<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss'><id>tag:blogger.com,1999:blog-8030518</id><updated>2009-02-20T22:08:28.657-08:00</updated><title type='text'>اين وبلاگ گاز مي گيرد</title><subtitle type='html'></subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://3tgh.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8030518/posts/default'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://3tgh.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><link rel='next' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8030518/posts/default?start-index=26&amp;max-results=25'/><author><name>خودم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10076393473033882038</uri><email>noreply@blogger.com</email></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>330</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>25</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8030518.post-7905404128866635307</id><published>2007-11-09T14:15:00.000-08:00</published><updated>2007-11-09T02:22:33.910-08:00</updated><title type='text'>موجودی به نام من</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;یک زن هرگز نباید وقت داشته باشد ، باید دائم کار کند ، وگرنه به محض اینکه بیکار شد به عشق فکر میکند.( دفترچه ممنوع – نوشته آلپا دسس په دس – ترجمه بهمن فرزانه )&lt;br /&gt;گاهی فکر کنم اگه آدم از هرکسی به اندازه خودش توقع داشته باشه دنیا به کامش شیرینتره . از پدر و مادر به اندازه نقششون و تا حدی مشاور و راهنما و دلسوز .از شوهر و فرزند و رئیس و مدیر و...الی آخر.&lt;br /&gt;یکی از دوستان نزدیکم همیشه از این موضوع گله داره که هروقت در مواقع بیماری و یا بروز یه مشکل از دید خودش بزرگ به دوست پسرش مراجعه میکنه نه تنها نمیتونه آرومش کنه بلکه سبب اختلاف و درگیری بین خودشون هم میشه. تفاوت دنیای ما زن ها و شما مردها گاهی اونقدر زیاد و خنده دار ِ که هرکدوم از ما با تمسخر میتونیم بگیم چطور طرفمون یه سری از چیزهای ساده رو نمیفهمه و درک نمیکنه؟! آدم ها به کسانی که دوستشون دارن چیزهائی رو میدن که در حالت متقابل اونو خواستارن . مثلا" بسیاری از مردها تو بروز مشکل و یا مریضی احتیاج به آرامش ، تمرکز ، و استراحت روحی و جسمی شاید از یک تا چند ساعت ( یه نمونه کاملن نزدیک ِ خودم تا یکی دو روز ) دارن . و خوب میشه گفت در حالت متقابل بسیاری از دخترها احتیاج به مراقبت ، توجّه بیشتر ، حمایت کلامی ، گوش دادن به حرفها بدون تخریب شخصیت و بی اهمیّت شمردن اون ، و در نهایت ابراز علاقه و یا تکرر در دفعات زنگ زدن و جویای حال و وضعیت عمومی رو دارن.و خوب وقتی یه مشکلی پیش میاد هرکدوم به شیوه خودشون سعی میکنن به طرفشون کمک کنن و نتیجه اش این میشه که طرف مقابل متهم به عدم درک میشه. چه خوبه قبل از هرچیزی طرفتون رو بشناسین و ویژگیهاشو لیست کنید و همیشه یادتون باشه اون شخص امکان داره با دوست قبلی تون ، همسر سابقتون ، همسران دوستاتون زمین تا آسمون فرق داشته باشه .امّا مهم اینه که در حال حاضر شما توی همین رابطه هستین  و خواه ناخواه اون شخص ویژگی هائی داشته که شمارو به هم مربوط کرده.&lt;br /&gt;به قول دکتر مجد مگه ما تو زندگی چقدر پول میگیریم که همش باید همو درک کنیم.امّا به نظرم حتی اگه پولی هم نگیریم درک طرف مقابل سبب میشه دنیا به کام خودمون بشه. چون عمرا" زنی فراموش کنه بی مهری طرفشو در فلان مشکل و این قابلیت رو داره در هنگام بروز هر مشکل اون روبارها و بارها با پتک بکوبه تو سرتون و تازه دستتون بیاد دنیا دست کیه ؟&lt;br /&gt;پ.ن: اگه امکانش هست چند کتاب خوب و ارزون به من معرفی کنید.ممنونم&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8030518-7905404128866635307?l=3tgh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8030518/posts/default/7905404128866635307'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8030518/posts/default/7905404128866635307'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://3tgh.blogspot.com/2007/11/blog-post.html' title='موجودی به نام من'/><author><name>خودم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10076393473033882038</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='10911086170179534121'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8030518.post-2775466983129781980</id><published>2007-10-20T20:45:00.000-07:00</published><updated>2007-10-20T09:23:58.115-07:00</updated><title type='text'>معجزه لبخند</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#006600;"&gt;به خودتون نگاه کنید حالا تو هرسن و سالی که هستین ببینین چند روز از زندگیتون وجود داره که واقعا" احساس رضایت داشتین حالا اونو از تعداد روزهایی که به هر دلیلی بی حال و بی اعصاب بودین کم کنین فکر میکنم به عدد قابل توجه ای برسین.حالا یه نگاهی به جامعه بندازین منظورم از جامعه من و شما و بغل دستی و دور اطرافو دوست و آشناست حالا تعداد ادم های خوشبخت و بی دغدغه رواز تعداد ادم های مضطرب و نگران و افسرده کم کنین باز هم قطعن عدد قابل توجه ایه.نه اینو به حساب وضعیت موجود در دور و برمون ، گرونی بنزین ، بی پولی ، ضعف دولتمردان ، بیکاری و.. نندازین.زندگی همینه یعنی اینطور که بوش میاد شاید یه دوره هایی مثل زمانی که ادم تازه دانشگاه قبول شده یا تازه عقد کرده و پر عشق و عاشقیه یا وقتی بچه اش تاتی تاتی میکنه بهتر و دلنشین تر باشه امّا حوادث زیادی وجود داره که میتونه این آرامش رو مختل کنه.وقتی ادم خودش روحا" قوی نباشه توی حوادثی (منظورم کوران هایی که تو زندگی پیش میاد واسه هرکسی به یه شکل) که پیش میاد میشکنه و میشکنه و میشکنه و میشه من و شما و بغل دستیم و دوستم و همه و همه و یه جامعه و اونوقت این جامعه بیماره.&lt;br /&gt;دیروز عقد یکی از نزدیکترین اقواممون بود جالب بود که میگفت بعد دوسال دوستی پراضطراب که شب و روزش گریه و حول ولا بود اولین روزیه که احساس ارامش میکنم من اگه پزشک بودم میرفتم تو مخ این ادم کنکاش میکردم ببینم لایه های خوشبختی تا کی موندگار میشه و این اضطراب و نگرانی به کجاها اسیب رسونده.&lt;br /&gt;اصلن نمیدونم منظورم از گفتن این حرفها چیه .فقط حس میکنم از اخرین باری که بسیار خوشحال بودم کمی گذشته.از اخرین باری که هوای بد ، جوش صورت ، کشمکش های سر کارو همه کم و کاستی هایی که در دور و بر هست  نتونسته منو به اخ و اوخ بندازه و بی هیچ دلیلی منو یه کم بی حوصله کنه. اینا نشون میده که این ادم یعنی من دارم لذت کافی را نمیبرم و مقصرش هیچ کس جز خود ادم نیس.&lt;br /&gt;دکتر مجد میگه یه بار واسه یه تحقیق اماری شروع کردن تو کل تهران گشتن و فرم پر کردن از این جور چیزا.موضوع تحقیق هم بوده که ایا خانواده خوشبختی دارین یا نه.خلاصه اینکه فقط یه خانواده رو پیدا میکنن با کلی سروصدا میارنش تا این خانواده رو از نزدیک ببینن و متوجه میشن هوش هم زن و مرد بین 65-70 بوده!!&lt;br /&gt;پ.ن: دلم میخواد اگه حوصله کردین و این چند خطو خوندین یه لبخند بزنین حتی اگه عمیق نباشه و بزارین یه انرژی مثبت برسه به مختون.