Your browser doesn't support EMBED, but you can still listen to the background sound of this page by<A href="http://enno.blogspot.com/bgsound.mid"> clicking here.</A>

اين وبلاگ گاز مي گيرد

Wednesday, November 30, 2005

موجودی به نام مرد

مرد اصيل ايرانی : يعنی سبيل کلفت گوسفندی..يعنی شورت مامان دوز گلدار .. يعنی سينه سوخته رفاقت.. يعنی عشق آبگوشت و ديزی..يعنی تعدد زوجين.. يعنی عرق ( عرخ ) خور عربده کش.. يعنی پيژامه راه راه مشکی و سفید.. يعنی بوی گند عرق سگ مرده.. يعنی مرده جوکهای ناموسی..يعنی آخر غيرت و چاقو کشی...يعنی عند فردين و لوطی بازی برای دخترهای محل...
پ.ن: کاهش مردهای اصيل = کاهش آمار ازدواج = افزايش بيماری های روحی روانی در مردان
پ .ن: اين تحقيق توسط پروفسور آندرسون انجام شده و کاملا واقعی است!

|

Monday, November 28, 2005

جهندم


4 سالگی:...بار اولی نبود که به مادرش دروغ میگفت.. گفته بود به جون سرنده پیتی جای آمپولش را به پسرهای توی کوچه نشان نداده...
14 سالگی :...بار اولی نبود که به بی - افش دروغ میگفت.. گفته بود به جوون شهرام - کی توی کوچه اون پسر صورت جوشی رو نبوسیده..
24 سالگی :...بار اولی نبود که به نامزدش دروغ میگفت.. گفته بود به جون برد - پیت دیشب را توی خونه اون پسره بابی خله به صبح نرسونده..
34 سالگی :.. بار اولی نبود که به همسرش دروغ میگفت.. گفته بود به جوون مرحوم مادرم پیش از تو با کسی رابطه نداشته ام...
44 سالگی: بار اولی نبود که به بچه هایش دروغ میگفت...گفته بود به جون پدر مرحومشان نداشتن شباهت اونها با پدرشون کاملا اتفاقی بود..
55 سالگی : بار اولی نبود که به خودش دروغ میگفت..گفته بود به جون همسر سابقم پاک زندگی کرده ام..
65 سالگی : بار آخری بود که به خدا دروغ میگفت..گفته بود به جون اسرافیل همه اش تقصیر آقای سرابی بود...
نکته اخلاقی ورزشی: عزیزم از جهندم خدا که دیگه نمیتونی فرار کنی..

|

Saturday, November 26, 2005

قربانگاه

نميداند به قربانگاه ميرود
گوسفندی
که از پی کودکان ميدود
که عقب نماند.
پ.ن: به قربانگاه ميروم..سرم را ميگذارم روی سنگ..ميخندم.. يا چاقو نميبرد يا خدا گوسفندی را ميفرستد..
پ.ن: هم چاقو ميبرد.. هم خدا گوسفندی نميفرستد..دوره اين اعجازها گذشته..
پ.ن:میترسم.. بلند ميشوم..تکانی ميدهم به خودم..و حرکت ميکنم...
پ.ن: در انتظار معجزه بودن يعنی مرگ تدريجی..

|

Friday, November 25, 2005

عزراییل جون

مامانش میگه خدا هر کی خوبه رو میبره.. اصلا اینجور بچه های اکتیو موندنی نیستن..من مونده بودم اون همه انرژی رو از کجا می آورد.. این بچه یه دقیقه هم نمی نشست.. تمام وقت داشت چرت میگفت..می رقصید..شعر میخوند..دیوونه بازی در می آورد.. میخندید..اصلا الان که فکر میکنم یه جور آ نرمالی بود.. کارای غیر عادی زیادی میکرد..خل بود بچه ام..آخرشم مرد..همه با نگرانی نگام میکنن.. تمام ویژگی های منو داشت.. مورد بعدی منم..
پ.ن: منو حلال کنید اگه همیشه اینویز بودم.. خودم هم نفهمیدم دلیلش چی بود.. اگه کل انداختم.. اگه حرفهای خامم خاطر عزیزتون رو آزرد..( اینجا باید صدای گریه تون بره بالا...) از مال دنیا هیچ چی ندارم.. راه امامو ادامه بدین.مواظب باشین خون شهیدان پایمال نشه..هیچ کی حق نداره گوشیمو برداره.. اگه برداشتین لااقل آرشیوشو نخونین..تن منو تو گور نلرزونین...

|

Wednesday, November 23, 2005

يا حضرت رقيه

مردن آدم ها يک طرف..و اينکه هيچ کس حاضر نيست در هيچ مراسم عزايی در کنار من بنشينه يک طرف..ياد کلاسهای دکتر بی آزار می افتم که به محض کوچکترين لبخندی بيرون ميکرد.. يکی از بچه ها پيش يه حاج خانومی رفته بود و پرسيده بود که ما يه دوستی داريم که همش مارو ميخندونه ولی خودش نميخنده و امکان داره بيرون بشيم از کلاس چی بايد بکنيم.. اون خانومه هم گفته بود که از شر اون دوسته بايد به خدا پناه ببرين بعدشم تا خنده تون گرفت بگين يا حضرت رقيه..و حالا بچه ها توی مسجد صورتشون رو گرفتن و وسط هق هق گريه دارن میگن يا حضرت رقيه..!!

|

Sunday, November 20, 2005

!

