خو مثلن که چی من بیام بنویسم که ملت آمارمو دربیارن.مثلن بفهمین که من دوس پسر فاب دارم یا نه.اصلن شماها فضولین؟اصلن از خودتون خواهرومادر ندارین که هی مزاحم من میشین آیا؟ما تو دانشکدمون یه بازی رواج شده بود بنام بازی بطری که قطعن اینم مثل چیزهای دیگه وارداتی بوده و هیچ پیشینه رشتی پشت سرش نبوده و نیس.اونم این بود که دورمیزحیاط میشستیم بطری خالی دوغ سارا رو میچرخوندیم و سرش به طرف هرکی در می اومد مابقی هرسوالی میخواستن میکردن و الحق والانصاف پسرا صادقانه تر از ما جواب میدادن و خداااااییش چه آمارهایی که رو نمیشد و چه کیفها و دقهایی که نمیکردیم.و تابناگوش قرمزنمیشدیم .اما ازاولین روزی که این بازی تو بلاگستان مدشد هیچ اعتراف باخانواده ای ندیدم که به دلم بچسبه بعدن انتظاردارین اونم من که یه دختر رشتیم اعتراف خاصی کنم که بعدن شماها که یه مشت حرف درار آمادربیارنامردین حال کنین آیا؟این تیکه شو کورخوندین من دم به تله نمیدهم.و اما الغرض
۱-در کودکی بزرگترین سرگرمیم این بود که بچه ها را به دوزار به مادرانشان بفروشم برای پسرهای زیر هفت سال شاخ وشانه بکشم و ساعت سه بعدازظهر آنقدرتوی حیاط سروصداکنم تا همه بیفتند دنبالم و کتک بخورم و بخوابم.
۲-تا انتهای دوره دبیرستان دارای پرپشت ترین سبیل دنیا بودم و تمام پسرهای کوچه و خیابان درمدحش شعرها میسرودند.ابروهایم یه چیز تو مایه های امام خمینی خدابیامرز بود.و بعد از نابودشدنش توسط بادمنجیل تامدتها تبریک و تهنیت پسرهای خیابان را میشنیدم و کیف کور بودم!
۳-دردوران دانشکده تا اواخر سال چهارم سرگرمیم این بود که درکلاسها را بزنم و فرار کنم.یک بار یکی از استادها غافلگیرم کردم و درکلاس را باز کرد و من دویدم به سمت دستشویی که صورتم شناسایی نشود پایم سر خورد با صورت خوردم زمین مقدار قابل توجهی از مواد توالت را مصرف نمودم.
۴-اصولن عشق و عاشقی برایم از زهرمار بدتر است.و هیچگونه موفقیت خاصی ندارم.!!!!!!!یک بار یکی از اساتید علاقمندیش را ابراز کرد و خدا خیرش بدهد ۳ترم پیاپی همان درس را افتادم.مابقی را اگر میخواهید بدانید شماره تماس میگذارم زنگ بزنید بگویم بخندید.و کل حالش را ببریم.
۵-درعین حال که آدم دوست داشتنی و مهربان و گل و ماه فرشته و قلب و جیگری هستم میتوانم تبدیل به بیخودترین لجبازترین بی منطق ترین و اعصاب خوردکن ترین آدم روی زمین شوم و هرکسی را از گه خوردن پشیمان کنم.