اینجوری شاید دیرتر مختون تعطیل شه.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8030518-2775466983129781980?l=3tgh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8030518/posts/default/2775466983129781980'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8030518/posts/default/2775466983129781980'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://3tgh.blogspot.com/2007/10/blog-post_20.html' title='معجزه لبخند'/><author><name>خودم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10076393473033882038</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='10911086170179534121'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8030518.post-9061411512385316370</id><published>2007-10-12T22:53:00.000-07:00</published><updated>2007-10-12T12:55:00.063-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;چه فرقی میکند که آدم بنویسد و یا نه. انگاری تخم مرگ پاشیده اند به کل هیکل وبلاگم.پینگ نمیشوم.خوب بشوم که چه؟بیایم آن بالاها که کسی بخواندم که چه؟ وبلاگ نویسی و گفتن از دنیای پرهیایوی اطرافم شده یک کار مزخرف ، خیلی وقت تر ها پیش برای داشتن و دیدن و لمس کردن ادم های ریزو درشتی که دوستشان داشتم این صفحه و نت و خیلی چیز های دیگر نیاز بود و حالا نه.میتوانم هرروز بی نیاز اینها داشته باشمشان.چه جمله باحالی است این باشمشان تا حال این شکلی ننوشته بودمش.ش را دوس دارم.از ز بدم می اید.چ هم بعضی وقت ها قشنگ است.نسبت به الف هیچ احساسی ندارم.توی اسم شهر هروقت نوبت من میشد یک حرف را بگویم م را انتخاب میکردم نه اینکه اول اسم خودم باشد نه ، برای اینکه همه چیزش را بلد بودم و میبردم.هیچ وقت نفهمیدم که با ژ چه ماشینی باید بنویسم.خوب دارم زر میزنم و خاطره تعریف میکنم.تمام امروز را چرخ زدم توی خیابان های این شهر.با یک دوست قدیمی که مدام حرف میزد و من وسطش چرت میزدم و شعر میخواندم و دلم میخواست خفه اش کنم که عزیز دلم تا اطلاع ثانوی کمتر حرف بزن.یک رستوران ایتالیایی جدید کشف کرده ایم.خوب است.غذا خوردن خوشحال میکند دوستم را.مثل بچه ها چشم هایش برق میزد.هرچند ترجیح میدادم تنها باشم .نه تنها که نه.در سکوت بیشتری غذایم را بخورم.یا لااقل در مقابل حرفهای جالبتری قورت دهم غذایم را.این ها ناله نیس.دارم جدی میگویم.خوب بس است.دارم چرت میگویم.چه فرقی میکند اینجا که پینگ نمیشود.کسی این صفحه را نمیخواند.من خیالم جمع است.شاید اینجا امن ترین جای دنیاست که میتوانم نگران از دست دادنش نباشم.ادم باید بتواند توی صفحه اش مزخرف بگوید خوب من میگویم.ادم باید بتواند با شلوارک و تی شرت خنگی بنشیند و مطلب بنویسد که من مینویسم.خوب زندگی از این بهتر نمیشودبه گمانم.گ را هم دوست دارم لااقل از گاو خوشم می اید.هوا عالیست.زندگی عالیست.من خوبم.این یکی را جدی گفتم.ج هم قشنگ است اما جوجه زیادی ج دارد بنظرم اگر جوجه یک ج داشت و و مثلن بود جوپه یا جومه یا اصلن جوله بهتر بود.برای اسم خودم هم ترجیح میدهم به جای ب ، و داشت.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8030518-9061411512385316370?l=3tgh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8030518/posts/default/9061411512385316370'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8030518/posts/default/9061411512385316370'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://3tgh.blogspot.com/2007/10/blog-post_12.html' title=''/><author><name>خودم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10076393473033882038</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='10911086170179534121'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8030518.post-1867331149459036875</id><published>2007-10-11T10:40:00.001-07:00</published><updated>2007-10-11T10:40:16.068-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;یکی بیاید برایم بمیرد ، بمیر بمیر بدنم کم شده است ، تا اطلاع ثانوی نازم زیاد است ، بیخیال هرکسی که نمی خردش.&lt;br /&gt;پ.ن: ندارد&lt;br /&gt;پ.ن:  به جهنم که این وبلاگ مزخرف است اصلن همین است که هست.جدی میگویم&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8030518-1867331149459036875?l=3tgh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8030518/posts/default/1867331149459036875'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8030518/posts/default/1867331149459036875'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://3tgh.blogspot.com/2007/10/blog-post_11.html' title=''/><author><name>خودم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10076393473033882038</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='10911086170179534121'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8030518.post-921254067553405138</id><published>2007-10-05T10:48:00.000-07:00</published><updated>2007-10-05T00:51:55.002-07:00</updated><title type='text'>ن</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;وقتی که ن رفت رشت شد جهنم ، از تمامی روزهای پرجنب و جوشم چیزی نماند.از بچه های دانشکده بود اسمم را گذاشته بود سرنده پیتی.همان چند هفته اوّل شروع کلاسها برای پیداکردن و دوست داشتنش کافی بود.دوستی مان حجمی داشت به وسعت تمامی رستوران ها و فست فودها و کافی شاپ های جدید و قدیم اینجا.اینکه پولهایمان را بگذاریم روی هم و یک غذای جدید را امتحان کنیم و بعد توی یکماه خفه کنیم خودمان را و هی بخوریم تا دلمان را بزند.روزهای بی پولی تن ماهی و تخم مرغ میخوردیم روزهای خوب اول هفته که پول هفتگی مان ته نکشیده بود انواع اقسام ساندویچ هاو پیتزاها.آخرین کتابی که خوانده بود به گمانم کدو قلقله زن بود درست که فکر میکنم نخوانده بود برایش تعریف کرده بودند.آخرین فیلمی هم که دیده بود پلنگ صورتی بود.از سیاست همانقدر حالیش بود که من از خیاطی.فوتبال را دوست داشت .یک زمانی عاشق علی دائی بود و عکس هایش را جمع میکرد و برای عکس های با سبیلش دلش ضعف میرفت.همان سالهای اوّل دانشکده با یکی از بچه ها دوست شد.تا یکی دوسال اوّل تلفنی هم حرف نمیزد و به فامیلی اش صدا میکرد اورا.خسته نمیشد ساعتها و ساعتها ناله کند و هربار فرضیه بتراشد که دوست پسرداشتن به درد آدمهایی از جنس ما نمیخورد و من هم هی فلسفه ببافم که نه تو میتوانی .بعدترها افتاد روی قلتک و برایش عادی شد. از زندگی ازدواج را دوست داشت امّا به شیوه سنتی.عاشق  اتوکشیدن و سابیدن و شستن بود .به دستپختم حسودیش میشد آرزو میکرد روزی یک غذایش زبانزد خاص و عام شود و همه بگویند مثلا" فلان غذای ن معروف است و بس.روزعروسیش به گمانم جزو زیباترین عروسهایی بود که به عمرم دیده بودم.میچرخید و میخندید و میرقصید و من از دور نازش میدادم و اشکهایم را قورت میدادم .بعد پنج سال دوستی داشت میرفت به همین راحتی.مکالمه هرروز ده بارمان شد روزی یکبار .امّا به گمانم هنوز بیشتر از خیلی ها خبرم را دارد. زودتر از آنچه فکرش را بکنم شدم اوّلین مهمان خانه جدیدشان .