جسدش را تحويل گرفتيم.. نگاهش نکرده بودم.. گريه ميکرديم..سرم درد ميکرد..خاطرات دوران ميکرد توی مغزم.. اتوبوس..مسجد لوشان.. نمايشگاه تهران.. آمده بود که خداحافظی کند ..ميرفت برای صعود علم کوه.. گفته بودم حرفه ای نيستم و صعود چند روزه نداشته ام ..به ریشم خندیده بود.. دور ميز توی حياط دانشگاه نشسته بوديم..همه بوديم..بطری دوغ خالی را گذاشته بوديم وسط و طبق معمول نيت ميکرديم و ميچرخانديم..اولين نفری که ازدواج ميکرد.. زن ذليل ترين.. پول دارترين.. اولين کسی که ميمرد.. مسخره اش کرده بوديم که آخرش توی علم کوه ميميرد.. خنديده بود..وحالا آمده بوديم برای تشييع خودش..انگاری فال بطریمان درست در آمده بود..دو سال گذشت.. و حالا سوم یکی دیگرمان است.. بعد ۹ روز توی کما بودن خلاصه پنج شنبه راحت شد.. کابوس نبودنش..صدایش.. آواز خواندنش.. گیتار زدنش را با خودش برد..دور مزارش بچه ها گیتار زدند.. شعرهایش را خواندند.. دست زدند.. گریه کردند..برايش اس ام اس خواندند........ نمیدانم چقدر مانده که من هم بروم پیش آن ها.. اما دلم میخواهد باور کنیم بیشتر از آنی که فکرش را بکنیم مرگ نزدیک است.. همین..من کمی حالم خوش نیست...بوی کافور تا مغز استخوانم رفته..

|

Saturday, November 19, 2005

نامردا

سوزان از تو و دوستانت بدم می آيد.. شما اذيتم ميکنيد.. تو و آليس و سارتج روزهايم را به هم ريخته ايد.. صبح هايم را با شما شروع ميکنم .. ناهارم را با ياد تک تکتان ميخورم.. و توی چرت های عصرم تنها قيافه نحس شماها را ميبينم.. امير تو را هم دوست ندارم.. شايد از همه بيشتر تقصير تو باشد.. که هر شب می آيی به خوابم.. به که بگويم که دوستتان ندارم...از دست شماها به که پناه ببرم...
پ.ن: مشغول خواندن کتاب ساختمان داده ها نوشته آليس هوريتز ..سارج ساهنی..سوزان آندرسون و ترجمه دکتر امير عليخانزاده هستم.. حالم از ريخت هر ۴تايتان به هم ميخورد.
پ.ن: بدجوری اين ترم آخری کفگير مغزم به ته ديگ خورده....

|

Tuesday, November 15, 2005

ارزو

زل زده بود به دختر کناريش.. و چشم از او بر نميداشت .. از آن دخترهای تيکه روزگار بود.. لوند.. دوست داشتنی.. با چشم های درشت مشکی..دماغ کوچک سربالا.. لپ های خوشگلی هم داشت.. يک چیز خوشگل قرمز هم توی دهنش بود.. هر چقدر نگاهش میکرد سیر نمیشد.. لامصب دخترک یک نیم نگاه هم به او نمی انداخت.. داشت کفریش میکرد.. گریه اش گرفته بود..ناگهان بغضش ترکید و شروع کرد به زمین و زمان فحش دادن.. مامانش آمد.. گفت پسر گلم چی شده مامان.. پوشکتو خیس کردی؟ گرسنه ای؟ تو دیگه مردی شدی ۴ ماهته.. از این دختر خاله ات یاد بگیر...از تو کوچولوترم هست..
بغضش را جمع و جور کرد..زل زد به پستونک قرمز توی دهن دخترخاله اش و ارزو کرد ايکاش ماله اونم به جای آبی قرمز بود....

|

Monday, November 14, 2005

اين که من گفتم حالا يعنی چه

عزيزم مثل اسب نجيبی.. مثل سگ وفاداری.. مثل گوسفند سربه زير و مطيعی.. مثل خر ساده ای...مثل يابو زحمت کشی.. مثل گاو پرجذبه ای.. مثل ميمون دلقکی.. مثل کفتار قلب دزدی.. مثل کبک خوش خرامی..
صدايت به زوزه گرگ ميماند..هيکلت بسان يک گاوميش جوان ...مثل يک مگس وارد قلبم شدی .. و به مانند پشه در گوشم از عشق خواندی..يادت هست...
عزيزم هيچ شتری مثل تو يکباره سرش را نمی اندازد پايين و از زندگی آدم خارج نميشود.. باور کن رطيل کوچولوی دوست داشتنی من...
پ.ن: هااا.. از خودمان طنز دروکرديم...

