به خشکی شانس، ادم ها دماغ مثل خرطوم فيلشان را عمل ميکنند و کلاس پيدا ميکنند و تیپ فلان ميزند و توی جامعه دورجناب شما گوهی ميشوند،پسرها توی خيابان چنان به به چه چهی راه می اندازند که ادم اين دهنش وا ميماند..از بد بخت روزگار خدا قسمت کردو فرشتگان هفت اسمان امدند زمين و حتی چندتايی هم رفتند اسمان يک عده را هم به چشم خودم ديدم که نفله شدند تا ما راهی اتاق عمل شديم ..و مابقی قضايا و زوايا و ..بماند که چه شد تا توی ريکاوری که من موقع به هوش آمدن مثل يک رشتی شکم پرست چاق الفکر مدام تقاضای پلو وفسنجان ميکردم و کسی به من بها نميداد..و من اولين گام به سوی عقده ای شدن را همان جا برداشتم!
دوروز از اين رويداد جهانی نميگذشت و من در حالی که توی ماکسيمای ذهنم پرواز ميکردم و تويوتاوار پيش ميرفتم ناگهان پنچر شدم و خانواده بر آن شدند تا مدل خانه مان را عوض کنند و تمام خانه پرشد از عمله و بنا و کاشيکار وبرقکار و لوله کش ..و من توی ذهنم حتی يک ژيان گوجه ای پنچر هم نداشتم!
هر روز صبح با نغمه های چکش و داد فرياد کارگرها بيدار ميشدم وبرای رفتن به توالت برای اينکه پر نباشد نقشه ميکشیدم .چادر گل منگولی مامانم را ميگذاشتم روی سرم و با دمپايی بابا ميرفتم و چه بسا بارهايی که توالت پر بود و دومين گام برای عقده ای شدن را همان موقع برداشتم!
و اينک کلاس نداشته ام به زير صفر ميل ميکند و تمام راديکال های ذهنم زيرشان منفی است و من حال حوصله ريشه مختلط گرفتنشان را ندارم (رياضی خونده هاش تکبير)و من با يک دماغ چسب زده و ارزوهای برباد رفته به افق مينگرم..
پ.ن: عقده ای هااااش صلوات!