یک جمع کوچک چهارنفره..داستان را فکر میکنم باید همین جاها نگه دارم و بگذارم خاک بخورد..&lt;br /&gt;چه فرقی میکند که کسی ن را نشناسد و اینجا را بخواند. فکر کنید دارید یواشکی دفترخاطراتم را میخوانید آنوقت کلی هیجان انگیز میشود. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8030518-921254067553405138?l=3tgh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8030518/posts/default/921254067553405138'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8030518/posts/default/921254067553405138'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://3tgh.blogspot.com/2007/10/blog-post.html' title='ن'/><author><name>خودم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10076393473033882038</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='10911086170179534121'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8030518.post-2002468320311586320</id><published>2007-09-30T21:55:00.000-07:00</published><updated>2007-09-30T11:09:33.300-07:00</updated><title type='text'>عر</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;من مثل شب عید استرس دارم.از تصور اینکه یکی اون بالا نشسته و داره سرنوشت یه ساله منو مینویسه میترسم.تمام امروز عر زدم و تو توالت و حموم و سرنماز و زیر پتو گریه کردم.امروز من یه دختر به تموم معنام که خودمم نمیدونم چه مرگمه.هی خدا به خدا نامردیه اگه امسال سال باحالی نباشه من قابلیت اینو دارم که سه برابر اشکی رو ریختم رو دوباره بریزم.یکی بیاد بزنه تو سر من .ایش. اوق.اخ .تف به خودم..اینو جدی میگم..چقدر بده ادم عقل نداشته باشه.مثلن که چی ..واقعا خجالت آوره..&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;پ.ن: هرکی بزنه تو سرم حق داره..اینو نوشتم که فردا پس فردا بخونم و به خودم بخندم&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8030518-2002468320311586320?l=3tgh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8030518/posts/default/2002468320311586320'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8030518/posts/default/2002468320311586320'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://3tgh.blogspot.com/2007/09/blog-post_30.html' title='عر'/><author><name>خودم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10076393473033882038</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='10911086170179534121'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8030518.post-3916390134555537276</id><published>2007-09-24T06:29:00.001-07:00</published><updated>2007-09-24T06:29:59.771-07:00</updated><title type='text'>دوم مهر</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;روز اول مهر یعنی بارون بباره .یعنی مادر بیدارم کنه و پیشونیم را ببوسه.یعنی روپوش طوسی بیریختم را تنم کنه و لقمه بگیره برام.یعنی قرآن بگیره بالای سرم و من به جای 3بار ده بار برم و بیایم .یعنی بره خواهرامام زیارت و قبض بگیره برام.یعنی بابا مثل تمام 5 سال ابتداییم منو سوار دوچرخه اش کنه و ببره مدرسه ایران.یعنی همان روز اول اونقدر توی حیاط مدرسه آب جمع بشه که پایم لیز بخوره و بیفتم و روپو طوسی بیریختم بیریخت تربشه .&lt;br /&gt;از تمام دوران تحصیلیم همین 5 سال اول را دوست دارم که بابا سرظهر می اومد دنبالم و وسط بازارچه برام نون و جیگر میخرید.اینکه سوار ترک ِ دوچرخه اش بشم و پاهام رو تکون بدم و تا خود خونه چشم هام را ببندم و داستان ِ تخیلی بسازم.&lt;br /&gt;هیچ کس توی دنیا اونقدر خوشبخت نیس که بعد مدرسه بره مغازه باباش و با تکه پارچه های خیاطیش چرت ترین چیزهای ِ دنیا را بسازه .&lt;br /&gt;چه فرقی میکرد بچه ها دفترشون رنگی و مدادهاشون قشنگ بود.مال من همیشه از این دفتر دولتی های زشت بود که روش رو جلدمیگرفت مادرم.چه فرقی میکنه که تمام دوران بچه گیم آسمان کدرو طوسی و دلگیر بود.و توی نقاشی هام یه خونه و 3 تا کوه و یه خورشید بود.&lt;br /&gt;هی !! کسی میفهمه من از کدوم حس و حال قشنگ حرف میزنم؟&lt;br /&gt;پ.ن:187 روز از سال گذشت و 178 روز مونده..&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8030518-3916390134555537276?l=3tgh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8030518/posts/default/3916390134555537276'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8030518/posts/default/3916390134555537276'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://3tgh.blogspot.com/2007/09/blog-post_24.html' title='دوم مهر'/><author><name>خودم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10076393473033882038</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='10911086170179534121'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8030518.post-7732411107508300620</id><published>2007-09-21T22:25:00.000-07:00</published><updated>2007-09-21T11:56:29.684-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;زندگی این چندماه اخیرم را اگر بگذارم روی دورتند ماحصلش میشود یک دوران به مرکز خودم و به شعاع کارم.هرروز صبح ساعت 6:30 ساعت موبایلم را خاموش میکنم و دوباره میخوابم و یکربع دیگر با اضطراب اینکه دیرم شده از خواب میپرم و توی پنج دقیقه دخل ِ مسواک و دستشویی و شیر را درمی آورم و میایم جلوی آینه و زل میزنم به چهره خسته خواب آلودم و خیلی زود منصرف میشوم که دستی به سرو رویش بزنم.رژِ صورتی چرت و پرت مال اولار سال پیش را بی دقت میکشم روی لبم و روپوش سورمه ای بچه مثبتی ام را تنم میکنم و میزنم بیرون.تمام مسیر تا تاکسی را آیه الکرسی میخوانم و آرزو میکنم کاش زود ماشین گیرم بیاید وسرویس نرود.&lt;br /&gt;ماحصلش میشود برنامه صبح تمام روزهای کاریم که کمتر روزی میشود که مثل آدم بروم اما به یقین هرروز به خودم قول میدهم که از حیوان چهارپا و نجیبی به نام سگ آقای پتیبل حقیرترو خوارتر و زبون تر و کمترم که شبش را زودتر نخوابم که صبحش با عذاب الیم نروم سر ِ کار.&lt;br /&gt;تمام طول راه را با خانم ن (همکارمتاهلم ) چرت میگوئیم و برنامه روزانه کاریمان را چک میکنیم و خواب از سر میپرانیم و به این ترتیب مثل تمام این چهارماه گذشته یک روز کاری دیگر شروع میشود.&lt;br /&gt;چائی ساعت 8 صبح را با ولع میخورم و یواشکی کتابم را میگذارم روی پایم و یکربع اوّل را کتاب میخوانم و جلوی پنجره نفس عمیق میکشم و حالم حسابی خوب میشود و بسم الله میگویم و شروع میکنم.&lt;br /&gt;تا قبل ظهر رئیس کارخانه مان که آدم لیچارگوی مزخرف باحال مجرد 55 ساله زن گریزی است و  رویش را که برمیگرداند کل کارخانه فحشش میدهند یک سر میاید اتاقم و حرف میزند و در مورد قراضه و شمش دیروزی توضیحاتی میدهد و وسطش خاطرات تکراری هرروزی را تعریف میکند و من هم لبخند میزنم و جمله تکراری وای چه جالب جدی میگین آقای ش را تکرار میکنم .سرجمع توی کارخانه با یک نفر خوب باشد به یقین منم که فکر میکنم یاد ِ عشق فناشده فسیل شده دوران طفولیتش می اندازمش .