Your browser doesn't support EMBED, but you can still listen to the background sound of this page by<A href="http://enno.blogspot.com/bgsound.mid"> clicking here.</A>

اين وبلاگ گاز مي گيرد

Saturday, October 20, 2007

معجزه لبخند

به خودتون نگاه کنید حالا تو هرسن و سالی که هستین ببینین چند روز از زندگیتون وجود داره که واقعا" احساس رضایت داشتین حالا اونو از تعداد روزهایی که به هر دلیلی بی حال و بی اعصاب بودین کم کنین فکر میکنم به عدد قابل توجه ای برسین.حالا یه نگاهی به جامعه بندازین منظورم از جامعه من و شما و بغل دستی و دور اطرافو دوست و آشناست حالا تعداد ادم های خوشبخت و بی دغدغه رواز تعداد ادم های مضطرب و نگران و افسرده کم کنین باز هم قطعن عدد قابل توجه ایه.نه اینو به حساب وضعیت موجود در دور و برمون ، گرونی بنزین ، بی پولی ، ضعف دولتمردان ، بیکاری و.. نندازین.زندگی همینه یعنی اینطور که بوش میاد شاید یه دوره هایی مثل زمانی که ادم تازه دانشگاه قبول شده یا تازه عقد کرده و پر عشق و عاشقیه یا وقتی بچه اش تاتی تاتی میکنه بهتر و دلنشین تر باشه امّا حوادث زیادی وجود داره که میتونه این آرامش رو مختل کنه.وقتی ادم خودش روحا" قوی نباشه توی حوادثی (منظورم کوران هایی که تو زندگی پیش میاد واسه هرکسی به یه شکل) که پیش میاد میشکنه و میشکنه و میشکنه و میشه من و شما و بغل دستیم و دوستم و همه و همه و یه جامعه و اونوقت این جامعه بیماره.
دیروز عقد یکی از نزدیکترین اقواممون بود جالب بود که میگفت بعد دوسال دوستی پراضطراب که شب و روزش گریه و حول ولا بود اولین روزیه که احساس ارامش میکنم من اگه پزشک بودم میرفتم تو مخ این ادم کنکاش میکردم ببینم لایه های خوشبختی تا کی موندگار میشه و این اضطراب و نگرانی به کجاها اسیب رسونده.
اصلن نمیدونم منظورم از گفتن این حرفها چیه .فقط حس میکنم از اخرین باری که بسیار خوشحال بودم کمی گذشته.از اخرین باری که هوای بد ، جوش صورت ، کشمکش های سر کارو همه کم و کاستی هایی که در دور و بر هست نتونسته منو به اخ و اوخ بندازه و بی هیچ دلیلی منو یه کم بی حوصله کنه. اینا نشون میده که این ادم یعنی من دارم لذت کافی را نمیبرم و مقصرش هیچ کس جز خود ادم نیس.
دکتر مجد میگه یه بار واسه یه تحقیق اماری شروع کردن تو کل تهران گشتن و فرم پر کردن از این جور چیزا.موضوع تحقیق هم بوده که ایا خانواده خوشبختی دارین یا نه.خلاصه اینکه فقط یه خانواده رو پیدا میکنن با کلی سروصدا میارنش تا این خانواده رو از نزدیک ببینن و متوجه میشن هوش هم زن و مرد بین 65-70 بوده!!
پ.ن: دلم میخواد اگه حوصله کردین و این چند خطو خوندین یه لبخند بزنین حتی اگه عمیق نباشه و بزارین یه انرژی مثبت برسه به مختون.اینجوری شاید دیرتر مختون تعطیل شه.

