Your browser doesn't support EMBED, but you can still listen to the background sound of this page by<A href="http://enno.blogspot.com/bgsound.mid"> clicking here.</A>

اين وبلاگ گاز مي گيرد

Friday, June 15, 2007

نخستین عشق من ، دندان هایی به رنگ زرد دارد که از درون چشمانم ، چشمان کودکی حدودن دو سال و نیمه ، به درون راه می یابد.از طریق پلک هایم ، تا ژرفای قلبم که قلب یک دختر بچه است رسوخ میکند و در همان جا به ساختن لانه یا بهتر است بگویم ، پناهگاهش می پردازد.در همین لحظه هم که برای شما می نویسم ، او هنوز آن جا ساکن است و تاکنون کسی پیدا نشده که قادر باشد جای او را بگیرد ؛ آری.. هیچ کس قادر نبوده در ژرفای قلبم این چنین نفوذ کند. من در سن دو سالگی ، با معشوقی مغرور ، وارد اولین داستان عاشقانه زندگی ام شدم و می دانم که بعد از آن ، دیگر هیچ کس نمی تواند به پای او برسد. شاید باور نکنید ، اما نخستین عشق من ، یک گرگ بود !...(دیوانه وار - کریستین بوبن )
دارم دنبال اولین کسی یا چیزی میگردم که عشق را نشانم داد.یادم نمیاید.همیشه از ثبت خاطرات روزمره ام ترسیده ام.اینکه احساساتم را جایی ثبت کنم و یکروزی بخوانمش.و اینکه ان چیز و یا ان شخص توی زندگیم نباشد.خاطره نویسی ام برمیگردد به سال های راهنمایی که سر و ته اش را بزنی به توضیح اینکه شام و ناهار چه خورده ام پرداخته ام و در بهترین موارد شاعرانه اش میتوانم به ذکر کتابهای صدمن یه غازی که میخواندم اشاره کنم.تو دوران پیش دبستانیم پسر رویاییم اسمش کامبیز بود.یکی از ارزوهایم این بود که خانه مردم کار کنم و پلو تربچه که توی اوشین میخوردند به خورد بچه هایم بدهم.بدی ننوشتن روزمرگی ها همین است.یک اتفاق ، اختلاف ، و بعضن شکست هزار بار رخ میدهد و ادم نمیفهمد که گند کارش کجاست.این همه روزه خوانیم به درد عمه نداشته ام میخورد.فقط میدانم شهامتی میخواهد نوشتن و ثبت کردن چیزها که من ندارمش.ولی دوست دارم داشته باشم.

Labels:

|

Wednesday, June 06, 2007

تازگیها واژه ها سر میخورند از نوک زبانم و من هی میگردم که پیدایش کنم که حرف بزنم که داد بزنم و هی یکی غیر من حرف میزند و داد میزند.دوستت دارم ها را انقدر میپیچانمش که وسطش خاک میگیرد و دارم اش انقدر دور میشود که خودم هم گاهی یادم میرود چقدر دوستت دارم.و واژه اش قهر میکند و میرود و دیگر نمی اید نوک زبانم وبعد یکباری که میخواهم بگویم دوستت دارم پیدایش نمیکنم .
مثل حالا که داشتم فکر میکنم به جمله ای که نمیدانم از فروغ بودو یا یکی دیگر.اولش شاعرش یادم نبود حالا که میخواهم بنویسمش جمله اش هم پر میکشد و میرود.به گمانم این بود خیلی وقت است دوست بوده ایم حالا وقت خیانت است.نه!اصلن یادم نمیاید.
وقتی حواست هست
زیبایی
وقتی حواست نیست
زیباترینی
حالا حواست هست؟ ( شبهای روشن)

|

Friday, June 01, 2007

بچه که بودم یکی از ارزوهای مسخره ام این بود که جورابم بوی پا بگیرد.از کنار جوراب بابا و داداشهایم که رد میشدم بوی سگ مرده میداد اما جوراب های سفید گل منگولی من همیشه تمیز بود خوب که فکر میکنم یک ارزوی مسخره دیگر هم داشتم اینکه پشت لبم یا روی پیشانیم دانه های عرق جمع شود و گاهی یک ساعتی جلوی اینه سالن بالاوپایین میپریدم اما دریغ از یکی از ان عرق های باحال همش صورتم قرمز میشد.
حالا در انتهای مرز ۲۴ سالگی ام کار میکنم توی دفتر مدیریت یک کارخانه چدن سازی.روزهای اول هول میشدم وقتی تلفن اتاقم زنگ میخورد و صدای پشت تلفن را نمیشناختم و مدیرعامل چیزی میخواست و من جایش را بلد نبودم و دانه عرق روی پیشانیم سر میخورد و لبم طعم نمک میداد و پشتم یخ میکرد.
کارم را دوس دارم.کار با کارگرهای زحمت کش که روزی هشت ساعت را توی ان کوره های جهنمی شمش تولید میکنند.اینکه مثل ادم های کارمند توی فیلم ها ساعت ۸ صبح برایم چایی می اورند و من هی خنده ام میگیرد که وقت نمیکنم بخورم و سرد میشود.نمیدانم کی ساعت چهار میشود و میزنم بیرون وسرویس سوار میشوم و زیر نگاه نگاه ریزبین کارگرها و نگهبانی راهی خانه میشوم.پایم را که از توی کتانی در می اورم بوی مطبوع جورابم روحم را قلقلک میدهد و احساس افتخار میکنم که بعد ۲۰ سال توانسته ام به ارزوهای بچه گیم تحقق ببخشم.
حالم خوب است.خوشبختم.توی قلبم چیزهایی است که دوستش دارم.وتوی فکرم افکاری که هلم میدهد جلو.خوشبختم.واژه قشنگیست خوشبختی.خیلی قشنگ
پ.ن: اوووو.چقدر به من نمی اید که اینقدر زرد بنویسم.مسخره ام نکنید تروخدا.

Labels:

|