&lt;br /&gt;محیط کاریم بسیار مردانه است . کارگرهای بنده خدا و مهندسین متالوژی و برقمان را اگر کنار بگذاریم میماند مدیرعامل خرپول مان که کمی سرو گوشش توی شصت سالگی بفهمی نفهمی میجنبد ولی جالبی اش این است که به مجردها کاری ندارد و ترجیح میدهد به آدمهای آکبند پیشنهادبیشرمانه ای ندهد! در ضمن بعد نه شنیدن اخراج هم نمیکند میتوانید با خیال راحت کار کنید اما گویا سالی یکبار شانسش را دوباره امتحان میکند.&lt;br /&gt;مابقی مردها میانگین سنی شان 40 سال میشود. کارکردن و نشست و برخواست کردن با مردها دوریالی چمیده و خمیده آدم را راست میکند و به آدم میفهماند که اگر مردی در 20 سالگی خیانت نکرد در 30 سالگی میکند و اگر در 30 سالگی نکرد در 40 سالگی میکند و این قضیه تا دم ِ مرگ ادامه پیدا میکند. مردها مارمولک ترین موجودات کره خاکی هستند مارمولک را با بولد توی مغزتان حک کنید و هرروز صبح ناشتا تکرارش کنید.و یادتان باشد توی 20 و چندسالگی عاشق چه موجودی شده اید. (البته اگر این مارمولک های دوست داشتنی نباشند ما دخترها یک عمرباید سماق بمکیم گفته باشم.)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دایره المعارف خیانت فهرست خاص خودش را دارد. خیانت جسمی را خارج (لااقل اینجایی که من کار میکنم) و روحی و فکری را داخل کنید.بحمدلله من برایشان یک دختربچه کوچک محسوب میشوم .به قول رئیس کارخانه مان نهایتش 18-19 سال داشته باشم.آدم برای یک دختر بچه قاقالی لی میخرد و جوک تعریف میکند و میخنداندش و از گرگ و هاپو و جوانترها میترساندش نه اینکه کاری به کارش داشته باشد.&lt;br /&gt;بدم نمی آید از تجربیات همکارانم و حرف  حدیث هایی که میشنوم بنویسم.از دنیای کاری جالب و متفاوتی که کمی برای آدم زیادی مثبت اندیش مرغ ِ خانگی مثل من خوب است. اینکه اعتماد چیزخوبی است امّا اگربا حماقت و بوی قرمه سبزی و عرق و شورت مامان دوز قاطی شود توی 40 ساگی خاک توی سر آدم میشود&lt;/span&gt;. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8030518-7732411107508300620?l=3tgh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8030518/posts/default/7732411107508300620'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8030518/posts/default/7732411107508300620'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://3tgh.blogspot.com/2007/09/blog-post_21.html' title=''/><author><name>خودم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10076393473033882038</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='10911086170179534121'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8030518.post-2969944724351780286</id><published>2007-09-15T20:50:00.000-07:00</published><updated>2007-09-15T10:23:37.166-07:00</updated><title type='text'>کودک درون من</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;یکی از ترس هائی که من از دوران بچه گی به همراه دارم اینه که بعد مرگم همون موقع که تازه گذاشتنم توقبر و خاک میریزن و محـــو میشم آروم آروم به هوش بـــــیام و زیر خاک جــــون بدم.نمیدونم این فکر مزخرف از چند سالگی و تحت چه داستان احمقانه کودکانه ای توی همون سالها شکل گرفته اما همیشه توفکرمه.گاهی وقتی وسط دونفر توتاکسی میشینم اون حس خفگی و فشار قبر میاد به سراغم و ضربان قلبم میره بالا و تمام بدنم خیس عرق میشه و دوس دارم پیاده شم.وقتی فکر میکنم نمیدونم از مرگ میترسم یا نه.گاهی که از دید خودم به یه مشکل بزرگ(البته بعدا" که فکر میکنم اصلن هم بزرگ نیس) بر میخورم با اطمینان میگم که هیچ ترسی از مرگ ندارم و اگه همون لحظه بیاد سراغم هیچ آرزوئی ندارم.اماواقعیت اینه که هنوز اونقدرا که بایدوشاید نمیدونم مرگ یعنی چی.اما اون خفگی زیر قبر، حرکت دستام تو پارچه ، ناتوانی واسه تکون دادنشون ، حرکت سرم به چپ و راست و یه تلاش بی سرانجام و ذره ذره واسه جون دادن رو دقیقا" میدونم یعنی چی.این کابوس رو هزار بار ازکودکی دیدم و دارم یدک میکشم و نمیدونم کی تموم میشه!!&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8030518-2969944724351780286?l=3tgh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8030518/posts/default/2969944724351780286'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8030518/posts/default/2969944724351780286'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://3tgh.blogspot.com/2007/09/blog-post_15.html' title='کودک درون من'/><author><name>خودم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10076393473033882038</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='10911086170179534121'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8030518.post-4268689626340762179</id><published>2007-09-13T23:50:00.000-07:00</published><updated>2007-09-13T13:17:40.872-07:00</updated><title type='text'>الغرض</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;دارم حال میکنم با این ویندوز جدید و مسنجرو تمام امکاناتی که توی این یکی دوروزه ریخته ام توی کامپیوترم.توی یکی دوسال اخیر حتی word  هم نداشتم که بنویسم.توی صفحه پرشن بلاگ یرقان مینوشتم و کپی میکردم  اینجا یا توی کامنت های بلاگفای این و آن .ادمیزاد وقتی به آرامش میرسد تازه میفهمد تابه حال با چه جان کندنی داشته قدم برمیداشته و خودش خبر نداشته.امروز به یک فرضیه عجیب رسیده ام و آن هم اینکه گشادی باسن مبارک مثل خمیازه مسری است.ادمیزاد که با یک مشت جماعت فراخ باسن نشست و برخواست(خاست) میکند خودش هم دچار میشود.&lt;br /&gt;بگذریم.غرض مرض بود که به حکم نوشتن این پست حادث شد.مابقی را بگذاریم برای بار بعد که دوباره ویارم گرفت...&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8030518-4268689626340762179?l=3tgh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8030518/posts/default/4268689626340762179'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8030518/posts/default/4268689626340762179'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://3tgh.blogspot.com/2007/09/blog-post.html' title='الغرض'/><author><name>خودم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10076393473033882038</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='10911086170179534121'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8030518.post-8906539066102787841</id><published>2007-08-08T22:30:00.000-07:00</published><updated>2007-08-08T11:04:18.810-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;ای کاش میتوانستم افکار پریشانم را شانه کنم.