|

Friday, October 12, 2007

چه فرقی میکند که آدم بنویسد و یا نه. انگاری تخم مرگ پاشیده اند به کل هیکل وبلاگم.پینگ نمیشوم.خوب بشوم که چه؟بیایم آن بالاها که کسی بخواندم که چه؟ وبلاگ نویسی و گفتن از دنیای پرهیایوی اطرافم شده یک کار مزخرف ، خیلی وقت تر ها پیش برای داشتن و دیدن و لمس کردن ادم های ریزو درشتی که دوستشان داشتم این صفحه و نت و خیلی چیز های دیگر نیاز بود و حالا نه.میتوانم هرروز بی نیاز اینها داشته باشمشان.چه جمله باحالی است این باشمشان تا حال این شکلی ننوشته بودمش.ش را دوس دارم.از ز بدم می اید.چ هم بعضی وقت ها قشنگ است.نسبت به الف هیچ احساسی ندارم.توی اسم شهر هروقت نوبت من میشد یک حرف را بگویم م را انتخاب میکردم نه اینکه اول اسم خودم باشد نه ، برای اینکه همه چیزش را بلد بودم و میبردم.هیچ وقت نفهمیدم که با ژ چه ماشینی باید بنویسم.خوب دارم زر میزنم و خاطره تعریف میکنم.تمام امروز را چرخ زدم توی خیابان های این شهر.با یک دوست قدیمی که مدام حرف میزد و من وسطش چرت میزدم و شعر میخواندم و دلم میخواست خفه اش کنم که عزیز دلم تا اطلاع ثانوی کمتر حرف بزن.یک رستوران ایتالیایی جدید کشف کرده ایم.خوب است.غذا خوردن خوشحال میکند دوستم را.مثل بچه ها چشم هایش برق میزد.هرچند ترجیح میدادم تنها باشم .نه تنها که نه.در سکوت بیشتری غذایم را بخورم.یا لااقل در مقابل حرفهای جالبتری قورت دهم غذایم را.این ها ناله نیس.دارم جدی میگویم.خوب بس است.دارم چرت میگویم.چه فرقی میکند اینجا که پینگ نمیشود.کسی این صفحه را نمیخواند.من خیالم جمع است.شاید اینجا امن ترین جای دنیاست که میتوانم نگران از دست دادنش نباشم.ادم باید بتواند توی صفحه اش مزخرف بگوید خوب من میگویم.ادم باید بتواند با شلوارک و تی شرت خنگی بنشیند و مطلب بنویسد که من مینویسم.خوب زندگی از این بهتر نمیشودبه گمانم.گ را هم دوست دارم لااقل از گاو خوشم می اید.هوا عالیست.زندگی عالیست.من خوبم.این یکی را جدی گفتم.ج هم قشنگ است اما جوجه زیادی ج دارد بنظرم اگر جوجه یک ج داشت و و مثلن بود جوپه یا جومه یا اصلن جوله بهتر بود.برای اسم خودم هم ترجیح میدهم به جای ب ، و داشت.

|

Thursday, October 11, 2007

یکی بیاید برایم بمیرد ، بمیر بمیر بدنم کم شده است ، تا اطلاع ثانوی نازم زیاد است ، بیخیال هرکسی که نمی خردش.
پ.ن: ندارد
پ.ن: به جهنم که این وبلاگ مزخرف است اصلن همین است که هست.جدی میگویم

|

Friday, October 05, 2007

ن

وقتی که ن رفت رشت شد جهنم ، از تمامی روزهای پرجنب و جوشم چیزی نماند.از بچه های دانشکده بود اسمم را گذاشته بود سرنده پیتی.همان چند هفته اوّل شروع کلاسها برای پیداکردن و دوست داشتنش کافی بود.دوستی مان حجمی داشت به وسعت تمامی رستوران ها و فست فودها و کافی شاپ های جدید و قدیم اینجا.اینکه پولهایمان را بگذاریم روی هم و یک غذای جدید را امتحان کنیم و بعد توی یکماه خفه کنیم خودمان را و هی بخوریم تا دلمان را بزند.روزهای بی پولی تن ماهی و تخم مرغ میخوردیم روزهای خوب اول هفته که پول هفتگی مان ته نکشیده بود انواع اقسام ساندویچ هاو پیتزاها.آخرین کتابی که خوانده بود به گمانم کدو قلقله زن بود درست که فکر میکنم نخوانده بود برایش تعریف کرده بودند.آخرین فیلمی هم که دیده بود پلنگ صورتی بود.از سیاست همانقدر حالیش بود که من از خیاطی.فوتبال را دوست داشت .یک زمانی عاشق علی دائی بود و عکس هایش را جمع میکرد و برای عکس های با سبیلش دلش ضعف میرفت.همان سالهای اوّل دانشکده با یکی از بچه ها دوست شد.تا یکی دوسال اوّل تلفنی هم حرف نمیزد و به فامیلی اش صدا میکرد اورا.خسته نمیشد ساعتها و ساعتها ناله کند و هربار فرضیه بتراشد که دوست پسرداشتن به درد آدمهایی از جنس ما نمیخورد و من هم هی فلسفه ببافم که نه تو میتوانی .بعدترها افتاد روی قلتک و برایش عادی شد. از زندگی ازدواج را دوست داشت امّا به شیوه سنتی.عاشق اتوکشیدن و سابیدن و شستن بود .به دستپختم حسودیش میشد آرزو میکرد روزی یک غذایش زبانزد خاص و عام شود و همه بگویند مثلا" فلان غذای ن معروف است و بس.روزعروسیش به گمانم جزو زیباترین عروسهایی بود که به عمرم دیده بودم.میچرخید و میخندید و میرقصید و من از دور نازش میدادم و اشکهایم را قورت میدادم .بعد پنج سال دوستی داشت میرفت به همین راحتی.مکالمه هرروز ده بارمان شد روزی یکبار .امّا به گمانم هنوز بیشتر از خیلی ها خبرم را دارد. زودتر از آنچه فکرش را بکنم شدم اوّلین مهمان خانه جدیدشان .یک جمع کوچک چهارنفره..داستان را فکر میکنم باید همین جاها نگه دارم و بگذارم خاک بخورد..
چه فرقی میکند که کسی ن را نشناسد و اینجا را بخواند. فکر کنید دارید یواشکی دفترخاطراتم را میخوانید آنوقت کلی هیجان انگیز میشود.

|