باید کشیده باشی تا بفهمی چه حسی است پشت در اتاق عمل ایه الکرسی خواندن و رژه رفتن و خدا راصدا زدن.باید صدای شکستن مادر راشنیده باشی وقتی بغضش روزی هزاربار ترک میخورد و دیده باشی موهای سپیدش را زیر چادر نماز صورتی اش.اینکه بدانی کسی پشت ان درهای شیشه ای آرام خوابیده و تورا با حجم نگرانیت پشت درهای بسته جا گذاشته.و توکه احساس میکنی تنهایی.بی کسی.غریبی.مثل فیلم ها سکوت حزن انگیزی باشد و تنها صدای پای خودت بپیچد که آمده ای به پیشواز بیمارت.درشیشه ای که باز میشود و نمونه را میدهند دستت.حس میکنی جایی بین زمین و آسمان دوران میکنی.
پ.ن:هفته گذشته را که مرور میکنم حس میکنم چندسالی همه مان پیر شدیم تااینکه جوابش آمد و فهمیدیم سرطانی نیست .اینکه این روزهای اخررا دست تنها مانده ام برای خانه تکانی و کمرم و قلبم و مغزم درد میکند از فشارهای عصبی بماند.اما خیلی خوب است که دوربریهای ادم زنده بمانند.و سالم باشند.این را درک کنید.فکرش را کنید مرگ تدریجی یک عزیز جلوی چشمهایت و تو که نمیتوانی کاری کنی برایش.
پ.ن:این روزهای آخر را اگر بگذاریم به حساب جمع بندی، من نمره ام را که محاسبه میکنم حول و حوش ۱۸ میشود.سال خوبی بود هرچند ۳تا عمل را پشت سرگذاشتیم اما انقدر تجربه به دست اوردم و لذتبخش بود که با تمام سالهای زندگیم فرق میکرد.اخلاق گندم همچنان به گندی خودش باقی ماند و تغییر خاصی نکرد.اما به گمانم باید قول بدهم توی سال بعد کمی بهتر شوم وگرنه تاوان سنگینی را باید پس بدهم.دنیای مجازی برایم کمرنگتر شده و ادم های مجازی حقیقی شده ای دوربرم را گرفته اند که دوستشان دارم .
پ.ن:سال خوبی را برایتان آرزومندم.پست دیگری تا قبل عید نخواهم داشت.خدانگهدار