پرویز شاپور&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8030518-8906539066102787841?l=3tgh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8030518/posts/default/8906539066102787841'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8030518/posts/default/8906539066102787841'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://3tgh.blogspot.com/2007/08/blog-post.html' title=''/><author><name>خودم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10076393473033882038</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='10911086170179534121'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8030518.post-7344296316469497496</id><published>2007-07-27T10:04:00.000-07:00</published><updated>2007-07-27T00:08:28.895-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;*&lt;br /&gt;نشسته بود روی زمین ، شلوار سورمه ایش کشیده شده بود بالا ، ساق پاهایش خودنمایی میکرد ، انگشتان مردانه اش را روی تمام شیارهای سنگ میکشید ، به چیزی فکر نمیکرد ، انگشتانش بی قاعده بالا و پایین میرفت ، روی نامش توقف کرد ، تازه یادش آمد او مرده بود&lt;br /&gt;**&lt;br /&gt;لبهایش میلرزید ، باران چشمانش فاتحانه سقوط میکرد ، خاک سرد گورستان با عطش آن را می بلعید ، دسته گلش بی رمغ افتاده بود روی زمین ، مورچه ها از سر و کول رزی بالا میرفتند ، تمام حجم ذهنش را خاطرات خط خطی میکرد ، ابروهای گره خورده اش را گره ای عمیق تر میزد ، چیزی توی فکرش جرقه زد ، تازه یادش آمد او مرده بود&lt;br /&gt;***&lt;br /&gt;چشم ها را که می بست صورت معصومش نم نمک جان میگرفت ، مثل آن روزها موهایش ریخته بود روی شانه های عریانش ، لبش میخندید ، چشم هایش شیطنت میکرد ،به همش میریخت ، دیگر چیزی به یاد نداشت ، چشم ها را که باز میکرد صورتش میگریخت و  تازه یادش آمد او مرده بود&lt;br /&gt;**&lt;br /&gt;دسته گل را انداخت روی سنگش ، موهای سفید شقیقه اش به آفتاب چشمک میزد ، لبهایش بی تفاوت زمزمه میکرد ، تمام حجم قلبش را دلتنگی مزخرفی پر کرده بود ، سایه اش از خودش داشت بلندتر میشد ، دستش را کشید روی پیشانی عرق کرده اش ، به کمرش قوسی داد ، بلند شد&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;پایش را چندبار کوبید به حاشیه سنگ ، سکوت اینجا داشت آزارش میداد ، به راه افتاد ، پاهایش خواب رفته بود ، نگاه کسی رویش سنگینی میکرد ، ایستاد ، برگشت ، سایه ای انگار گریخت ، داشت شیطنت میکرد ، خندید  ، تنهاییش داشت خودنمایی میکرد.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8030518-7344296316469497496?l=3tgh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8030518/posts/default/7344296316469497496'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8030518/posts/default/7344296316469497496'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://3tgh.blogspot.com/2007/07/blog-post_27.html' title=''/><author><name>خودم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10076393473033882038</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='10911086170179534121'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8030518.post-241062320132016610</id><published>2007-07-17T19:55:00.000-07:00</published><updated>2007-07-17T08:58:38.084-07:00</updated><title type='text'>ماهی شور</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;سیاست بوی ماهی شور میدهد اولش که داری میخوری حال میکنی اما بوی گندش تا مدتی روی دستت میماند و کلافه ات میکند.&lt;br /&gt;من نه از سهمیه بندی بنزین چیزی سرم میشود و نه از گرانیش و نه از کمبودش.اصلن به من چه که مردم یک سوژه پیدا کرده اند که صبح تا شب ناله کنند و به زمین و زمان فحش دهند و حالش را ببرند.من فقط اثرات منفیش را توی کارخانه های دور و برم میبینم.اینکه مواداولیه با قیمت گران تری می ایدو کرایه حمل ها چندبرابر میشود.اینکه محصولات با قیمت گرانتری عرضه میشود.چک ها پشت سرهم برگشت میخورد.حسابها مسدود میشود.ادم ها متواری میشوند.مدیرعاملی دیروز خودکشی میکند.چرا دور بروم مدیرمالی مان استعفا میدهد.مدیربازرگانی مان مثل فیلم ها جلوی چشمم میکوبد به شیشه و خونین و مالین راهی طبیب خانه میشود.حقوق این ماهمان که سهل است مال ماه دیگرمان هم فاتحه اش خوانده شد.اصلن چه فرقی میکند که کارگری حقوق نداشته باشد که کرایه خانه و خرجی زن و بچه اش را بدهد. مثل استاندارهای یکی از شهرها دوچرخه بخرد و سوت زنان  بیاید کارخانه و هوا به خورد اهالی منزلش بدهدو بخندد و حالش را ببرد.&lt;br /&gt;بدیش این است یک عده ادم دارند آن بالا بالاها باقالاقاتق با ماهی شور میخورند اما فقط کله ماهیش نصیب طبقه متوسط میشود.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8030518-241062320132016610?l=3tgh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8030518/posts/default/241062320132016610'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8030518/posts/default/241062320132016610'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://3tgh.blogspot.com/2007/07/blog-post_17.html' title='ماهی شور'/><author><name>خودم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10076393473033882038</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='10911086170179534121'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8030518.post-7399518872675749484</id><published>2007-07-14T22:10:00.000-07:00</published><updated>2007-07-14T11:30:09.166-07:00</updated><title type='text'>مصلحت نیست که از پرده برون افتد راز</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;دودستی چسبیده ام به تنبان راه راه واقعیت زندگی ام.وااسفاها * که بندش شل بود و افتاد و من واقعیت را عریان دیدم و بسی حال نمودم.جای همه تان خالی&lt;br /&gt;*: افسوس.ای دریغ.از اصوات.در مایه های اوه گاد اور اوه شت&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8030518-7399518872675749484?l=3tgh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8030518/posts/default/7399518872675749484'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8030518/posts/default/7399518872675749484'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://3tgh.blogspot.com/2007/07/blog-post_14.html' title='مصلحت نیست که از پرده برون افتد راز'/><author><name>خودم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10076393473033882038</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='10911086170179534121'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8030518.post-962265264131358322</id><published>2007-07-06T12:35:00.000-07:00</published><updated>2007-07-06T01:52:14.324-07:00</updated><title type='text'>ازدست محبوب ندانم چون کنم</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;غم بزرگیست بخواهی بنویسی و نتوانی.مدتهاست نمیتوانم بنویسم.اینجا هیچوقت یک وبلاگ شخصی و منعکس کننده خودم و افکار درونی ام نبود.اگر بگویم طنز بود یک زمانی بیراه نرفته ام. فکر که میکنم کمترباری را سراغ دارم که گریه و خنده ام را به وبلاگم کشیده باشم.اصلن این جزو گندترین بارزه های شخصیتیم است که نمیتوانم جلوی دیگران زیاد از خودم بگویم.بیشتر چرت و پرت و خزعبل میگویم ومسخره بازی میکنم تا اینکه بنشینم دو کلمه حرف بزنم.