Your browser doesn't support EMBED, but you can still listen to the background sound of this page by<A href="http://enno.blogspot.com/bgsound.mid"> clicking here.</A>

اين وبلاگ گاز مي گيرد

Sunday, September 30, 2007

عر

من مثل شب عید استرس دارم.از تصور اینکه یکی اون بالا نشسته و داره سرنوشت یه ساله منو مینویسه میترسم.تمام امروز عر زدم و تو توالت و حموم و سرنماز و زیر پتو گریه کردم.امروز من یه دختر به تموم معنام که خودمم نمیدونم چه مرگمه.هی خدا به خدا نامردیه اگه امسال سال باحالی نباشه من قابلیت اینو دارم که سه برابر اشکی رو ریختم رو دوباره بریزم.یکی بیاد بزنه تو سر من .ایش. اوق.اخ .تف به خودم..اینو جدی میگم..چقدر بده ادم عقل نداشته باشه.مثلن که چی ..واقعا خجالت آوره..
پ.ن: هرکی بزنه تو سرم حق داره..اینو نوشتم که فردا پس فردا بخونم و به خودم بخندم

|

Monday, September 24, 2007

دوم مهر

روز اول مهر یعنی بارون بباره .یعنی مادر بیدارم کنه و پیشونیم را ببوسه.یعنی روپوش طوسی بیریختم را تنم کنه و لقمه بگیره برام.یعنی قرآن بگیره بالای سرم و من به جای 3بار ده بار برم و بیایم .یعنی بره خواهرامام زیارت و قبض بگیره برام.یعنی بابا مثل تمام 5 سال ابتداییم منو سوار دوچرخه اش کنه و ببره مدرسه ایران.یعنی همان روز اول اونقدر توی حیاط مدرسه آب جمع بشه که پایم لیز بخوره و بیفتم و روپو طوسی بیریختم بیریخت تربشه .
از تمام دوران تحصیلیم همین 5 سال اول را دوست دارم که بابا سرظهر می اومد دنبالم و وسط بازارچه برام نون و جیگر میخرید.اینکه سوار ترک ِ دوچرخه اش بشم و پاهام رو تکون بدم و تا خود خونه چشم هام را ببندم و داستان ِ تخیلی بسازم.
هیچ کس توی دنیا اونقدر خوشبخت نیس که بعد مدرسه بره مغازه باباش و با تکه پارچه های خیاطیش چرت ترین چیزهای ِ دنیا را بسازه .
چه فرقی میکرد بچه ها دفترشون رنگی و مدادهاشون قشنگ بود.مال من همیشه از این دفتر دولتی های زشت بود که روش رو جلدمیگرفت مادرم.چه فرقی میکنه که تمام دوران بچه گیم آسمان کدرو طوسی و دلگیر بود.و توی نقاشی هام یه خونه و 3 تا کوه و یه خورشید بود.
هی !! کسی میفهمه من از کدوم حس و حال قشنگ حرف میزنم؟
پ.ن:187 روز از سال گذشت و 178 روز مونده..

|

Friday, September 21, 2007

زندگی این چندماه اخیرم را اگر بگذارم روی دورتند ماحصلش میشود یک دوران به مرکز خودم و به شعاع کارم.هرروز صبح ساعت 6:30 ساعت موبایلم را خاموش میکنم و دوباره میخوابم و یکربع دیگر با اضطراب اینکه دیرم شده از خواب میپرم و توی پنج دقیقه دخل ِ مسواک و دستشویی و شیر را درمی آورم و میایم جلوی آینه و زل میزنم به چهره خسته خواب آلودم و خیلی زود منصرف میشوم که دستی به سرو رویش بزنم.رژِ صورتی چرت و پرت مال اولار سال پیش را بی دقت میکشم روی لبم و روپوش سورمه ای بچه مثبتی ام را تنم میکنم و میزنم بیرون.تمام مسیر تا تاکسی را آیه الکرسی میخوانم و آرزو میکنم کاش زود ماشین گیرم بیاید وسرویس نرود.
ماحصلش میشود برنامه صبح تمام روزهای کاریم که کمتر روزی میشود که مثل آدم بروم اما به یقین هرروز به خودم قول میدهم که از حیوان چهارپا و نجیبی به نام سگ آقای پتیبل حقیرترو خوارتر و زبون تر و کمترم که شبش را زودتر نخوابم که صبحش با عذاب الیم نروم سر ِ کار.
تمام طول راه را با خانم ن (همکارمتاهلم ) چرت میگوئیم و برنامه روزانه کاریمان را چک میکنیم و خواب از سر میپرانیم و به این ترتیب مثل تمام این چهارماه گذشته یک روز کاری دیگر شروع میشود.
چائی ساعت 8 صبح را با ولع میخورم و یواشکی کتابم را میگذارم روی پایم و یکربع اوّل را کتاب میخوانم و جلوی پنجره نفس عمیق میکشم و حالم حسابی خوب میشود و بسم الله میگویم و شروع میکنم.
تا قبل ظهر رئیس کارخانه مان که آدم لیچارگوی مزخرف باحال مجرد 55 ساله زن گریزی است و رویش را که برمیگرداند کل کارخانه فحشش میدهند یک سر میاید اتاقم و حرف میزند و در مورد قراضه و شمش دیروزی توضیحاتی میدهد و وسطش خاطرات تکراری هرروزی را تعریف میکند و من هم لبخند میزنم و جمله تکراری وای چه جالب جدی میگین آقای ش را تکرار میکنم .سرجمع توی کارخانه با یک نفر خوب باشد به یقین منم که فکر میکنم یاد ِ عشق فناشده فسیل شده دوران طفولیتش می اندازمش .
محیط کاریم بسیار مردانه است . کارگرهای بنده خدا و مهندسین متالوژی و برقمان را اگر کنار بگذاریم میماند مدیرعامل خرپول مان که کمی سرو گوشش توی شصت سالگی بفهمی نفهمی میجنبد ولی جالبی اش این است که به مجردها کاری ندارد و ترجیح میدهد به آدمهای آکبند پیشنهادبیشرمانه ای ندهد! در ضمن بعد نه شنیدن اخراج هم نمیکند میتوانید با خیال راحت کار کنید اما گویا سالی یکبار شانسش را دوباره امتحان میکند.
مابقی مردها میانگین سنی شان 40 سال میشود. کارکردن و نشست و برخواست کردن با مردها دوریالی چمیده و خمیده آدم را راست میکند و به آدم میفهماند که اگر مردی در 20 سالگی خیانت نکرد در 30 سالگی میکند و اگر در 30 سالگی نکرد در 40 سالگی میکند و این قضیه تا دم ِ مرگ ادامه پیدا میکند. مردها مارمولک ترین موجودات کره خاکی هستند مارمولک را با بولد توی مغزتان حک کنید و هرروز صبح ناشتا تکرارش کنید.و یادتان باشد توی 20 و چندسالگی عاشق چه موجودی شده اید. (البته اگر این مارمولک های دوست داشتنی نباشند ما دخترها یک عمرباید سماق بمکیم گفته باشم.)

