وقتی که ن رفت رشت شد جهنم ، از تمامی روزهای پرجنب و جوشم چیزی نماند.از بچه های دانشکده بود اسمم را گذاشته بود سرنده پیتی.همان چند هفته اوّل شروع کلاسها برای پیداکردن و دوست داشتنش کافی بود.دوستی مان حجمی داشت به وسعت تمامی رستوران ها و فست فودها و کافی شاپ های جدید و قدیم اینجا.اینکه پولهایمان را بگذاریم روی هم و یک غذای جدید را امتحان کنیم و بعد توی یکماه خفه کنیم خودمان را و هی بخوریم تا دلمان را بزند.روزهای بی پولی تن ماهی و تخم مرغ میخوردیم روزهای خوب اول هفته که پول هفتگی مان ته نکشیده بود انواع اقسام ساندویچ هاو پیتزاها.آخرین کتابی که خوانده بود به گمانم کدو قلقله زن بود درست که فکر میکنم نخوانده بود برایش تعریف کرده بودند.آخرین فیلمی هم که دیده بود پلنگ صورتی بود.از سیاست همانقدر حالیش بود که من از خیاطی.فوتبال را دوست داشت .یک زمانی عاشق علی دائی بود و عکس هایش را جمع میکرد و برای عکس های با سبیلش دلش ضعف میرفت.همان سالهای اوّل دانشکده با یکی از بچه ها دوست شد.تا یکی دوسال اوّل تلفنی هم حرف نمیزد و به فامیلی اش صدا میکرد اورا.خسته نمیشد ساعتها و ساعتها ناله کند و هربار فرضیه بتراشد که دوست پسرداشتن به درد آدمهایی از جنس ما نمیخورد و من هم هی فلسفه ببافم که نه تو میتوانی .بعدترها افتاد روی قلتک و برایش عادی شد. از زندگی ازدواج را دوست داشت امّا به شیوه سنتی.عاشق اتوکشیدن و سابیدن و شستن بود .به دستپختم حسودیش میشد آرزو میکرد روزی یک غذایش زبانزد خاص و عام شود و همه بگویند مثلا" فلان غذای ن معروف است و بس.روزعروسیش به گمانم جزو زیباترین عروسهایی بود که به عمرم دیده بودم.میچرخید و میخندید و میرقصید و من از دور نازش میدادم و اشکهایم را قورت میدادم .بعد پنج سال دوستی داشت میرفت به همین راحتی.مکالمه هرروز ده بارمان شد روزی یکبار .امّا به گمانم هنوز بیشتر از خیلی ها خبرم را دارد. زودتر از آنچه فکرش را بکنم شدم اوّلین مهمان خانه جدیدشان .یک جمع کوچک چهارنفره..داستان را فکر میکنم باید همین جاها نگه دارم و بگذارم خاک بخورد..
چه فرقی میکند که کسی ن را نشناسد و اینجا را بخواند. فکر کنید دارید یواشکی دفترخاطراتم را میخوانید آنوقت کلی هیجان انگیز میشود.