معدود ادمهایی هستند که من واقعی رو میشناسند و خبر دلتنگی و گریه و افکار شخصی و دنیایم را داشته باشند فکرکه میکنم به انگشتان یک دست که سهل است به عدد یک تا دو باید بسنده کنم.مدتهاست که خوبم.شارژم.زنده ام.با زندگی ام حال میکنم.دروغ چرا بگویم دچار آن رنگ پنهانم! اما نوشتنم نمی اید.رنج میکشم.اینکه می ایم.مینشینم جلوی مانیتور.اما هیچ چیز نمی اید.بلند میشوم.ولوم میدهم به موزیک.جلوی اینه میخندم و میروم پی کارم و به خودم میگویم هیچ چیز نیس تو فردا میتوانی.غبطه میخورم به ادم هایی که هرروز مینویسند و الحق بعضی ها خوب هم مینویسند.اما من دچار زندگی شده ام.روزمرگی.اما نمیتوانم خوشی ام را تقسیم کنم.عشقم.احساس لذتم را.حتی اگر نخواهم حریم خصوصی م را وارد دنیای مجازی کنم لااقل انرژی  مضاعفی را که میگیرم توی نوشته هایم بروز دهم.درد عظیمی است.خدا رحمت کند یکی از دوستان سابقم را قبلن ها دچار این درد شده بود و نمیتوانست شعر بگوید و گریه میکرد.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8030518-962265264131358322?l=3tgh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8030518/posts/default/962265264131358322'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8030518/posts/default/962265264131358322'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://3tgh.blogspot.com/2007/07/blog-post_06.html' title='ازدست محبوب ندانم چون کنم'/><author><name>خودم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10076393473033882038</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='10911086170179534121'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8030518.post-5977519444688420572</id><published>2007-07-03T22:11:00.000-07:00</published><updated>2007-07-03T10:36:26.636-07:00</updated><title type='text'>تولد یک گیلاس</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;نمیدونم اونقدرا ترشی شدم که از امروز که ۲۵ ساله شدم خالی ببندم و بگم ۱۹ سال چند ماه یا یه سال دیگه وقت هست.&lt;br /&gt;پ.ن: باید اعتراف کنم در روز تولدم در ۲۵ سالگی دچار هیچ نوع احساس خاصی نیستم جز یک نوع احساس اینکه خاک تو سرم اخرش هیچ پخی نشدم + یک مقدار احساس اینکه آووو مرسی تحویلم گرفتین و تبریک گفتین و اینا + هر کی امشب منو ۳ بار در نیمه شب ببوسه و نیت کنه حاجت میگیره کوتاهی نکنین جواب میده هر کی برده تعریف کردهو اینا&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8030518-5977519444688420572?l=3tgh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8030518/posts/default/5977519444688420572'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8030518/posts/default/5977519444688420572'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://3tgh.blogspot.com/2007/07/blog-post.html' title='تولد یک گیلاس'/><author><name>خودم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10076393473033882038</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='10911086170179534121'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8030518.post-1121299765947687060</id><published>2007-06-15T19:52:00.000-07:00</published><updated>2007-06-15T09:05:37.691-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='روزمرگی'/><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;نخستین عشق من ، دندان هایی به رنگ زرد دارد که از درون چشمانم ، چشمان کودکی حدودن دو سال و نیمه ، به درون راه می یابد.از طریق پلک هایم ، تا ژرفای قلبم که قلب یک دختر بچه است رسوخ میکند و در همان جا به ساختن لانه یا بهتر است بگویم ، پناهگاهش می پردازد.در همین لحظه هم که برای شما می نویسم ، او هنوز آن جا ساکن است و تاکنون کسی پیدا نشده که قادر باشد جای او را بگیرد ؛ آری.. هیچ کس قادر نبوده در ژرفای قلبم این چنین نفوذ کند. من در سن دو سالگی ، با معشوقی مغرور ، وارد اولین داستان عاشقانه زندگی ام شدم و می دانم که بعد از آن ، دیگر هیچ کس نمی تواند به پای او برسد. شاید باور نکنید ، اما نخستین عشق من ، یک گرگ بود !...(دیوانه وار - کریستین بوبن )&lt;br /&gt;دارم دنبال اولین کسی یا چیزی میگردم که عشق را نشانم داد.یادم نمیاید.همیشه از ثبت خاطرات روزمره ام ترسیده ام.اینکه احساساتم را جایی ثبت کنم و یکروزی بخوانمش.و اینکه ان چیز و یا ان شخص توی زندگیم نباشد.خاطره نویسی ام برمیگردد به سال های راهنمایی که سر و ته اش را بزنی به توضیح اینکه شام و ناهار چه خورده ام پرداخته ام و در بهترین موارد شاعرانه اش میتوانم به ذکر کتابهای صدمن یه غازی که میخواندم اشاره کنم.تو دوران پیش دبستانیم پسر رویاییم اسمش کامبیز بود.یکی از ارزوهایم این بود که خانه مردم کار کنم و پلو تربچه که توی اوشین میخوردند به خورد بچه هایم بدهم.بدی ننوشتن روزمرگی ها همین است.یک اتفاق ، اختلاف ، و بعضن شکست هزار بار رخ میدهد و ادم نمیفهمد که گند کارش کجاست.این همه روزه خوانیم به درد عمه نداشته ام میخورد.فقط میدانم شهامتی میخواهد نوشتن و ثبت کردن چیزها که من ندارمش.ولی دوست دارم داشته باشم.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8030518-1121299765947687060?l=3tgh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8030518/posts/default/1121299765947687060'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8030518/posts/default/1121299765947687060'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://3tgh.blogspot.com/2007/06/blog-post_15.html' title=''/><author><name>خودم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10076393473033882038</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='10911086170179534121'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8030518.post-1348664702292325692</id><published>2007-06-06T10:28:00.001-07:00</published><updated>2007-06-06T10:28:57.749-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;تازگیها واژه ها سر میخورند از نوک زبانم و من هی میگردم که پیدایش کنم که حرف بزنم که داد بزنم و هی یکی غیر من حرف میزند و داد میزند.دوستت دارم ها را انقدر میپیچانمش که وسطش خاک میگیرد و دارم اش انقدر دور میشود که خودم هم گاهی یادم میرود چقدر دوستت دارم.و واژه اش قهر میکند و میرود و دیگر نمی اید نوک زبانم وبعد یکباری که میخواهم بگویم دوستت دارم پیدایش نمیکنم .&lt;br /&gt;مثل حالا که داشتم فکر میکنم به جمله ای که نمیدانم از فروغ بودو یا یکی دیگر.اولش شاعرش یادم نبود حالا که میخواهم بنویسمش جمله اش هم پر میکشد و میرود.به گمانم این بود خیلی وقت است دوست بوده ایم حالا وقت خیانت است.نه!اصلن یادم نمیاید.&lt;br /&gt;وقتی حواست هست&lt;br /&gt;زیبایی&lt;br /&gt;وقتی حواست نیست&lt;br /&gt;زیباترینی&lt;br /&gt;حالا حواست هست؟  ( شبهای روشن)&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8030518-1348664702292325692?l=3tgh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8030518/posts/default/1348664702292325692'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8030518/posts/default/1348664702292325692'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://3tgh.blogspot.com/2007/06/blog-post_06.html' title=''/><author><name>خودم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10076393473033882038</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='10911086170179534121'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8030518.post-1062151533081595032</id><published>2007-06-01T11:26:00.000-07:00</published><updated>2007-06-01T00:57:56.310-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='زردنویسی یا یرقانیسم'/><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;بچه که بودم یکی از ارزوهای مسخره ام این بود که جورابم بوی پا بگیرد.از کنار جوراب بابا و داداشهایم که رد میشدم بوی سگ مرده میداد اما جوراب های سفید گل منگولی من همیشه تمیز بود خوب که فکر میکنم یک ارزوی مسخره دیگر هم داشتم اینکه پشت لبم یا روی پیشانیم دانه های عرق جمع شود و گاهی یک ساعتی جلوی اینه سالن بالاوپایین میپریدم اما دریغ از یکی از ان عرق های باحال همش صورتم قرمز میشد.&lt;br /&gt;حالا در انتهای مرز ۲۴ سالگی ام کار میکنم توی دفتر مدیریت یک کارخانه چدن سازی.روزهای اول هول میشدم وقتی تلفن اتاقم زنگ میخورد و صدای پشت تلفن را نمیشناختم و مدیرعامل چیزی میخواست و من جایش را بلد نبودم و دانه عرق روی پیشانیم سر میخورد و لبم طعم نمک میداد و پشتم یخ میکرد.&lt;br /&gt;کارم را دوس دارم.کار با کارگرهای زحمت کش که روزی هشت ساعت را توی ان کوره های جهنمی شمش تولید میکنند.اینکه مثل ادم های کارمند توی فیلم ها ساعت ۸ صبح برایم چایی می اورند و من هی خنده ام میگیرد که وقت نمیکنم بخورم و سرد میشود.نمیدانم کی ساعت چهار میشود و میزنم بیرون وسرویس سوار میشوم و زیر نگاه نگاه ریزبین کارگرها و نگهبانی راهی خانه میشوم.پایم را که از توی کتانی در می اورم بوی مطبوع جورابم روحم را قلقلک میدهد و احساس افتخار میکنم که بعد ۲۰ سال توانسته ام به ارزوهای بچه گیم تحقق ببخشم.&lt;br /&gt;حالم خوب است.خوشبختم.توی قلبم چیزهایی است که دوستش دارم.وتوی فکرم افکاری که هلم میدهد جلو.خوشبختم.واژه قشنگیست خوشبختی.خیلی قشنگ&lt;br /&gt;پ.ن: اوووو.چقدر به من نمی اید که اینقدر زرد بنویسم.مسخره ام نکنید تروخدا.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8030518-1062151533081595032?l=3tgh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8030518/posts/default/1062151533081595032'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8030518/posts/default/1062151533081595032'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://3tgh.blogspot.com/2007/06/blog-post.html' title=''/><author><name>خودم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10076393473033882038</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='10911086170179534121'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8030518.post-7179232648825417494</id><published>2007-05-22T22:21:00.000-07:00</published><updated>2007-05-22T12:25:26.714-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;آمد &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt; دستش به دستبند بود &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt; از پشت میله ها &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt; عریانی دستان من ندید&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;  اما  یک لحظه در تلاطم چشمان من نگریست &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt; چیزی نگفت &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;رفت&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt; کنون اشباح از میانه ی هر راه می خزند &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;خورشید&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;  در پشت پلک های من اعدام می شود (خسرو گلسرخی)&lt;br /&gt;پ.ن:ادم های دوروبرتان را بی دغدغه ببوسيد.بی هراس در اغوششان بگيريد.بی مقدمه عشق بورزيد.خودتان به نيروی انتظامی مراجعه کنيد و اعتراف کنيدو دوباره خفه خون بگيريد.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8030518-7179232648825417494?l=3tgh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8030518/posts/default/7179232648825417494'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8030518/posts/default/7179232648825417494'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://3tgh.blogspot.com/2007/05/blog-post_22.html' title=''/><author><name>خودم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10076393473033882038</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='10911086170179534121'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8030518.post-3729859372750360427</id><published>2007-05-21T18:46:00.000-07:00</published><updated>2007-05-21T07:56:41.150-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;میدونی بعضی از دوس پسرا اونقده ماهن، گلن ،فرشته ان،خوشگلن،بانمکن،تیکه ان ،باسواد وباشعور و با شخصیتن ،پولدارن ،چشم پاکو نجیبن  که چشم همه توشونه!الاغ چرا فک میکنی اون خر میشه و میاد تورو میگیره راتو کج کن و برو و شماره شو بزار واسه من شاید تونستم متقاعدش کنم بیاد تورو بگیره!&lt;br /&gt;پ.ن:رشتی خودتی لامصب&lt;br /&gt;پ.ن:الصاق چندین عدد دونقطه ویت چندتا دی درذهن الزامی است.حتی شما دوست عزیز&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8030518-3729859372750360427?l=3tgh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8030518/posts/default/3729859372750360427'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8030518/posts/default/3729859372750360427'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://3tgh.blogspot.com/2007/05/blog-post_21.html' title=''/><author><name>خودم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10076393473033882038</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='10911086170179534121'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8030518.post-1119427489683119773</id><published>2007-05-20T14:57:00.000-07:00</published><updated>2007-05-20T04:02:26.412-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;آن روز با تو بودم&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt; امروز بی توام &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt; آن روز که با تو بودم&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt; بی تو بودم&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;  امروز که بی توام با توام (حمید مصدق)&lt;br /&gt;به بهترین جمله ای که با کلمات فوق ساخته شود چیز خاصی داده نمیشود:&lt;br /&gt;چشم هایم، استامینوفن کدئین،آیس پک،ازدواج&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8030518-1119427489683119773?l=3tgh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8030518/posts/default/1119427489683119773'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8030518/posts/default/1119427489683119773'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://3tgh.blogspot.com/2007/05/blog-post_20.html' title=''/><author><name>خودم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10076393473033882038</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='10911086170179534121'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8030518.post-5112012122393722048</id><published>2007-05-18T00:53:00.000-07:00</published><updated>2007-05-18T13:56:25.530-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;دلم برای همه ادم هايی که مرا به خاطر سادگيم دوست دارند ميسوزد.