دایره المعارف خیانت فهرست خاص خودش را دارد. خیانت جسمی را خارج (لااقل اینجایی که من کار میکنم) و روحی و فکری را داخل کنید.بحمدلله من برایشان یک دختربچه کوچک محسوب میشوم .به قول رئیس کارخانه مان نهایتش 18-19 سال داشته باشم.آدم برای یک دختر بچه قاقالی لی میخرد و جوک تعریف میکند و میخنداندش و از گرگ و هاپو و جوانترها میترساندش نه اینکه کاری به کارش داشته باشد.
بدم نمی آید از تجربیات همکارانم و حرف حدیث هایی که میشنوم بنویسم.از دنیای کاری جالب و متفاوتی که کمی برای آدم زیادی مثبت اندیش مرغ ِ خانگی مثل من خوب است. اینکه اعتماد چیزخوبی است امّا اگربا حماقت و بوی قرمه سبزی و عرق و شورت مامان دوز قاطی شود توی 40 ساگی خاک توی سر آدم میشود
.

|

Saturday, September 15, 2007

کودک درون من

یکی از ترس هائی که من از دوران بچه گی به همراه دارم اینه که بعد مرگم همون موقع که تازه گذاشتنم توقبر و خاک میریزن و محـــو میشم آروم آروم به هوش بـــــیام و زیر خاک جــــون بدم.نمیدونم این فکر مزخرف از چند سالگی و تحت چه داستان احمقانه کودکانه ای توی همون سالها شکل گرفته اما همیشه توفکرمه.گاهی وقتی وسط دونفر توتاکسی میشینم اون حس خفگی و فشار قبر میاد به سراغم و ضربان قلبم میره بالا و تمام بدنم خیس عرق میشه و دوس دارم پیاده شم.وقتی فکر میکنم نمیدونم از مرگ میترسم یا نه.گاهی که از دید خودم به یه مشکل بزرگ(البته بعدا" که فکر میکنم اصلن هم بزرگ نیس) بر میخورم با اطمینان میگم که هیچ ترسی از مرگ ندارم و اگه همون لحظه بیاد سراغم هیچ آرزوئی ندارم.اماواقعیت اینه که هنوز اونقدرا که بایدوشاید نمیدونم مرگ یعنی چی.اما اون خفگی زیر قبر، حرکت دستام تو پارچه ، ناتوانی واسه تکون دادنشون ، حرکت سرم به چپ و راست و یه تلاش بی سرانجام و ذره ذره واسه جون دادن رو دقیقا" میدونم یعنی چی.این کابوس رو هزار بار ازکودکی دیدم و دارم یدک میکشم و نمیدونم کی تموم میشه!!

|

Thursday, September 13, 2007

الغرض

دارم حال میکنم با این ویندوز جدید و مسنجرو تمام امکاناتی که توی این یکی دوروزه ریخته ام توی کامپیوترم.توی یکی دوسال اخیر حتی word هم نداشتم که بنویسم.توی صفحه پرشن بلاگ یرقان مینوشتم و کپی میکردم اینجا یا توی کامنت های بلاگفای این و آن .ادمیزاد وقتی به آرامش میرسد تازه میفهمد تابه حال با چه جان کندنی داشته قدم برمیداشته و خودش خبر نداشته.امروز به یک فرضیه عجیب رسیده ام و آن هم اینکه گشادی باسن مبارک مثل خمیازه مسری است.ادمیزاد که با یک مشت جماعت فراخ باسن نشست و برخواست(خاست) میکند خودش هم دچار میشود.
بگذریم.غرض مرض بود که به حکم نوشتن این پست حادث شد.مابقی را بگذاریم برای بار بعد که دوباره ویارم گرفت...

|