|

Thursday, November 10, 2005

اين يک تبليغ ! نيست

ـ حس ميکنم که مدتهاست اصلا چيز خاصی را حس نميکنم..به معنای واقعی کلمه من يک آمفوتر بزرگم...
ـ آقا آمدم بگويم من نه تنها مشهدی نيستم بلکه هر جوری هم دودوتا چهار تا ميکنم با اذيت آزارها و جوکهايی که امت هميشه در صحنه مشهد برايمان ميسازند حتی مشهدی ها را دوست هم ندارم.. اما.. اما چه ميشود کرد ما خراب رفاقتيم و اين معرفتمان مايه عذابمان شده.. برای همين ميگويم برای کمک به آرين عزيز دوستان مشهدی به اينجا مراجعه کنند.. امت هميشه در صحنه ساير مناطق اعم از ايران و خارج هم برای تخريب اذهان عمومی هرکاری ميتوانند بکنند.. اجرشان با آقا....
ـ کشتم شپش شپش کش شش پا را .. اين چند تا نقطه داره.. منم بچه رو ضايع کردم گفتم ۳ تا...کلی از اين که من بلد بودم دق کرد.. نميدونم چرا خبيث شده بودم...!
پ.ن: جوک مشهدی به قيمت بازار سياه خريداريم...امضا : هيات متوسلين به آقا..

|

Tuesday, November 08, 2005

بارون بارونه زمينا تر ميشه.. گلنسا جونم کارا بهتر ميشه


paeez
به قول
حوت ما پاييز رشت يعني آسمان يك تخته آبي باشد. يك ريز باران ببارد. باد خيس بوي دريا بدهد..
ـ پاييز رشت يعنی آب گرفتن خيابان ها .. يعنی جوراب هايی که همان اول حرکت خيس ميشوند و بوی مطبوعشان تا مغز استخوان آدم نفوذ ميکند...پاييز رشت يعنی جنگ چترهای رنگی تو خيابان های پرازدحام.. يعنی کريدور شلوغ دانشگاه.. يعنی موههای فرخورده من .. يعنی ساعتها توی بوفه نشستن و چایی و چیپس و پفک دنگی خوردن.. یعنی شبهای دلگیر و بلند.. یعنی جوراب پشمی بلند قرمز من.. یعنی چسبیدن به بخاری.. یعنی برای مادر و بابا حافظ خواندن.. یعنی لبوی داغ خوشرنگ بیمزه را خوردن.. یعنی لیوان های پی در پی چایی با خرمای من.. یعنی مثل مرغ ها سر شب خوابیدن من..
ـ يعنی صعودهای پاييزه ..يعنی ارتفاعات ماسوله.. يعنی دور آتش نشستن و گپ زدن.. يعنی بوی سوختن چوبهای خیس.. يعنی صدای گيتار يکی و زمزمه های محزون آذر.. گل گلدون من شکسته در باد تو بيا تا دلم نکرده فرياد.. يعنی عکس های مسخره هميشگی با آن کلاهها و شال گردن های خيس..يعنی سوسيس و کوکو سيب زمينی خوردن..
ـ پاييز که می آيد آدم همش الکی الکی دلش ميگيرد.. همش دلش ميخواهد سرش را تکيه بدهد به شانه يکی و بخوابد.. پاييز رشت آدم را بی حوصله ميکند..همين...

|

Thursday, November 03, 2005

بهجتياش بخورن


gedaa
ـ گوشتو بيار نزديک ميخوام يه چيزی بهت بگم ..ميگن اونايی که مرجع تقليدشون بهجت بود امروز عيد فطرشون بود ..( من هر چی خواستم خودمو قانع کنم امروزو به ایشون اقتدا کنم .. نشد..البته من خواستما.. اما.. )
ـ ما فردا مثل تمام آدم های سالم دنيا ناهار ميخوريم.. ما فردا ناهار ميخوريم.. ما فردا ناهار ميخوريم.. ما فردا ناهار ميخوريم.. ما فردا ناهار ميخوريم
ـ ميگن اگه اينا با چشم مسلح (مسطح؟ مصلح؟) ماهو نبينن عيد نميشه.. خدايا مرسی که من به جای ايران تو روسيه که همه اش ابری به دنيا نيومدم.. خدا شکرت...
ـ ما فردا مثل تمام آدم های سالم دنيا ناهار ميخوريم.. ما فردا ناهار ميخوريم.. ما فردا ناهار ميخوريم.. ما فردا ناهار ميخوريم.. ما فردا ناهار ميخوريم

|

Wednesday, November 02, 2005

hey


hey!
هی بچه !!من هيچ ادعايی ندارم.. شمشيرتو غلاف کن... خودتی و خودت..بچرخ.. برقص.. اصلا اگه دوست داشتی بمیر...
پ.ن: کاش تنها ادعايمان بی ادعاييمان بود....

|