بچه که بودم یکی از ارزوهای مسخره ام این بود که جورابم بوی پا بگیرد.از کنار جوراب بابا و داداشهایم که رد میشدم بوی سگ مرده میداد اما جوراب های سفید گل منگولی من همیشه تمیز بود خوب که فکر میکنم یک ارزوی مسخره دیگر هم داشتم اینکه پشت لبم یا روی پیشانیم دانه های عرق جمع شود و گاهی یک ساعتی جلوی اینه سالن بالاوپایین میپریدم اما دریغ از یکی از ان عرق های باحال همش صورتم قرمز میشد.
حالا در انتهای مرز ۲۴ سالگی ام کار میکنم توی دفتر مدیریت یک کارخانه چدن سازی.روزهای اول هول میشدم وقتی تلفن اتاقم زنگ میخورد و صدای پشت تلفن را نمیشناختم و مدیرعامل چیزی میخواست و من جایش را بلد نبودم و دانه عرق روی پیشانیم سر میخورد و لبم طعم نمک میداد و پشتم یخ میکرد.
کارم را دوس دارم.کار با کارگرهای زحمت کش که روزی هشت ساعت را توی ان کوره های جهنمی شمش تولید میکنند.اینکه مثل ادم های کارمند توی فیلم ها ساعت ۸ صبح برایم چایی می اورند و من هی خنده ام میگیرد که وقت نمیکنم بخورم و سرد میشود.نمیدانم کی ساعت چهار میشود و میزنم بیرون وسرویس سوار میشوم و زیر نگاه نگاه ریزبین کارگرها و نگهبانی راهی خانه میشوم.پایم را که از توی کتانی در می اورم بوی مطبوع جورابم روحم را قلقلک میدهد و احساس افتخار میکنم که بعد ۲۰ سال توانسته ام به ارزوهای بچه گیم تحقق ببخشم.
حالم خوب است.خوشبختم.توی قلبم چیزهایی است که دوستش دارم.وتوی فکرم افکاری که هلم میدهد جلو.خوشبختم.واژه قشنگیست خوشبختی.خیلی قشنگ
پ.ن: اوووو.چقدر به من نمی اید که اینقدر زرد بنویسم.مسخره ام نکنید تروخدا.
Labels: زردنویسی یا یرقانیسم