش نگفته.. پرسيدم چرا نگفتي..؟ گفت: ناراحت نشي ها! شما دخترها خيلي بي جنبه اين.. خر ميشين اگه بهتون بگيم دوستتون داريم...جالب اينجاست كه من عكس اين قضيه رو هم شنيدم.. يعني جوان هاي جامعه ما مدام فكر ميكنن كه اگر محبت كنند كسي اين وسط خر ميشه و اين جاي تعجب داره...

|

Friday, September 02, 2005

زندگي


باز هم بيخوابي به زده سرم، كسي بيدار نيست.. چراغ هاي روشن بچه ها توي مسنجر به من چشمك ميزند، چقدر دلم ميخواهد بروم جلو ولي بيخيال، حتما خودشان مشغول صحبت با يك نفر ديگرند، شايد اگر چيزي بخورم خوابم بگيرد، يخچال را زير و رو ميكنم، انگاري تويش هيچ چيز نيست، اصلا نميدانم دنبال چه ميگردم، دلم يك برش پيتزاي سرد ميخواهد،بايد برگردم اينجا خبري نيست، يك شليل ميگيرم توي دستم و مي آيم بيرون.
صداي خرو پف بابا مي آيد و نفس كشيدن آرام مادر..اين يعني زنده اند، اين يعني اطمينان، اين يعني اينكه.. چقدر عاشقشان هستم..زل زده ام به قيافه هاي معصومشان توي خواب، چقدر خسته به نظر مي آيند، شوخي نيست، بزرگ كردن 6 تا بچه..آن هم با اين همه تفاوت سني بين بچه اول و اخر، 20 سال..
بابا سالهاست خياطي ميكند، كت و شلوار مردانه ميدوزد ، خودش تا كلاس ششم درس خوانده ، اما افتخار ميكند كه تمام بچه هايش تحصيلات دانشگاهي از بهترين جاها را دارند.. چشم هايش حالا به قوت سالهاي جواني نيست ، اما هنوز انگشتدانه را دستش ميكند و كت و شلوار ميدوزد، يادم هست كوچكتر كه بودم خجالت ميكشيدم بگويم بابايم خياط است، چون باباهاي دوستهايم خياط نبودند، اما حالا افتخار ميكنم، به برادرهايم، به خواهرم، به پدر و مادرم، به خودم...
مادر تكاني ميخورد،ميترسم بيدارشان كنم، مي آيم روي تختم و بازخوابم نمي آيد.. چراغ هاي روشن مسنجر بدجوري چشمك ميزند..

|

Thursday, September 01, 2005

من از ديار تركان مي آيم


jadeye astara

دستمال من پشت درخت آلبالو گم شده، خبر داري؟ نه نه.. پس تو خر من هستي..!! تو رفتي بيرون.. من گرگم...
پ.ن1: ديروز آستارا بودم ، ياد تك تكتان افتادم، خيلي هاتون ..خوب بود..نرگس، وقتي رسيدم انزلي يادت آوردم..
پ.ن2: من حالم خوب است، يعني بايد خوب باشم، يعني اگر نباشم بد است، يعني من چه مرگم هست كه بد باشم، يعني غلط ميكنم كه بد باشم، يعني چه بايد باشم كه بگويم خوب است، يعني خل شدم رفت، يعني دارم چرت ميگويم،يعني دارم زر مفت ميزنم، يعني لوس شده ام.. يعني به زودي آدم ميشوم، يعني باور كنيد..
پ.ن3:اگر لبخند زدي بر خط زشتم..به جان حوت ما تند تند نوشتم..
پ.ن4: مخلص تمام برو بچ وبلاگي...و غيره وبلاگي..كه حرف ما دو قران حساب نكردند و برايم كامنت گذاشتند.. حال همه تان را ميگيرم..

|