Your browser doesn't support EMBED, but you can still listen to the background sound of this page by<A href="http://enno.blogspot.com/bgsound.mid"> clicking here.</A>

اين وبلاگ گاز مي گيرد

Wednesday, March 22, 2006

کزت


کزت بانو..
کزت گیسو..
کزت چشم..
عید یعنی اینکه از 8 روز قبلش همش بدوی و وقت کم بیاوری ..مثل یک کزت بیدار شوی..مثل کزت بیاندیشی..مثل یک کزت لباس بپوشی..و مثل یک کزت عشق بورزی..و سرانجام مثل یک کزت با شعله های اخرین کبریت روی تختت جان بسپاری...
حجم انبوه کارهای نکرده..شیشه های پاک نکرده..مرغ ها و ماهی های پاک نشده..حیاط نشسته..و ناگهان تو دستمال قدرتت را در بیاوری و با یک لبخند ژکوند عاشق کش خانه خراب کن به همه کار برسی...
عید یعنی اینکه برادر و خواهر ادم از همه جای دنیا خراب شوند توی خانه ..صبح ها 8 صبح بیدارت کنند..حلیم را بکنند توی حلقت..و مهمان بازی شروع شود.. و هی انها بگویند ماشالله و تو هی قرمز و کبود و زردو بنفش شوی و هی اجیل و شیرینی بگردانی و هی چایی بریزی و سفره پهن کنی از اینور تا انور..هی ظرف بشوری و هی بعداز ظهر که شد 60 تا ماشینی تند تند بروی خانه همان هایی که صبح خانه تان بودند..و هی بوسشان کنی و هی عیدی بگیری ..و هی دور از چشم صابخونه میوه برداری و کل چیز بلند کردن بگذاری!و کلی بخندید..و دوباره بیایی خانه و شام درست کنیدو ظرف بشوری و..با بچه ها بازی کنی ..چیکن ران و شرک ببینی و..اخرش مثل یک مرده بخوابی..عید یعنی همین..همیشه همینقدر خوش گذشته..و کلی وقت کم داشته ایم که بخندیم و حالش را ببریم..مخصوصن امسال ..که فردا راهی بلاد ترکانیم!طبق عادت این سالهاابا کزت و ام الکزت میمانند خانه و ما راهی سفریم که برادرها معتقدند که دمی بی من به سر بردن نعمت عظیمی است!.. و خلاصه اینکه یک جورایی جاده عجیب فریاد میزند بیا و ما هم به ندایش لبیک میگوییم و داریم میرویم..همین..حرفهای زیادی برای گفتن بود..نه حسش هست..نه یادم هست..نه وقتش هست..ونه خیلی چیزهای دیگه..

|

Thursday, March 16, 2006

اسب

اسب هرچه چموش تر زيباتر...پس لگد بزن !!

|

Tuesday, March 14, 2006

just for kidding

...و من دلم برای تمام مامان های دنيا میسوزد که هر سال چهار شنبه سوری با جارو ميزنند دم..دخترانشان که شايد بختشان وا شود..
پ.ن:زهی خيال باطل..
پ.ن:زکی..
پ.ن:زدند نشد..نزن نميشه..

|

Saturday, March 11, 2006

خلا


bazare tare bare chalos
پ.ن:اسمش را ميگذارم خناق ، معنيش کنيد سنسور!
ادم به زندگی کردن عادت ميکند..به نفس کشيدن..به غذا خوردن..به دستشويی رفتن..به اذيت کردن..به ناز کردن..به وبلاگ نوشتن..به صدای دوستانش را شنيدن..به کتاب خواندن..ادم حتی گاهی به بدبختی هم عادت میکند..و ان وقت ميشود يک بخش مهم از زندگی..و انقدر تکرار ميشود که ادم فراموش ميکند ان چيز موضوع با اهميتی است..من عادت کرده بودم..به اينجا..به نوشتن..به چرندياتم ..و يادم رفته بود که دوستش دارم..بودنش..و حس نزديکی به تمام دوستان نديده ای که مديون نوشتن توی اينجا بوده است..من زيادی عادت کرده بودم..زيادی..تجربه نداشتن يک چيز با اهميت ادم را ميترساند..من اسمش را ميگذارم خلا شما معنيش کنيد اعتياد.

|