کزت بانو..
کزت گیسو..
کزت چشم..
عید یعنی اینکه از 8 روز قبلش همش بدوی و وقت کم بیاوری ..مثل یک کزت بیدار شوی..مثل کزت بیاندیشی..مثل یک کزت لباس بپوشی..و مثل یک کزت عشق بورزی..و سرانجام مثل یک کزت با شعله های اخرین کبریت روی تختت جان بسپاری...
حجم انبوه کارهای نکرده..شیشه های پاک نکرده..مرغ ها و ماهی های پاک نشده..حیاط نشسته..و ناگهان تو دستمال قدرتت را در بیاوری و با یک لبخند ژکوند عاشق کش خانه خراب کن به همه کار برسی...
عید یعنی اینکه برادر و خواهر ادم از همه جای دنیا خراب شوند توی خانه ..صبح ها 8 صبح بیدارت کنند..حلیم را بکنند توی حلقت..و مهمان بازی شروع شود.. و هی انها بگویند ماشالله و تو هی قرمز و کبود و زردو بنفش شوی و هی اجیل و شیرینی بگردانی و هی چایی بریزی و سفره پهن کنی از اینور تا انور..هی ظرف بشوری و هی بعداز ظهر که شد 60 تا ماشینی تند تند بروی خانه همان هایی که صبح خانه تان بودند..و هی بوسشان کنی و هی عیدی بگیری ..و هی دور از چشم صابخونه میوه برداری و کل چیز بلند کردن بگذاری!و کلی بخندید..و دوباره بیایی خانه و شام درست کنیدو ظرف بشوری و..با بچه ها بازی کنی ..چیکن ران و شرک ببینی و..اخرش مثل یک مرده بخوابی..عید یعنی همین..همیشه همینقدر خوش گذشته..و کلی وقت کم داشته ایم که بخندیم و حالش را ببریم..مخصوصن امسال ..که فردا راهی بلاد ترکانیم!طبق عادت این سالهاابا کزت و ام الکزت میمانند خانه و ما راهی سفریم که برادرها معتقدند که دمی بی من به سر بردن نعمت عظیمی است!.. و خلاصه اینکه یک جورایی جاده عجیب فریاد میزند بیا و ما هم به ندایش لبیک میگوییم و داریم میرویم..همین..حرفهای زیادی برای گفتن بود..نه حسش هست..نه یادم هست..نه وقتش هست..ونه خیلی چیزهای دیگه..