مدتيست راه راه شده ام.باور کنيد.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;پ.ن:افسارهايتان را پس ميدهم!&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8030518-5112012122393722048?l=3tgh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8030518/posts/default/5112012122393722048'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8030518/posts/default/5112012122393722048'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://3tgh.blogspot.com/2007/05/blog-post_18.html' title=''/><author><name>خودم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10076393473033882038</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='10911086170179534121'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8030518.post-693932886833436049</id><published>2007-05-13T02:46:00.000-07:00</published><updated>2007-05-13T02:57:36.037-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='where are u esii?'/><title type='text'>تقدیم به اسی زندگیم</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;اسی تیغ زن تا حالا هیچکسُ با تیغ نزده!&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;کوچه های شهر ُ مثل ِ کف ِ دستش بلده!&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;اما سالی به دوازده ماه ُ تو زندونه،چاره یی نداره!&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt; خُب! اون جا به دنیا اومده!&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;اسی تیغ زن همیشه دنبال ِ سایه ش دویده!&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;همیشه از این ور ِ میله ها دُنیا ر ُ دیده!&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;انگاری بخت ِ بدُ خالکوبی کردن رو تنش!&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;رفته بیرون، ولی باز کارش به زندون کشیده!&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;اسی تیغ زن همیشه می خنده اما خنده هاش،فرقی با گریه نداره!&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt; بس که غمگینه نگاش!همیشه صد تا کبوتر تو چشاش زندونی ان،&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;بغض ِ حرفای نگفته خونه کردن تو صداش!&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;اسی تیغ زن دختر ِ در به در ِ بند ِ غمه!&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;انفرادی رفتنش مثل ِ نفس دم به دمه!&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;اسی تن نمی ده به حصار ِ سرد ِ میله ها!&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;می دونه بیرون ِ زندون ام براش جهنمه!&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;اسی تیغ زن حرفاش ُ با لب ِ بسته می زنه!&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;اسی تیغ زن قرق ِ زندون ِ شهرُ می شکنه!&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;دختر ِ یاغی ِ قصه واسه من غریبه نیست!&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;اونم از دیوارا خسته س، اسی ام مثل ِ منه!&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;اسی تیغ زن همیشه می خنده اما خنده هاش،فرقی با گریه نداره!&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt; بس که غمگینه نگاش!همیشه صد تا کبوتر تو چشاش زندونی ان،&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;بغض ِ حرفای نگفته خونه کردن تو صداش!●  (یغما گلروبی)&lt;br /&gt;پ.ن:اگر اینجا هنوز اسمش ستیغ بود یحتمل (مصدرباب افتعال) یک بنده خدایی بنام اسی تیغ زن عاشقم میشد و به خاطرمسایل ناموسی هم که شده چندباری پایش به زندان میکشید و مثل این فیلم فارسی های مضحک من فحشش میدادم که اسی تورو ارواح خاک بابات به خاطر این بچه های قدونیم قدت کوتاه بیا و مابقی&lt;/span&gt; ...&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8030518-693932886833436049?l=3tgh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8030518/posts/default/693932886833436049'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8030518/posts/default/693932886833436049'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://3tgh.blogspot.com/2007/05/blog-post_13.html' title='تقدیم به اسی زندگیم'/><author><name>خودم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10076393473033882038</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='10911086170179534121'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8030518.post-6212027143769443400</id><published>2007-05-11T14:11:00.001-07:00</published><updated>2007-05-11T14:11:59.199-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;در آغوش هم&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;در این دایره ی بی پایان&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;من امتداد توام&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;یا تو امتداد منی&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;a href="http://shamselangeroodi.blogfa.com/"&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#336666;"&gt;&lt;strong&gt;شمس لنگرودی&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8030518-6212027143769443400?l=3tgh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8030518/posts/default/6212027143769443400'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8030518/posts/default/6212027143769443400'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://3tgh.blogspot.com/2007/05/blog-post_11.html' title=''/><author><name>خودم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10076393473033882038</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='10911086170179534121'/></author></entry></feed>